روباه مهربان

کد خبر: ۴۹۰۴۵۹

مریم اینقدر از روباه خوشش آمده بود که یک عکس کوچک از این حیوان زیبا را روی در کمدش چسبانده بود، اما خیلی دلش می‌خواست تا درباره روباه بیشتر بداند و آن را از نزدیک ببیند. برای همین یک روز که بابا توی خانه بود کنار او نشست و گفت:

ـ باباجون، یه سوالی بپرسم.

ـ بپرس گلم.

ـ بابا، روباه کجا زندگی می‌کنه؟

بابا با تعجب نگاهی به مریم انداخت و گفت: روباه! چرا می‌پرسی؟

ـ آخه می‌خوام ببینمش.

ـ ببینیش؟! چیکارش داری؟

مریم ماجرای دیدن فیلم و علاقه‌اش را به روباه برای بابا تعریف کرد و او هم در جوابش گفت: تا اونجا که من می‌دونم روباه‌ها توی جنگل‌ها و دشت‌ها زندگی می‌کنن و همه می‌گن که اون حیوون فریبکاریه و توی قصه‌ها همیشه روباه رو حیله‌گر معرفی کردن....

مریم حرف بابا رو قطع کرد و گفت: بابا، روباه به این قشنگی چرا این حرف رو می‌زنن؟

بابا یک لحظه ساکت شد و بعد گفت: راستش منم درست نمی‌دونم، فقط از وقتی یادمه روباه رو همین جوری صداش می‌کردن، تو قصه‌ها، توی کارتون‌ها، فیلم‌ها و خلاصه همه جا، اما یه جایی خوندم که روباه موقعی که می‌خواد شکار کنه خودش رو یه جوری بی‌حرکت روی زمین می‌اندازه که معلوم نیست مرده یا زنده است و وقتی جونورای کوچیک‌تر بهش نزدیک شدن یهو می‌پره و اونارو می‌گیره‌؛ شاید این یه دلیلش باشه، ولی به نظر من حیوون بامزه و خوبیه، بخصوص دمش که خیلی قشنگه.

مریم کمی بابا را نگاه کرد و بعد پرسید: بابا ما می‌تونیم بریم جنگل؟

بابا خندید و گفت: دخترم به این آسونی‌ام نیست که بریم و روباه رو ببینیم.

ـ چرا نمی‌تونیم؟

ـ آخه روباه از آدما می‌ترسه و فرار می‌کنه.

ـ پس حالا چه کار کنیم.

ـ نگران نباش من یه جایی رو بلدم که می‌تونی روباه رو اونجا ببینی.

دخترک با خوشحالی گفت: کجا؟!

ـ باغ وحش.

ـ آخ جون، بابا کی منو می‌بری؟

و قرار شد بابا فردا که تعطیل بود مریم را به باغ وحش ببرد تا بتواند روباه را ببیند.

آن شب دخترک خیلی خوشحال بود و تصمیم گرفت یک چیزی برای روباه‌های باغ وحش که توی قفس بودند ببرد، خیلی فکر کرد و دست آخر به این نتیجه رسید همان عکسی را که روی کمدش چسبانده است بردارد و روی آن چند خط بنویسد و به باغ وحش که رفتند بدهد به آنها و کنار عکس نوشت: «روباه مهربان تو نه حیله‌گر هستی و نه فریبکار، به نظر من تو خیلی هم باهوش و قشنگ هستی و اصلا هم وحشی نیستی و حرف کسی هم برایت مهم نباشد. من برایت دعا می‌کنم که یک روز آزاد بشوی و بروی توی جنگل پیش بقیه دوستانت و بدان که من خیلی ترا دوست دارم.»

رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها