خاطرات دکتر علی لاریجانی - قسمت 12

چهارشنبه 13 بهمن ماه 1372 صبح به دانشگاه [تهران] رفتم. برای اولین جلسه درس [فلسفه هنر]. تعداد دانشجویان زیاد بود، شاید حدود 60 نفر که 5 نفر از آنها فوق لیسانس بودند.
کد خبر: ۴۸۹۱۸

مبنای درس و کتاب آن معرفی و سیر بحث توضیح داده شد و یک ساعت درباره تاریخچه بحث فلسفه هنر تدریس شد.
بعد از کلاس ، در دفتر دانشکده با اساتید: آقای دکتر داوری، آقای دکتر غفاری و آقای دکتر دینانی درباره کلاسهای درس و این که برخی از درسهای فلسفه های مضاف تدریس شود، بحث شد. آقایان موافق بودند، ولی مشکل استاد داشتند.
به دفترم بازگشتم. آیت الله جنتی تماس داشتند و درباره برنامه های دهه فجر و همکاری وزارت فرهنگ توصیه هایی کردند.
یکی از فضلای قم ملاقات داشت و ضمن اظهار خرسندی از روند اقدامات وزارت فرهنگ، از چاپ کتابی ضعیف در حوزه مسائل دینی گله مند بود، که قرار شد بررسی کنم.
به جلسه هیات دولت رفتم. فضای جلسه درخصوص مصوبات مجلس مناسب نبود. آقای روغنی زنجانی [رئیس سازمان برنامه و بودجه] گزارشی از اقدامات مجلس درباره اصلاح درآمدهای لایحه ارائه کرد. او هم نگران بود نتواند با این روند، بودجه را جمع کند.
امروز آقای هاشمی به هنگام سخنرانی در مرقد امام (ره) مورد سوءقصد قرار گرفت. هرچند خوشبختانه موضوع نگران کننده نبود و به اصطلاح به خیر گذشت. ولی روحیه محکم و آرامش ایشان ستودنی است.
آقای هاشمی خیلی آرام بود و می گفت من ابتدا فکر کردم چراغی ترکیده است. آقای محمد هاشمی هم توضیحاتی داد.
براساس تحقیقات به دست آمده ، کار یک فرد نبوده ; برای این ترور یک کار گروهی صورت گرفته است. وزیر اطلاعات پیگیر موضوع است.
در حاشیه جلسه هیات دولت، آقای محلوجی [وزیر معادن و فلزات!] در مورد صداوسیما با من صحبت کرد و گفت داستان چیست؛
به او گفتم بحث ابتدایی شده، ابتدایی نمی دانم سرانجام کار چیست. او نگران بود آقای هاشمی، رئیس جمهور ناراحت شود. احتمال دارد حرف او چندان خالی از حقیقت نباشد.
از او پرسیدم خبری داری یا تحلیل شماست؛ جواب داد معلوم است ; برادر اوست! البته در مذاکره ای که چند روز پیش با آقای هاشمی داشتم ، نشانه ای از این معنا را دریافت کردم.
آقای هاشمی گفتند صداوسیما با دولت ارتباط زیادی دارد و ممکن است خبرها را طوری پخش کنند که مشکل ساز شود; ولی چون محمد، برادر من است، من تحلیلی پیدا نمی کنم! به ایشان عرض کردم خوب، خودتان مساله را با آقا حل کنید.
خنده ای کردند، که معلوم بود توقع داشتند من مساله را به سرانجام برسانم. واقعا با سیری که طی شده بود، انجام این انتظار برایم امکان پذیر نبود.
بعد از جلسه دولت با سفیر مکزیک ملاقات داشتم، که درباره روابط فرهنگی و گسترش آن در زمینه خبری ، سینمایی و هنری گفتگو شد و پس از آن به منزل آمدم.
آقای شیخ صادق لاریجانی برادرم از قم آمده بود، که باید در خدمت ایشان می بودم. از فرصت استفاده کردم و درباره صداوسیما با ایشان هم مشورتی داشتم.
مشورت که نه، چون ظاهرا کار از کار گذشته بود. او هم نگران کند شدن روند کار در وزارت فرهنگ بود; مخصوصا می گفت در این دوران، علما و فضلای قم نظر مساعدی نسبت به وزارت فرهنگ پیدا کرده اند، که این کمک به دولت است. این روزها آراء مخالف دوستان و آشنایان، مشکلات روحی من را بیشتر می کند.
آخر شب کتابی از علامه سیدمحمد حسین تهرانی درباره «الله شناسی» را که بتازگی به دستم رسیده مطالعه کردم. نکات جالبی دارد.

پنجشنبه 14 بهمن ماه 1372
صبح ساعت 7 در دفتر کارم حاضر شدم و اخبار مهم تهیه شده را مرور کردم:
کشف یک شبکه جاسوسی اسرائیل در قاهره.
مجتمع پتروشیمی اراک به مرحله بهره برداری رسید. آقای هاشمی از این مجتمع بازدید طولانی داشت. به نظر ایشان این مجتمع نیاز حدود هزار صنعت پایین دستی را تامین می کند. آقای هاشمی علاقه زیادی به این گونه امور دارد و وقت کافی برای آن می گذارد و همین امر نوعی نشاط و امیدواری در کشور ایجاد می کند.
روز گذشته وقتی آقای هاشمی رفسنجانی در حرم امام خمینی (ره) برای آغاز مراسم دهه فجر سخنرانی کرد، شروع به تیراندازی شد. [مرحوم] حاج احمدآقا [خمینی] کار جالبی کرد.
به محض شنیدن صدای تیر، بسرعت کنار تریبون آمد و ایستاد. آن فرد را مردم دستگیر کردند. ظاهرا در بازجویی های اولیه گفته است که قصد او به هم ریختن آن جلسه بوده است! در حالی که چنین به نظر نمی رسید.
آقای هاشمی توجه جدی به حادثه نکرد. با کمی درنگ ، به سخنان خود ادامه داد و پیامی هم برای مردم فرستاد که از رادیو پخش شد. چون مراسم مستقیم پخش می شد، لازم بود سریعا پیام ارسال شود.
ساعت 9 با هیات مدیره موسسه توسعه اقتصادی ، فرهنگی جلسه داشتم. این موسسه برای پشتیبانی از اقدامات فرهنگی وزارت ارشاد در زمان آقای خاتمی ایجاد شده بود.
در گزارشی که امروز دادند، کارهای خوبی انجام داده و کمک زیادی به بخشهای مختلف وزارت فرهنگ رسانده است.
ساعت 11 با استاندار مازندران جلسه ای داشتم. او برای گسترش فعالیت های فرهنگی ، پیشنهادهایی در سطح منطقه داشت.
از مدرسه دخترم فاطمه خانم تماس گرفتند. ظاهرا قدری بدهی دارم که باید شنبه تقدیم کنم. بعدازظهر همراه خانواده به قم رفتیم ; منزل والده. دکتر جواد [لاریجانی] و خانواده ایشان هم آمده بودند.
معمولا وقتی همه در منزل مادرم جمع می شویم ، خط سیر خاصی در بحثها طی می شود: بعد از احوالپرسی و بحثهای خانوادگی ، جلسه فورا به بحثهای سیاسی روز کشیده می شود.
در جمع ما (دکتر جواد، آقا شیخ صادق، دکتر باقر و من) یک مساله فکری و نظری طرح می شود و بحث در می گیرد.
امشب بعد از نماز مغرب و عشا، دو ساعت درباره اعتباریات و منشاء آن بحث شد. جر و بحث های شیرینی در میان صحبتها رخ می داد که خالی از لطف نبود. مخصوصا وقتی دکتر جواد در بحث عصبانی می شود، شیرین تر می شود!

جمعه 15 بهمن ماه 1372
صبح بعد از صبحانه با خانواده به زیارت حضرت معصومه رفتیم و از آنجا به جمکران. ساعت 11 بازگشتیم.
با مادرم بحثهای مختلف خانوادگی داشتم. البته او یک پا سیاستمدار شده و به طور جدی مسائل سیاسی را دنبال می کند.
مرحوم پدرم همیشه این مزاح را با مادرم می کرد که: «خانم ! تو دماغ سیاسی داری»!
بعد از ناهار هم با اخوان بحثهای سیاسی و گفتگوهای فلسفی داشتیم. این بار بحث درباره قضایای ماتقدم و ارتباط آن با ضرورت بود. سخنان دکتر جواد و آقا شیخ صادق از دو منظر بود، ولی برخورد این گونه آراء خیلی جالب است.
ساعت 6 به سمت تهران حرکت کردیم. خودم رانندگی می کردم. گاهی از طرز رانندگی ام ، سر و صدای دخترم ساره خانم درمی آمد! همسرم در طول مسیر درباره آینده کاری ام سخن می گفت و رایزنی می کرد.
او می گفت شرایطمان سخت تر می شود. و دست آخر این پیشنهاد غیرقابل باور را داد که بیا و کلا کارهای اجرایی را به حداقل برسان و فقط به دانشگاه برو!
او همیشه مشوق من در کارهای علمی بوده است و لذا این حرف خیلی بعید نبود; ولی بیان این جملات در این شرایط، به نظرم چیزی جز تنگنای راه حل نبود!

خاطرات 10 ساله دکتر علی لاریجانی-11
مسجد جامعی را تشویق کردم
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها