بچه های به خواب رفته در کوچه های خاموش

درد خود را فراموش کردم وقتی چشمان به خواب رفته کودکان معصوم را می دیدم که برای همیشه با دویدن در کوچه پس کوچه های شهر و شیطنت های یواشکی خداحافظی کرده بودند... دردم می گرفت از دیدن صحنه خواب ابدی چشم هایی که هنوز به روی زندگی باز نشده، برای همیشه بسته شده بود.
کد خبر: ۴۸۷۲۵۹

لحظاتی گوش به صحبت های یک امدادگر می سپاریم تا دیده های او را درباره جنایات بعثی ها در سردشت - اولین شهری که در دنیا هدف بمباران شیمیایی قرار گرفت- به رشته تحریر کشیم؛ "جمال نیک پی"، زاده سرزمین مظلوم سردشت، از خاطرات تلخ روز هفتم تیرماه سال 66، زمانی که هجده سال بیش نداشت و حالا جانباز شیمیایی 70 درصد شده، می گوید:نزدیک عصر بود که دوباره هواپیماهای عراقی بمباران شهر را آغاز کردند. گمان نمی کردم این دفعه با دفعات گذشته فرق داشته باشد اما در ظاهر جنس این سلاح ها با بمب های قبلی فرق داشت. متوجه شدم وسط شهر را زده اند. برای کمک خودم را به میدان سرچشمه که آب شرب شهر از آنجا تامین می شد، رساندم.

سرچشمه و چشمانی گریان

صحنه های سرچشمه، چشم های هر بیینده ای را گریان می کرد؛ مادری با وضعی ناراحت کننده کودک مجروح خود را به آغوش کشیده بود و ناله سر می داد؛ آن طرف تر کودکانی2 ساله، 5 ساله، 8 ساله، برای همیشه به خواب ابدی فرو رفته بودند؛ پیرمردهایی که در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ و جوانانی که مستاصل مانده بودند...

مصیبتی که هنوز ادامه دارد...

دیدن آن فجایع هر انسانی را تحت تاثیر قرار می داد و دل را به درد می آورد، همین باعث می شد که درد خود فراموش کنم و یاری رساندن به مصدومین تنها هدفم باشد. یادم می آید خانواده ای را که همه هشت نفر اعضای آن شیمیایی شده بودند؛ یادم می آید خانواده نه نفره ای را که شش تن از آنها به شهادت رسیدند و هنوز کسی از سرنوشت کودک دو ساله آنها خبر ندارد که در آن شلوغی و مصیبت چگونه گم شد و به کجا رفت...

به هوش تا بیهوشی...

چند دقیقه ای از امداد رسانی گذشته بود که متوجه شدم حالم دگرگون شده. کم کم بدتر و بدتر می شدم. اما همچنان به مجروحان کمک می کردم و آنها را به نقاهتگاه برای انجام درمان های اولیه می رساندم. هر چه پیش می رفت حالم وخیم تر می شد. چشمانم شروع به سوزش کرد و سرفه های پی در پی امانم را بریده بود. اما دیدن آن صحنه های اسفناک به وجدانم اجازه نمی داد یاری رساندن مجروحان را رها کنم. یک ساعت که گذشت بیهوش شدم و وقتی چشم باز کردم، خودم را روی تخت بیمارستان شهید دکتر لبافی نژاد تهران دیدم. حدود 45 روز دوره اولیه درمان در بیمارستان طول کشید و پس از آن مشکلات تنفسی همراه همیشگی ام شد. هنوز برای درمان در سال دوبار بستری می شوم و هنوز کابوس آن صحنه ای جنابت بار ذهنم را رها نمی کند...(نوید شاهد)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها