مدرسه؛ معلق در بازآموزی علم و ثروت

مدرسه با فرصت و فراغت به خانه ما نمی آمد. با عجله می آمد. همین که چشم باز می کردیم ، می آمد. اجازه خرید لباس به ما نمی داد و فرصت بازخوانی مطالب سال گذشته را از ما می گرفت.
کد خبر: ۴۸۵۹۸
ما البته هیچ موقع فرصتی برای بازخوانی نداشتیم!
مدرسه اما تازگی هر ساله بود. یک نوع تنوع در بی تنوعی روزگار. این تنوع بعد از گذشت چند روز البته به کسالت تبدیل می شد. آن روزهای کشدار، آن بعدازظهرهای خلوت و غمگین و عبوس. مشقهای ننوشته. تکالیف جا مانده ، معلم ریاضی و نقش او در قبض روح بچه ها.
مدرسه فرصت بازاندیشی دانسته ها نبود. تجمع اندیشه هم نبود. یک نوع روزمرگی روزانه در گذر زمان بود. تلخ ، تلخ. در این جغرافیای اندوه و بازی طفل بازیگوش تنها بهانه ای برای فرار کافی بود. یک بهانه کوچک.
در این احوال یا مادر مریض می شد یا پدر عزم مسافرت می کرد و سپس ما مانده بودیم و بیماری مادر و مغازه ای که باید به جای پدر می چرخاندیم. ما دروغ می گفتیم. دروغ بازی زبانی ما بود. راز دانایی ما همین بود.
دانستن این که دروغ می گویی و معلم در کلاس خدایی می کرد. فره ایزدی بر سر داشت آنقدر که پر هیبت اش حتی در کوچه های خیلی دورتر از مدرسه نیز ما را می لرزاند. ما از جلوی خانه معلم رد نمی شدیم. ما ثمره آموزشی ناقص بودیم که در حرکت کمال خواهانه اش از ما طفلی می ساخت مطیع ، رام و سربه زیر. ما اما رام نمی شدیم ، مطیع نبودیم و سر به زیری نیاموختیم.
زنگ آخر شادمانه ترین پیام تحصیلی بود. انگار آزادی خود را دوباره به دست می آوردیم ، این را می شد از هجوم دیوانه وار بچه های مدرسه به سمت در خروج فهمید. کلاس درس ، حیاط مدرسه ، آقای معلم ، چوب ، درس املا، انشا، این انشای لعنتی که همیشه در پی بازکاوی مفهوم علم و ثروت سرگردان می ماند و دایما می خواست بداند ما نصیحت نیاموزان روزگار تابستان را چگونه گذراندیم.
یعنی چه؛ معلم که می دانست ما چه می کردیم. راستش هنوز هم راز آن سوژه کلیشه ای و تکراری درس انشا را نیاموختم. مدرسه ، چه خاطره ، چه عادت در ما حضور دارد.
راز شکل گیری بخشی از خصایص و رفتارهای ما در کنش اجتماعی مان را باید در مدرسه جستجو کرد. مدرسه آن خاطره ازلی همیشگی ماست. و معلمانمان آیا می دانستند با روح و جان ما چه می کنند.
معلم هایی داشتیم که با لحظه لحظه حضورشان زندگی می کردیم و عاشقی می آموختیم آنها که هنوز هم بر همه فرصت های با شکوه زندگی مان سایه گسترانیده اند یا آنهایی که چوب آموزششان هیچ نشانی از زمزمه محبت نداشت ، راز بی علاقگی من نسبت به ریاضی را هیچ کس بهتر از آن معلم ریاضی ام نمی داند.
در بعدازظهری دلگیر در پی جهلم به یک معما با سیلی نوازشگر، تمامی اندامم را به دوار انداخت. هیچ وقت از ریاضی بالاتر از 10 نگرفتم. آن آقای معلم مدرسه راز عقب ماندگی ام را به خاطر نمی آورد.
من اما او را خوب به یاد می آورم ، او را به خاطر سپرده ام. راز آن ماجراها در فراز و فرودهای سیستمی نهفته است که هیچ گاه راه درست میان انتخاب علم و ثروت را به ما نیاموخت. نسلی برخاسته از آموزش های این سیستم هنوز در انتخاب راه علم و ثروت مانده اند.

داوود پنهانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها