بی‌برنامگی بدبختم کرد

نام:حسن ـ م، مجرد سن و تحصیلات: 24سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۴۸۵۷۱۰

تاثیرپذیری از گروه همسالان بین نوجوانان و جوانان بشدت عمیق و زیاد است و در موارد بسیاری دیده شده افراد کم سن و سال تحت تاثیر گروهی که در آن عضویت دارند دست به کارهای مخاطره‌آمیز می‌زنند یا مرتکب جرم می‌شوند. حسن هم یکی از این نمونه‌هاست. او فقط یک برادر دارد که از خودش کوچک‌تر است. این جوان درباره شرایط خانوادگی‌اش می‌گوید: پدر و مادرم بیسواد هستند. پدرم راننده است، راننده بین‌شهری و خیلی کم پیش می‌آید خانه باشد. مادرم خانه‌دار است و زورش به من نمی‌رسید و از بچگی برای خودم هر کاری دلم می‌خواست می‌کردم. ما در شهر ... زندگی می‌کردیم و آنجا خیلی‌ها اهل خلاف هستند. اصلا خلاف عادی است. من هم از بچگی همه اینها را می‌دیدم وترسم از خلاف ریخته بود.

حسن در مدرسه، دانش‌آموز مرتبی نبود. او می‌گوید: درس را دوست نداشتم. سرکلاس هم خیلی شلوغ می‌کردم. برای همین یا از معلم‌ها کتک می‌خوردم یا این‌که از کلاس اخراجم می‌کردند. با هزار ضرب و زور تا اول دبیرستان خواندم و بعد دیدم نمی‌‌توانم ادامه بدهم. برای همین هم ترک‌تحصیل کردم. پدرم هم مشکلی نداشت. او هم فکر می‌کرد درس خواندن زیاد به درد نمی‌خورد و بهتر است آدم دنبال کار برود. او همیشه می‌گفت کارهای فنی خیلی خوب است و اگر یاد بگیرم نانم در روغن خواهد بود، اما من بعد از ترک تحصیل سراغ کار نرفتم. از صبح تا شب علاف بودم و در کوچه و خیابان ول می‌چرخیدم.

اوقات فراغت بیش از حد و نداشتن برنامه برای پر کردن آن، حسن را از راه راست منحرف کرد. او توضیح می‌دهد: بیشتر وقت‌ها با بچه‌ها دور هم بودیم. خب وقتی چند جوان دور هم جمع می‌شوند مشروب هم وسط می‌آید، مواد هم همین‌طور.

من هم تفریحی از آنها مصرف می‌کردم تا این‌که سربازی رفتم. وقتی برگشتم خیالم راحت‌تر بود و هر کاری دلم می‌خواست می‌کردم. بیشتر از قبل با رفقای قدیم بودم و کم کم کار به جایی رسید که فهمیدم معتاد شده‌ام. اولش دلم نمی‌خواست معتاد شوم. فکر می‌کردم هر وقت دلم بخواهد می‌کشم و هر وقت هم نخواهم نمی‌کشم، اما بعد دیدم اگر مصرف نکنم حالم خراب می‌شود. برای این‌که مواد گیر بیاورم پول لازم داشتم.

سرگذشت حسن برای بسیاری از مجرمان دیگر نیز تکرار شده است. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: چاره‌ای نبود جز این‌که دزدی کنم. با دو نفر از بچه‌ها افتادیم توی خط لخت کردن ماشین‌ها. ضبط‌شان را می‌زدیم و داشبورد را خالی می‌کردیم. من اوایل فوت و فن کار را بلد نبودم، اما خیلی زود یاد گرفتم و همه چیز دستم آمد. سه سوت در ماشین را باز می‌کردم البته فقط سراغ ماشین‌هایی می‌رفتیم که دزدگیر نداشتند و جای خلوتی پارک شده بودند. یکی از بچه‌ها هم مالخر می‌شناخت و هر چه می‌دزدیدیم به او می‌دادیم و پولش را قسمت می‌کردیم. من تقریبا همه پولم را خرج مواد می‌کردم. این آخری‌ها مادرم فهمیده بود عمل دارم، اما به روی خودش نمی‌آورد. می‌ترسید دعوا و مرافعه راه بیفتد و آبروریزی شود.

متهم سرانجام حین سرقت توسط ماموران گشت دستگیر شد و اکنون در بازداشت است. او می‌گوید: به همه دزدی‌ها اعتراف کرده‌ام.حقیقتش وقتی من را گرفتند خیلی ترسیدم. سابقه نداشتم و وحشت کرده بودم. حالا باید منتظر بمانم و شاکی‌ها یکی یکی بیایند. سعی می‌کنم از آنها رضایت بگیرم، یعنی خودم که نمی‌توانم. مادرم دنبال کارهایم است. امیدوارم زودتر آزاد شوم. کاری که من کردم برای برادر کوچکم هم بد شد. او من را نگاه می‌کند و پایش را جای پای من می‌گذارد. اگر آزاد شوم سعی می‌کنم دیگر از این کارها نکنم. شاید به پدرم کمک کنم و دو نفری با هم روی ماشین کار کنیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها