تا اینکه از طرف بانک حکم انتقالی اینجانب به شهر مشهد به دستم رسید.
خیلی خوشحال شدم که با این انتقالی برای مدتی طولانی به مشهد میروم. از شهر خودم ملایر به تهران آمدم و با هزار جور مکافات بلیت مشهد را تهیه کردم. چون تابستان بود مسافران زیادی برای سفر به مشهد صف بسته بودند. خلاصه در یک کوپه 4 نفره بلیت گیر آوردم.
ما 4 نفر بودیم که در یک کوپه همسفر بودیم. یکی به نام غلام که به مشهد میرفت تا نذر معالجه مادرش را ادا کند، نفر دیگر به نام رحمت که نقاش ساختمان بود و میرفت به مشهد تا شانس خود را برای کار در آنجا امتحان کند. یک جوان 28ـ27 ساله هم در کوپه ما بود که میگفت در یک شرکت واردات کار میکند و به مشهد میرود تا برای اجناس وارداتی شرکت بازاریابی نماید. خلاصه قطار که حرکت کرد هر 4 نفرمان بعد از معرفی و مقدمه چینی سر صحبت را باز کردیم و از هر دری حرف زدیم.
موقع شام که رسید من هوس کردم شام خود را در بوفه بخورم. برای همین به رستوران قطار رفتم و تنهایی شام خوردم و بعد در راهرو به یاد زمان کودکی قدم زدم و تکانهای قطار را احساس کردم.
بعد از آن سیگاری روشن کردم و وقتم را تا اواخر شب گذراندم. بعد به کوپه برگشتم دیدم سه نفر مسافر کوپه مشغول صحبت از قیمت شیرینی و شکلات و تنقلات هستند. رامین جوانی که بازاریاب بود یا ادعا میکرد، دیدم جعبه شکلاتی را که دستش بود تعارف کرد به من که گفتم با شیرینیجات زیاد جور نیستم و نخوردم. اما بقیه مشغول ملچ و ملوچ بودند و جعبه شکلات دست رامین را خالی میکردند.
خلاصه ساعت که به 12 نزدیک شد همسفران به چرت زدن مشغول شدن و منم که دیدم چراغ را نمیشود به خاطر مطالعه خودم روشن نگاه دارم، خاموش کردم و گرفتم خوابیدم.
ساعاتی بعد که زنگ ساعت گوشی همراهم به صدا درآمد ساعت 5 صبح شده بود و قطار برای ادای نماز در ایستگاهی نزدیک به مقصد نگاه داشت. چراغ را که روشن کردم دیدم رامین همان بازاریاب در کوپه نیست و بقیه در حال خروپف و در خواب هستند. بیرون رفتم نماز خواندم و هوایی تنفس کردم و برگشتم به کوپه.
صبح شده بود که قطار به مشهد رسید. مسافران کوپههای واگنها در حال ترک قطار بودند ولی همسفران کوپه ما هنوز درخواب. دو نفر مسافر کوپه را بیدار کردم که رسیدیم به مقصد. آنها هم بیدار شدند و مشغول برداشتن وسایل خود بودند که هر دو به سر خود زدند. معلوم شد ساک آنها مورد دستبرد قرارگرفته و محتویات آن به سرقت رفته است.
از رامین هم خبری نبود. با ماموران ایستگاه صحبت شد و آنها احتمال دادند شکلاتی که رامین به خورد همسفران داده باعث بیهوشی آنها شده و وسایلشان مورد سرقت واقع شده است.
ماموران مشخصات رامین را ثبت کردند تا در ایستگاههای مسیر دست به تحقیقات بزنند. دیگر بیخبرم که چه اتفاقی افتاد. واقعا عجب آدمهایی پیدا میشوند.
مشهد ـ قاسم مرادی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم