گیلاس‌پرانی فرماندهان جنگ

سیزدهم دی ماه گذشته بود که پیرمرد برای همیشه پیش دوستان شهیدش رفت تا کنار آنان سکنی گزیند. بیرق و ریش‌های سفیدش دو مشخصه‌ای بود که او را آشنای همه اهالی خاکریزها کرده بود و حالا که او نیست می‌توان خاطرات او را لابه‌لای ورق‌های سفید کاغذ مرور کرد و به روزهای جبهه و دفاع مقدس پرکشید.
کد خبر: ۴۷۷۴۲۷

فرقی هم ندارد زن باشی یا مرد، پایت به جبهه رسیده باشد یا نه. اصلا پشت جبهه بودی یا خط مقدم. فقط کافی است که دوست داشته باشی یک بار دیگر مرور کنی خاطراتی را که تداعی‌کننده روزهایی است که جوانمردی با خون و آتش پیوند خورده بود. برای مرور این خاطرات با حاجی‌بخشی همقدم می‌شویم اگر کتاب «حاجی بخشی» را تورق کنیم.

در بخشی از این خاطرات شفاهی که به همت محمد مطلق گردآوری شده، از زبان حاجی‌بخشی آمده است: «رسیدم خانه. خانمم از توی زیرزمین داشت می‌آمد بالا. همین که از پله‌ها آمد بالا، من جلوی در زیرزمین ایستاده بودم. حمله هوایی بود، برق‌ها را هم قطع کرده بودند. یک فانوس توی دستش بود.

گرفت طرف من و گفت:«رضا شهید شده. می‌دانستی؟!» گفتم: «بله، ما توی جبهه برایش ختم هم گرفتیم.» بعد از خاکسپاری رضا، سریع راهی دوکوهه شدم. در راه بیشتر به خانواده خودمان فکر کردم.

حالا رضا دومین شهید از خانواده بخشی بود. برادر و پسرم در جنگ شهید شده بودند... یادم آمد در پزشکی قانونی دم در سردخانه، وقتی رفته بودیم جنازه رضا را تحویل بگیریم، خانومم اصلا گریه نکرد... دیدم روحیه او از من بهتر است، نگرانیم رفع شد. خادم مسجد جامع کرج، وقتی در تابوت رضا را باز کرد من کنارش ایستاده بودم، گفت: «بیچاره پدر و مادرش». گفتم: می‌شناسی؟ گفت: نه! گفتم: «این رضای ماست». تا گفتم غش کرد!»

در بخشی دیگر از این کتاب که توسط انتشارات عماد فردا در نمایشگاه کتاب امسال عرضه شد،‌ خاطره دیگری از حاجی‌بخشی درباره حاج همت و تعدادی دیگر از فرماندهان دفاع مقدس آمده است: «این بار وقتی به مرخصی آمدم، یک ولیمه دادم و بچه‌ها مهمان خانه‌ام شدند. در اصل خانه‌ام متبرک شد.

حاج همت آمد، چراغی بود. خدابیامرز کریمی بود. دستواره بود و خیلی از فرماندهان و دست‌اندرکاران لشکر. خانومم هم یک حلیم بادمجان خوشمزه درست کرده بود و با میوه‌هایی که از باغ چیده بودیم، از مهمانان پذیرایی کردیم. فصل گیلاس نبود اما یک مقدار گیلاس را فریزری کرده بودیم. گیلاس‌های درشت اندازه گردو. آقا این گیلاس‌ها را آوردم گذاشتم وسط، کمی خوردند، شوخی شروع شد و برداشتند زدند توی سروکله همدیگر.

گفتم خدا رحم کرده بچه‌های لشکر اینجا نیستند شوخی‌های فرماندهانشان را ببینند. تمام در و دیوار قرمز شده بود. حلیم بادمجان را که آوردند، همت گفت: اینجا هم می‌خواهید آش به ما بدهید! که گفتم آش نیست...».

مریم جمشیدی - گروه سیاسی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها