گنجشک‌های معتاد

چند سال است که پیرمرد را می‌شناسم، هر روز با قفسی پر از گنجشک مقابل اداره پلیس آگاهی جا خوش می‌کند و با تمام توانی که برایش باقی مانده فریاد می‌زند: نیت کن و آزاد کن آقا! مریض داری، زندانی داری، بخر و آزاد کن. این فریادها برای من که سال‌های طولانی هر روز به بهانه یافتن خبر به پلیس آگاهی می‌روم، آشناتر از همیشه است.
کد خبر: ۴۷۴۸۷۰

اوایل هر چه از او می‌پرسیدم این گنجشک‌ها را از کجا می‌آوری؟ با لبخندی که تنها دندان باقی‌مانده‌اش را نشان می‌داد می‌گفت: آنها را از مولوی می‌خرم و بعد بدون آن که اجازه دهد پرسش دیگری مطرح کنم، بار دیگر فریاد می‌زد: نیت کن و آزاد کن آقا! برای سلامتی مریض و زندانی چشم براهت بخر و آزاد کن.

این فریادها همیشه بی‌نتیجه نمی‌ماند و شاهد بودم برخی از روزها، زن و یا مردی با تماشای گنجشک‌های بی‌قرار درون قفس، اسکناسی را کف دست پیرمرد گذاشته و گنجشکی را در دست گرفته و با زمزمه‌ای که تنها خود می‌شنیدند آن را رها می‌کردند و تا کورسوی نگاهشان پرنده را دنبال می‌کردند.

جمع‌آوری این همه گنجشک برای من معمایی شده بود تا این که روزی یکی از ماموران پلیس، یک سارق مسلح را دستبند زده بود و او را به زندان منتقل می‌کرد؛ جوان سارق از مامور مراقب خواست تا به او اجازه دهد از پیرمرد گنجشک فروش، گنجشک‌هایش را خریداری و آزاد کند، اصرارهای سارق باعث شد تا مامور پلیس موافقت کند.

مرد متهم از پیرمرد تعداد گنجشک‌هایش را پرسید و از او خواست همه را آزاد کند تا او پول آزادی آنها را پرداخت کند.

با این پیشنهاد برق شادی در چشم پیرمرد درخشیدن گرفت و او نیز به سرعت تعداد گنجشک‌ها را شمرد و به خواست مرد مجرم در قفس را گشود.

گنجشک‌ها یک به یک از دریچه کوچک قفس بیرون آمده و پرواز کردند.

با بیرون آمدن آخرین گنجشک از قفس، پیرمرد پولش را از مرد مجرم طلب کرد. مرد متهم در حالی که لبخند شیطانی می‌زد گفت: عمو من 15 سال حکم زندان گرفتم، تو هم برو به خاطر گنجشک‌هات از من شکایت کن و...

پیرمرد عصبانی شده بود و ناسزا می‌گفت و مرد زندانی همچنان می‌خندید و از او دور می‌شد.

کنار پیرمرد نشسته و او را دلداری می‌دادم که به یکباره در میان بهت و ناباوری گفت: بی‌خیال! راستش من این گنجشک‌ها را نمی‌خرم، بلکه آنها جلد خانه و همدم من هستند.

او وقتی تعجب مرا دید ادامه داد: سال‌هاست در یک خانه قدیمی که بیشتر به یک باغ ویرانه شبیه است زندگی می‌کنم و چون به تریاک اعتیاد دارم، هر روز این گنجشک‌ها کنار پنجره اتاقی که در آن زندگی می‌کنم جمع می‌شوند.

پیرمرد با هیجان ادامه داد: شاید باور نکنی؛ به مرور زمان این گنجشک‌ها به دود و بوی تریاک عادت کرده‌اند و هر بار که فردی آنها را خریداری و آزاد می‌کند، چند ساعت بعد دوباره کنار پنجره اتاق من می‌آیند و من نیز آنها را گرفته و دوباره می‌فروشم...

باور نمی‌کنم، او لبخندی می‌زند و لنگان لنگان با قفس خالی با بهت و حیرتی که در افکارم سایه انداخته از من دور می‌شود و در آخرین لحظه می‌گوید: بروم که گنجشک‌ها منتظرند گناه دارند، زبان بسته‌ها الان خمار می‌شوند!

ناصر صبوری

دبیر گروه حوادث

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها