مادرم زندگی‌ام را خراب کرد

نام: هدی ـ ف، مطلقه سن و تحصیلات: 33سال‌ـ راهنمایی اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۷۴۶۵۳

این سومین مرتبه است که هدی دستگیر می‌شود و به زندان می‌افتد. او مدت‌هاست که وارد راه خلاف شده و نتوانسته خودش را از این باتلاق نجات دهد. هدی بیشترین تقصیرها را گردن مادرش می‌اندازد و می‌گوید: من فقط یک خواهر دارم که 3 سال از خودم بزرگ‌تر است. من 5 ساله بودم که پدرم فوت شد بعد مادرم با ارثیه او که البته رقم زیادی نبود یک خانه کوچک خرید و از آن به بعد با کار کردن در تولیدی کفش، خیاطی و آرایشگری خرج من و خواهرم را درمی‌آورد. او خیلی بداخلاق بود و با ما رفتار بدی داشت.

خاطره برخوردهای تند مادر هنوز از ذهن هدی پاک نشده است. او توضیح می‌دهد: ما بیشتر روز را در خانه تنها بودیم و تنهایی خیلی اذیت‌مان می‌کرد، وقتی هم مادرم به خانه می‌آمد آنقدر خسته بود که حوصله ما را نداشت و تا کوچک‌ترین حرفی می‌زدیم به جان‌مان می‌افتاد و ما را کتک می‌زد.

زندگی در آن شرایط سخت باعث شد، خواهر هدی خیلی زود ازدواج کند.زن زندانی دراین‌باره می‌گوید: خواهرم بعد از ازدواج به شهرستان رفت و از آن به بعد من تنهاتر شدم. خیلی اذیت می‌شدم و دیگر نمی‌توانستم خانه مادرم را تحمل کنم، برای همین به سرم زد من هم شوهر کنم، برای همین به اولین خواستگارم جواب مثبت دادم. آن موقع کلاس دوم راهنمایی بودم اما سال را تمام نکرده لباس عروس پوشیدم.

مادر هدی با این وصلت مخالف بود، اما دختر جوان با اصرار پای حرفش ایستاد. متهم داستان زندگی‌اش را این‌‌طور ادامه می‌دهد: مادرم می‌گفت احمد از خانواده خوبی نیست و خودش هم به درد نمی‌خورد. می‌گفت قیافه‌اش یک جوری است، انگار همیشه مریض است اما هیچ‌کدام از این حرف‌ها برایم مهم نبود. من احمد را دوست نداشتم اما می‌خواستم شوهر کنم تا از دست مادرم خلاص شوم و بالاخره دو‌سه هفته‌ای همه کارها انجام شد و من و احمد زندگی مشترک را شروع کردیم، اما خیلی زود فهمیدم او معتاد است.

حالا هدی از چاله به چاه افتاده بود و چاره‌ای جز تحمل نداشت. او می‌گوید: احمد راننده تریلی بود و بیشتر وقت‌ها در سفر، اما وقت‌هایی که خانه بود خیلی اذیتم می‌کرد و کتکم می‌زد. چند بار از دستش شکایت کردم و حتی طول درمان هم گرفتم، ولی او دست از کارهایش برنمی‌داشت تا این‌که به زندان افتاد. همان موقع به سرم زد طلاق بگیرم، اما مادرم نگذاشت گفت معنی ندارد زن طلاق بگیرد ؛ با لباس سفید رفته‌ای و با کفن برمی‌گردی.

هدی مدتی دیگر این زندگی را تحمل کرد تا این‌که شوهرش برای دومین بار به اتهام حمل مواد مخدر دستگیر شد. او می‌گوید: از این فرصت استفاده کردم و طلاقم را گرفتم. آن موقع دخترم 2 ساله بود، مادرم گفت حق ندارم خانه او بروم، گفت به اندازه کافی برای من زحمت کشیده و دیگر حوصله خودم و بچه‌ام را ندارد، برای همین خانه‌ای اجاره کردم و دنبال کار گشتم تا این‌که با دختری که فراری و عضو باند سرقت بود آشنا شدم، آن دختر من را وارد کار خرید و فروش مواد مخدر کرد.

در همین دوران بود که خود هدی هم به موادمخدر آلوده شد و اول به گفته خودش تفننی مصرف می‌کرد، اما خیلی زود فهمید در این دام اسیر شده است. او ادامه ماجرا را این طور شرح می‌دهد: مرا دستگیر کردند و به زندان افتادم، صاحبخانه‌ام بچه را به بهزیستی برد اما از زندان تلفنی مادرشوهرم را راضی کردم دخترم را تحویل بگیرد. او هم این کار را کرد و دخترم را با خودش به شهرستان برد و از آن زمان دیگر او را ندیدم. وقتی از زندان بیرون آمدم شروع به سرقت کردم، در اتوبوس و بازار کیف زنان را خالی می‌کردم و خیلی زود برای دومین مرتبه دستگیر شدم.

هدی برای تامین مخارجش بویژه خرید موادمخدر چاره‌ای جز دزدی پیش‌‌روی خودش نمی‌دید، برای همین بعد از دومین آزادی باز هم شروع به سرقت کرد، او می‌گوید: با لباس مردانه سوار موتور می‌شدم، کیف‌قاپی می‌کردم اما در یکی از سرقت‌ها گیر افتادم و دستگیر شدم. الان هم بازداشت هستم و هنوز حکمی برایم صادر نشده است، تمام این بدبختی‌ها تقصیر مادرم است، اگر او رفتار درستی با من داشت هیچ‌وقت کارم به اینجا کشیده نمی‌شد.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها