پُستخانه

کد خبر: ۴۷۴۱۸۷

 اگرچه چنین است و شاید نتوان بدون این دو قلب زیست اما یافتن و یافته شدن این دو قلب مستلزم رسیدن به خودآگاهی و خودباوری هر دو طرف می‌باشد. ای کاش انسانهایی که دم از دوست داشتن و دوست داشته شدن می‌زنند برای آن دوستی پارسنگی از طلا، زر و زور را در آن طرفِ ترازو قرار نمی‌دادند[...].

احسان 87: من/ نه برای خودم عاشق شدم/ نه برای تو عاشق ماندم.../ دیر عاشق شدم/ و عاشق ماندم.../ من/ برای همة عاشقان دنیا عاشقی کردم/ و برای آگاهی همة عاشقان دنیا خواهم مرد.../ نه ترسی دارم/ و نه اهمیتی می‌دهم.../ امشب/ شب خاص من است.../ بدان روزی رگهای همین پای اردکی‌ام را خواهی زد.../ و من آن روز نه برای خودم/ بل‌که برای ترسیم بزرگترین خیانت معشوق به عاشق/ در تاریخ/ خواهم مرد[...].

عاطفه شکرگزار: بعد از این همه بحث منطقی و تفکر و تعلم و بعد اون همه آدم که سعی کردن قانعم کنن و بعد اون همه ادای قانع شدن درآوردن و طوطی شدن و همون استدلال​های الکی رو تکرار کردن، هنوزم فکر می‌کنم زندگی جبره، یه جبر بزرگ، اختیار کشکه! آخه هیچکی تا حالا نتونسته برگرده عقب، ببینه واقعاً می‌تونسته یه چیز دیگه رو انتخاب کنه؟ سر دو راهی، اون یکی راه رو بره؟ واقعاً! عجب بساطیه!

دورة بچگی رو یادته؟ وقتی مامانی، بابایی می‌گفت یه لولو پشت پنجره‌س؟! چی شد که اون‌وخ باور کردیم و ترسیدیم ولی وقتی بزرگ شدیم، باور به لولو رو نفی و مسخره کردیم؟ فک کنم یه چی تو مایه‌های بالا رفتن درک و فهم و دانشمون کمکمون کرد. حالا یه اتوبان رو در نظر بگیر ببینم می‌تونی سهم جبر و اختیار رو توش نشون بدی؟ جبره یا اختیار اگه فقط باید از یه مسیر برونی؟ اگه هزینه‌های جریمه و صدماتش رو بپذیری و خلافش حرکت کنی، چی؟ پات روی گاز به جبر فشار می‌یاره، یا به اختیار مغز تو؟ مارپیچ رفتنت جبر فرمون ماشینه، یا به فرمون و اختیار دست تو؟ جبر و اختیار، یه چی تو این مایه‌هاس دلبند ماااادر. اول اطلاعات درست به دست بیار، بعد درست اون اطلاعات رو پردازش و تجزیه و تحلیل کن، تا گیج و ویج نزنی هیچ جا و هیچ وخ.

پیمان مجیدی: [...]هیچ رابطه‌ای این‌قدر که وقتم رو گرفت، ذهنم رو اشغال نکرد. همة اون ابراز علاقه‌ها و جواب سلامها بیشتر باعث تحقیرم شد. تازه می‌فهمم که تو خاص نبودی، احساس من به تو خاص بود.

پیِـ[خودِ]ـمان! مجیدی، دلبندمان! دو دِیقه رفتم یه سر به بچة روی گاز بزنم‌هاااا...! هویجوری مواظب زنبیلمون بودی؟!

سکینه، رؤیای زمستانی: [...]امیدی ندارم که جام جم گیرم بیاید. دو هفته است که زود تمام می‌شود و سهم من فقط نگاهِ بی‌اعتنای مرد دکة مطبوعاتی‌ست. می‌روم سمت دکه. از زیرها یک تیتر آبیِ بزرگ چشمک می‌زند. تندتر قدم برمی‌دارم. چشمانم گرد می‌شود. دلم می‌خواهد از ذوق فریاد بزنم. یکی را برمی‌دارم. مثل همیشه اول و آخر ضمیمه. صفحة آخر را می‌خوانم، خانة قاجار. خب حالا نوبت دوست قدیمی رسید. به حافظه‌ام اطمینان می‌کنم و راه را می‌سپارم به او. نگاهم روی صفحة بروبچ می‌چرخد برای خودش. ذوق دارم. بعد از مدتها دارم لمس می‌کنمش[...] وقتی جوابت را به سیاوش منصور خواندم نیشم تا بناگوش باز شد! تمام مدت توی راه و خرابی مترو و... خم به ابرو نیاوردم. خبر خوشی بود که شنیدم آخر! دنیا دنیا تبریک می‌گم به‌ت سیاوش[...].

احسان رستمی از ملایر: [...]وقتی دیدم از شهرمون نوشته چاپ کردی گفتم خوب سه حالته: یا شهر ما بزرگ شده یا دل تو بزرگ شده یا دل تو بزرگ بوده ما کوچیک بودیم. خوشحال شدم و بیشتر از یه کم امیدوار. اکثر چاردیواریها رو دارم. اونائی رو که ندارم مال اینه که شهرمون خیلی وقتا ساعت 11-10 صبح روزنامه‌فروشیه می‌گه: تموم شد![...]

رستم احسانم آرزوست! یُخده طولانی بود گذاشتمش واسه شمارة بعد، ببینم می‌شه یه جای خالی واسه‌ش باز کنم؟ (تو بنویس و بفرست، من کلی ذوق می‌کنم از خوندنش. فقط حیف که بروبچ یه صفحه بیشتر نیس. اگه شد کوتاهترا رو بفرست که دست منم واسه چاپش بسته نباشه. خلاصه که بنویس).

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها