دستم را که میگیری، احساس میکنم با دلم برادر شدهای و ایمان گم شدهات را در چشمهایم به تماشا میایستی. امروز، بیشتر از دیروزهایی که نیامده رفتند، به من نزدیک شدهای، حس میکنم باور داری که شانههایم میتواند تکیهگاه سرگردانیهایت باشد در شبی که سردرگم است.
امروز اعتقادم، اعتماد به توست و این که باید بتوانیم با چشمهای هم به تماشا برویم و با دستهای هم وضو بگیرم و بدویم تا آنجا که پرفرشتگان سوخت.
مهربان من، به دلت تکیه کن و به شانههای من، که شایسته اعتماد بومی توست، اعتمادی که از دلت برخاسته است چرا که شنیدهام این روزها مشکل بسیاری از مردم بیاعتقادیشان نیست، بیاعتمادیشان است.
گوهر نایاب این زمانة زمینگیر شده، شانههایی است که بتوانیم دلتنگیهایمان را بر آنها بباریم، دستهایی است که بتوانیم با وضویشان نماز بخوانیم، چشمهایی است که بتوانیم آنها را به تماشا ببریم و دلی است که با شنیدن ناممان به تپش بیفتد، بلرزد.
از پریدنهای رنگ و از تپیدنهای دل
عاشق بیچاره هر جا هست رسوا میشود
در جایی خواندم:
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق؟
مشکل ما دویدن از همدیگر است نه رسیدن به دستهای هم، مشکل این است که برای دوست داشتن یکدیگر دنبال دلیل میگردیم.
مهربان! این همه دیوار و نرده و پرده که آسمان و خورشید را از تو میگیرند دلیل بیاعتمادی ماست. این همه قفل و زنجیر و دزدگیر بیانگر این است که هنوز نمیتوانیم به دستهای هم اقتدا کنیم.
خوب که نگاه کنی، میبینی دیوارهای فاصله بلندند و پنجرهها به سمتی باز میشوند که ناچیزآبادی بیش نیست. باید به خودمان برگردیم، به خورشیدی که در سینه ما جریان دارد. به پنجرههایی که چشمهای ما را میبرند تا ته آسمان، تا آن سوی ستارههایی که فقط در شب میدرخشند، تا اعماق دریایی که غرقمان میکند و بعد بر سر دست میگیرد تا به ساحل برسیم.
راستی میدانی که ساحل برای ساکنان دریا امن نیست و ماهیان بیشتر در ساحل میمیرند تا روی شنهای نرم و داغی که تابستان را به چشممان میآورد؟
میدانی مهربان، لتهای در، دندانهای به هم فشرده دیوارند که ما برای دیدهشدن گاه به گاه، آفریدهایم و تهمت میزنیم به دیوارهایی که خودمان ساختهایم، به پرچینهایی که روی دیوار گذاشتهایم به نردهها و پردههایی که دستساز ماست، تا ما که دیوارساز و نردهساز و... هستیم در امان بمانیم، فرافکنی را میبینی عزیز من!
به دلت برگرد که خاستگاه عشقی بومی است چراکه همیشه کسی هست که دلش مال تو باشد و چشمی هست که به تماشای بهاری بایستد که در فردای تو جوانه زده است.
به دلت اعتماد کن و به شانههای من که منتظر بارانهایی است که باید ببارند.
علی بارانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم