تورق

داستان‌هایی مدرن با سوژه‌های اجتماعی

«هیچ‌وقت پای زن‌ها به ابرها نمی‌رسد» نوشته مرضیه سبزعلیان 16 داستان کوتاه را در برمی‌گیرد و از آن دسته کتاب‌هایی است که به لحاظ ساختار داستانی، نگاهی تازه به سوژه‌های تکراری دارد که همین موضوع در کنار شخصیت‌پردازی‌های خوب و توصیف‌های جاندار تا حدود زیادی مخاطب را تشویق به خواندن داستان‌ها می‌کند.
کد خبر: ۴۷۱۶۸۲

سبزعلیان در این مجموعه چندان درگیر بازی‌های زبانی و فرمی نشده و با توجه به ویژگی‌‌‌‌های زبانی و پرداختن به بنمایه‌های داستانی چون عشق، خیانت، دغدغه اشتغال و... و با داشتن نثری روان و منسجم به نظر می‌رسد این کتاب می‌تواند جای خود را بین مخاطب عام ادبیات داستانی هم پیدا کند. داستان‌های این مجموعه عموما موضوع محور هستند و نویسنده در نگارش داستان‌ها چندان دغدغه بازی‌های فرمی نداشته است. داستان‌ها در فضایی رئال و در ژانر واقعگرای مدرن‌‌ ـ اجتماعی سوژه‌هایی را روایت می‌کند که همواره در فرهنگ ما گاهی تابو محسوب می‌شدند و شاید بتوان یکی از ویژگی‌های این مجموعه را جسارت نویسنده در پرداختن به سوژه‌های اجتماعی دانست که معمولا کمتر نویسنده‌ای بویژه نویسندگان زن، با چنین صراحتی به آنها نزدیک می شوند.

عنوان داستان‌های این مجموعه (فردای چهارشنبه، آخرش خلاص می‌شوی از دستم، شوهر زعفرانی، دلواپس آبی، مواظب رازهایت باش، زنی میان زنبق‌ها، صدایش می‌زنم طاهر، سرگردانی یک بوس کوچولو، راحتی جماعتی ناراحت، صورتی‌های پشت پنجره، زن سالم، سایه‌های بی‌سر، مسافر ساعت یازده، من هم بزرگ می‌شوم یک روز، پشت پرده چه کسی است؟ و زنی در همین حوالی) هستند.

در بخشی از این مجموعه داستان می‌خوانیم:

غروب‌های یکشنبه می‌آیی. می‌آیی و در پس دلهره داشتن و نداشتن هم شام می‌خوریم. می‌خندیم. می‌نشینم روبه‌رویت، نت‌ها را زمزمه می‌کنم، دو، ر، می، فا، سل، لا، سی، زمزمه می‌کنم تنها برای این که مرور کنم درس‌های تازه را. ساز می‌زنم، نه برای این که تو برقصی، اما تو به سازم می‌رقصی و من به زنی فکر می‌کنم که شامش را تنهایی نصفه نیمه خورده، کهنه بچه را عوض کرده و تا حالا حتما بچه را هم خوابانده و احتمالا دارد با مادرش از کاری بودن مردش حرف می‌زند و به قول خودت باز هم سر خوش از داشتن مردی مثل تو، راه افتاده روی ابرها.

در داستانی دیگر هم می خوانیم:

می‌دانم همین امروز و فرداست که مرا هم بکشاند پای دار، طناب را بیندازد دور گردنم. مرتیکه کلی سر‌کیف می‌شود از زجرکش کردن آدم‌ها، آخر همان اول کار که طناب را محکم نمی‌کند تا خلاص شوم. می‌دانم، می‌توانم تصور کنم که وقت ‌دار زدنم همین تن پیر و تکیده‌اش چقدر چالاک می‌شود. خودم چند بار دار زدنش را دیده‌ام!

بامداد محمدی‌ /‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها