در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جیمی خودش را به بالای سر جرج رساند؛ هیچ کمکی از دست ما ساخته نبود. او آخرین نفسهای عمرش را میکشید. گلوله به صورتش اصابت و تقریبا مغزش را متلاشی کرده بود.
یک لحظه چشمم به بیرون مغازه افتاد، 2 مرد سیاهپوش را دیدم که سوار یک بنز قدیمی شدند و بسرعت در پیچ و خم خیابان ناپدید گشتند.
لحظات واقعا دردناکی بود. هر دو مات و مبهوت شده بودیم. انگار یک کابوس بود. یک کابوس وحشتناک که حتی باورش هم برایمان سخت و دردآور بود.
در آن ساعت صبح اکثر مغازهها بسته بودند و خیابان هم خلوت بود. هیچ کس نبود که در آن لحظات به کمک ما بیاید.
لحظاتی بعد که توانستیم به اعصاب خود مسلط شویم پلیس را در جریان گذاشتیم. ما سعی کردیم به هیچ چیز دست نزنیم تا صحنه جرم کاملا برای تحقیقات پلیس و به دست آوردن سرنخی از جنایتکاران آماده باشد.
از دست دادن جرج برای ما بسیار سخت است. او مرد پرکار، پرتلاش و در عین حال صادق بود. جرج مورد وثوق صاحب مغازه بود و سالهای زیادی در اینجا کار میکرد.
او در کارش بسیار جدی بود و همین امر باعث میشد دائم امر و نهی کند. به همین خاطر گاهی بین ما بگو و مگو پیش میآمد. با این وجود به او احترام میگذاشتیم و دوستش داشتیم ولی حالا ....
این جملات بخشی از صحبتهای ادموند یکی از کارگران مغازه بزرگ قنادی ویت در خیابان 14 وایس بود.او که بشدت ترسیده بود در مورد چگونگی قتل همکارش جرج که ساعت 7 صبح در داخل مغازه به ضرب گلوله به قتل رسیده بود، برای کمیسر کات استوارت صحبت میکرد.
جرج تاکت 43 ساله مدیر داخلی قنادی بزرگ و مشهور ویت آن روز 13 مارس بعد از اینکه وارد مغازه شده بود مورد حمله قرار گرفته و به ضرب گلوله به قتل رسیده بود.
کمیسر کات استوارت ساعت 8 صبح در جریان وقوع این جنایت قرار گرفته و خودش را به آنجا رسانده بود. او بدقت تحقیقات خود را آغاز کرد.
کمیسر پس از شنیدن اظهارات ادموند پای صحبتهای جیمی دیگر کارگر مغازه نشست. جیمی و ادموند شبها در قنادی میخوابیدند و تنها شاهدان این جنایت فجیع بودند.
جیمی که جوانی 28 ساله بود، در حالی که سعی میکرد بر اعصاب خود مسلط باشد به کمیسر گفت: همانطور که ادموند عنوان کرد ما در اتاق استراحت در ضلع غربی مغازه در خواب بودیم که با صدای شلیک گلوله سراسیمه از خواب پریدیم و وقتی وارد مغازه شدیم جرج بیچاره در خون خود دست و پا میزد. هیچ کاری از دست ما ساخته نبود. قاتلان بیرحم جرج بیچاره را هدف قرار داده و فرار کرده بودند. البته ادموند یک لحظه آنها را دید. قاتلان دو نفر بودند که با یک بنز قدیمی فرار کردند.
آنها به خاطر یک مشت دلار بیارزش جرج بیچاره را کشتند. مسلما قاتلان به محض ورود جرج به مغازه همراه او وارد شده و بعد هم او را به قتل رسانده و مرتکب سرقت شدند.
جیمی در ادامه توضیح داد: که جرج صبحها قبل از ساعت 7 وارد مغازه میشد. برنامه پخت و پز روز را تنظیم میکرد. دقایقی به حساب و کتابش میرسید. چیزهایی که لازم بود تهیه کنیم، لیست میکرد. بعد هم کارگرها یکی یکی میآمدند و کار از ساعت 30/8 شروع میشد. من و ادموند همیشه ساعت 8 صبح بیدار میشدیم و خودمان را برای کار آماده میکردیم.
جیمی یادآور شد: که با ادموند بچهمحل هستند و حدود 6 ماه است که در مغازه کار میکنند. البته ادموند 3 ماه زودتر از او کار را شروع کرده و او با واسطه ادموند استخدام شده است و چون جایی را نداشتند با اجازه صاحب مغازه شبها در اتاق کوچکی در حاشیه مغازه میخوابیدند.
کمیسر بعد از اینکه چند سوال از جیمی کرد به سراغ ادوارد رستامپر صاحب مغازه رفت.
ادوارد که تازه رسیده بود 65 سال داشت او بسیار شیکپوش بود و شمرده و آرام صحبت میکرد ادوارد در حالی که بشدت از حادثه پیش آمده ناراحت بود به کمیسر گفت: جرج یک مرد استثنایی بود. او بیش از 11 سال است که برای من کار میکند. او کاملا مورد اعتماد و اطمینان من بود. تمام حساب و کتاب مغازه در اختیار او بود. در کارش بسیار جدی بود و تمام تلاشش را برای پیشرفت مغازه به کار میبست. او مردی محتاط بود. صبحها زود سر کار میآمد و شبها دیرتر از همه میرفت. حواسش کاملا جمع بود. همیشه قفل درها را کنترل میکرد. به هیچکس اعتماد نداشت. وی توضیح داد:که در مغازه بیش از 9 نفر شامل 7 نفر آشپز، یک کارگر و یک حسابدار کار میکنند که مدیریت آنها با جرج بود. در میان کارگران جیمی و ادموند شبها در مغازه میخوابیدند. البته جرج موافق این کار نبود. اما به خاطر اصرار جیمی و ادموند من موافقت کردم که آنها شبها در مغازه باشند.
ادوارد استامپر در پاسخ به این سوال که آیا چیزی هم از داخل مغازه سرقت شده است، گفت: من هنوز دقیقا بررسی نکردهام. اما ظاهرا پولهای داخل گاوصندوق توسط قاتلان بیرحم سرقت شده است. البته دقیقا نمیدانم چه میزان پول نقد داخل گاوصندوق بوده. اما از آن جا که پولها آخر هفته به بانک منتقل میشود. فکر میکنم مبلغ قابل توجهی باشد.
ادوارد یادآور شد: در طول مدت 15 سالی که در مغازه مشغول کار است. این اولین بار است که مورد سرقت قرار میگیرد.
او همچنین گفت: تنها کسی که رمز گاوصندوق را داشته خود جرج بوده است. کمیسر دقایقی با ادوارد در قالب سوال و جواب صحبت کرد و سپس گوش به گزارش سروان لاورنس معاون کلانتری منطقه داد.
سروان لاورنس که افسر جوان و خوشقیافهای بود، به کمیسر گفت: ساعت 7 صبح بود که در جریان وقوع این جنایت فجیع و دردناک قرار گرفتیم. وقتی به اینجا رسیدیم جرج بیچاره با زندگی وداع کرده بود. جسد او را در پشت پیشخوان و در کنار گاوصندوق بزرگ مغازه پیدا کردیم. سرش کاملا متلاشی شده بود. در گاوصندوق نیمهباز بود. بلافاصله همه جا را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات مقدماتی را آغاز کردیم.
چون منطقه تجاری است متاسفانه در آن ساعت صبح خیابان کاملا خلوت بود. هیچ کس به غیر از
2 کارگر مغازه شاهد این جنایت نبودند.
بررسیهای اولیه ما نشان میدهد که گلوله از فاصله نزدیک شلیک شده، اسلحهای که از آن استفاده شده کلت کمری کالیبر 62 بوده است.
هیچ اثر انگشت مشکوکی در محل پیدا نکردیم. تنها سرنخی که از قاتلان توانستیم به دست آوریم همان اظهارات ادوارد است که 2 نفر را در حال سوار شدن داخل یک بنز سفید رنگ دیده است.
سروان لاورنس توضیحاتی در مورد مقتول داد. ضمن این که خاطرنشان کرد: ظاهرا پول زیادی در داخل گاوصندوق بوده که توسط جانیان به سرقت رفته است.
وی اضافه کرد که تمامی 6 کارگر دیگر بعد از ساعت 8 صبح وارد مغازه شده و هیچ یک در جریان وقوع این قتل نبودهاند. ضمن این که از یکایک آنها جداگانه بازجویی به عمل آمده است. کمیسر پس از شنیدن گزارش، معاون کلانتری منطقه به اتفاق او به بالای سر جسد جرج بیچاره رفت.
جسد او درست در کنار پیشخوان روبهپهلو روی زمین افتاده بود. گلوله درست به گونه او اصابت کرده بود و شکاف عمیقی در سرش به وجود آورده بود.
جرج لباس کار به تن داشت. شلوار مشکی و روپوش سفید که روپوش او رنگ خون به خود گرفته بود. در بالای سر او در گاوصندوق نیمهباز و مقداری کاغذ از داخل آن آویزان شده بود. کمیسر بعد از این که جسد جرج را به دقت وارسی کرد به بازرسی و بررسی در داخل مغازه بزرگ شیرینیفروشی پرداخت. کمیسر به دقت تمام زوایای مغازه را از نظر گذراند. همه چیز به نظر مرتب و منظم بود و اثری از به هم ریختگی دیده نمیشد. ورود به مغازه نیز بدون مقاومت انجام گرفته بود و اثری از ورود به زور و اجبار دیده نمیشد.
کمیسر پس از بازرسی دقیق مغازه یک بار دیگر آن چه را که اتفاق افتاده بود. در ذهن خود مرور کرد و آنگاه روبه سروان لاورنس گفت: قاتل کسی جز ادموند و جیمی همکاران مقتول نیستند. آنها جرج بیچاره را به قتل رساندند تا به پولهای مغازه دست پیدا کنند و برای گمراهی ما داستان سرقت را سر هم کردند. شما خواننده عزیز برای ما بنویسید. کمیسر استوارت از کجا فهمید ادموند و جیمی قاتل هستند. کمیسر حداقل 2 دلیل برای دستگیری آنها داشت. آن 2 دلیل را برای ما بنویسید. اگر داستان را به دقت بخوانید. حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: