در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شروع خوبی داشتیم
ازدواج ما براساس عقل و منطق صورت گرفت و فکر میکنم از آن نوع زندگیهایی بود که باید شکل خوبی میداشت و سالها در خوبی و خوشی پایدار میماند چون شروع خوبی داشتیم و همه چیز به نظر ایدهال میرسید. وقتی با گریگوری آشنا شدم، دانشجو بودم. زندگی مرفهی در خانه پدرم داشتم که آن را با هیچ چیز عوض نمیکردم. دوستان خوب زیادی در اطرافم بودند که همه وقتم را پر میکردند و فرصت زیادی برای آن که بخواهم به یک زندگی مشترک فکر کنم نداشتم اما وارد شدن گریگوری به زندگی ام همه چیز را تغییر داد.
اوایل کششی به او نداشتم و اصلا فکرش را نمیکردم که مردی با خصوصیات او بخواهد روزی همسر من شود. پدرم چند ماه قبل از این که برای اولینبار گریگوری را ببینم او را به عنوان کارمندش در شرکت بزرگ تجاریاش، به استخدام در آورده بود. نمیدانستم از چه خانوادهای است و چه گذشتهای داشته است. وقتی برای نخستینبار در جشن سالگرد تاسیس شرکت پدرم، گریگوری را دیدم، با او هم مثل همه کارمندان دیگر برخورد کردم. او خوش برخورد و بسیار شیکپوش بود و پدرم گفت او یکی از افرادی است که از زمان وارد شدن به این شرکت، کار و تجارت را بسیار بهبود بخشیده و کمک زیادی برای پدرم بوده است. آشنایی ما از همانجا آغاز شد و از روز بعد ارتباطاتمان بیشتر و بیشتر شد. ساعاتی که من میتوانستم برای دیدار مجددمان ترتیب بدهم درست در ساعت اوج کار گریگوری بود که نمیتوانست از شرکت پدرم خارج شود و در ساعات مرخصی او هم من مدام برنامههایی داشتم که دوستانم به من مهلت نمیدادند تا از آنها صرفنظر کنم. این بود که قبل از دیدار مجددمان ، من بارها تلفنی با گریگوری صحبت کردم.
این اولینبار بود که با فردی که شناخت زیادی از او نداشتم، وارد صحبتهای طولانیمدت تلفنی میشدم و در این مدت کوتاه احساس کردم او با همه مردهای دیگر فرق دارد. از صدایش، اقتدار و اعتماد به نفسش کاملا مشخص بود و بهگونهای حرف میزد که انگار برای سالهای آیندهاش هم برنامهریزی کرده است. برای من که همه اطرافیانم آدمهای مرفهی بودند و به علت ثروت خانوادههایشان در پول زیاد غوطهور بودند اینکه میدیدم یک مرد جوان توانسته روی پای خودش بایستد و با تلاش زیاد بتواند به جایگاهی دست پیدا کند، جالب و هیجانانگیز بود. صحبتهای طولانی میان ما موجب ایجاد دلبستگی شد و کم کم آشنایی مان طوری شد که انگار سالها بود یکدیگر را میشناختیم.
خوشحالی زودگذر
بنا به مندرجات پرونده پس از اولین برخورد این زوج در جشن بزرگ شرکت، گریگوری مدام با او تماس میگرفته و از او میخواسته که فرصتی بدهد تا بیشتر با هم آشنا شوند. امبر که دختر مرفه و بسیار خوش برخوردی بود و دوستان زیادی داشت، مدام سعی میکرد برنامهاش را به شکلی تنظیم کند تا شاید بتواند قرار ملاقاتی با او بگذارد اما وجود تعداد زیاد دوستان و آشنایان او سبب شد که قبل از ملاقات بعدی این زوج که به خاطر مشغله امبر 2 ماه بعد صورت گرفت، آنها تلفنی با هم در ارتباط باشند. پس از دومین ملاقات بود که امبر با درخواست شوکهکننده گریگوری مواجه شد. این مرد جوان تنها پس از 2 جلسه دیدار از او خواست تا با هم ازدواج کنند و زندگی مشترکشان را شروع کنند؛ درخواستی که از سوی امبر در همان جلسه پاسخ مثبت گرفت.
اما ازدواج باشکوه امبر و گریگوری به شکل بزرگ و مجللی که همیشه در ذهن خانواده امبر بود نتوانست علتی برای پایدار بودن عشق و علاقه میان آنها باشد. درگیریها میان این زوج که از طبقات مختلف اجتماعی بودند، خیلی زود نمایان شد و هر آنچه امبر در ذهن داشت، نقش برآب گردید. آنها گرچه شروع خوبی داشتند اما خوشحالی زودگذر بود و پایانی تلخ انتظارشان را میکشید. درگیریهای میان این زوج از همان روزها و ماههای اول شروع شد.
امبر نمیدانست که بقای یک زندگی مشترک، تلاش و از خود گذشتگی زیادی لازم دارد. او عادت به زندگی بسیار آسانی داشت، همه چیز توسط پدرش فراهم میشد و روزها و ساعتها در آرامش و به دلخواه او سپری میشد. اما گریگوری از سوی دیگر به او گوشزد میکرد که در خواب و خیال زندگی میکرده و باید درست زندگی کردن را فرا بگیرد. گریگوری بلافاصله بعد از ازدواجشان اعلام کرد دیگر به هیچ عنوان کمک خرجی از پدر امبر دریافت نمیکنند و باید با همان درآمدی که او بهعنوان یک متخصص در شرکت دارد، زندگی خودشان را بسازند. ناگهان امبر با واقعیاتی روبهرو شده بود که توان و تحمل هضم آنها را نداشت. سفرهای لوکس و مهمانیهای پرتجمل او به حداقل رسیده بود و باید زندگی را به این شکل ادامه میداد؛ شکلی که برایش غیرممکن بود.
او بیمار روانی بود
وقتی به درخواست ازدواجش جواب مثبت دادم، نمیدانستم چهکار میکنم. انگار در خواب و رویا بودم. احساس عجیبی به گریگوری پیدا کرده بودم و فکر میکردم میتواند همان مردی باشد که من همیشه آرزویش را داشتهام. میدانستم که از لحاظ مالی تا حد زیادی تامین است و من هم خودم آنقدر از سوی پدرم در آسایش بودم که جای نگرانی از لحاظ مادی وجود نداشت. وقتی خانوادهام متوجه شدند که من به درخواست زودهنگام او پاسخ مثبت دادهام، بشدت ابراز خوشحالی کردند. پدرم معتقد بود که او پسری بسیار کارآمد و لایق است که خیلی زود به پلههای بالاتر صعود میکند و میتواند خوشبختی را برای من هم به ارمغان بیاورد. من با همین افکار وارد زندگی مشترک با او شدم؛ زندگی مشترکی که 5 سال آن برایم هزاران سال گذشت. او اصلا آن شخصیتی نبود که از خودش بروز میداد. او یک بیمار روانی تمامعیار بود.
من تمام ماههای اول ازدواجمان را در فکر و خاطرات خوب قبل از ازدواج باشکوهمان میگذراندم و توجهی به هیچ مساله دیگری نداشتم. گریگوری مرد ایدهالم بود و فکر میکردم خوشبخت شدهام. نداشتن تجربه باعث شده بود فکر کنم زندگی همین اتفاقات سطحی است که در زندگی هر کسی رخ میدهد، اما اشتباه کرده بودم. زندگی واقعی زمانی شروع شد که من و گریگوری چند ماه زیر یک سقف زندگی و تعاملهای روزانه را آغاز کردیم.
آنجا بود که متوجه شدم بهتر است که از خواب و رویا بیرون بیایم و با واقعیت روبهرو شوم. زندگی سخت بود و بودن زیر یک سقف با مردی که تنها چند ماه قبل با او آشنا شده بودم، کاری به مراتب سختتر.میدانستم تحمل اوضاع برایم آسان نیست و من که هرگز سختی نکشیدهام، انواع و اقسام ایرادگیریها و بهانههای واهی گریگوری را تاب نمیآورم اما انگار با خودم لجبازی میکردم.
میخواستم هر طور شده زندگی مشترکم را ادامه بدهم. حاضر نبودم به هیچ قیمتی اعلام کنم که شکست خوردهام. گریگوری مرد بدی نبود اما بشدت یکدنده، انعطاف ناپذیر و از همه بدتر خسیس و بسیار مادی بود. پدرم بارها به من گفت که از او جدا شوم اما حاضر نبودم قبول کنم که در انتخابم اشتباه کردهام. دعوا و جدالها ماهها و سالها طول کشید. بچهدار نمیشدم چون میدانستم امیدی به این زندگی نیست. بالاخره افسردگیهای طولانی مدت، کار خودش را کرد و در یکی از جدالهایمان به سویش حملهور شدم و ضربه چاقوی بزرگی که در دست داشتم، کافی بود که سبب پارگی ریهاش شود و مرگش را رقمبزند. مرگ او مرگ تمام رویاهای بچهگانهام بود. با رفتن او تازه متوجه شدم زندگی آن قصه شادی نیست که در کتابها میخوانیم و آرزویش را میکنیم. همه چیز در بزرگسالی جدیتر از آن است که فکرش را میکردیم و همیشه نمیتوانیم برنده باشیم.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: