پسر دانشجو جزئیات یک قتل ناخواسته را می‌گوید

باید تاوان پس دهم

اردشیر، جوان دانشجویی که حالا به اتهام قتل در زندان است اظهار می‌کرد اصلا نمی‌داند چطور این قتل را مرتکب شد. او که در شعبه 71 دادگاه کیفری ‌استان تهران محاکمه شده‌ است، می‌گوید از کرده‌اش بشدت پشیمان است و عذاب وجدان دارد و تنها چیزی که آرامش می‌کند این است که اولیای‌دم او را ببخشند. اردشیر که در جلسه محاکمه‌اش بشدت گریه می‌کرد و می‌گفت تاپایان عمر در این عذاب خواهد سوخت‌ به سوالات ما در مورد آنچه اتفاق افتاد و اینکه چرا مرتکب قتل شد جواب می‌دهد.
کد خبر: ۴۶۳۳۵۱

چند سال داری و چه مدتی‌است که در زندان هستی؟

تقریبا یک سال است که زندانی هستم. هرچند مدت زمان زیادی از آن نگذشته اما این مدت برای من خیلی سخت گذشت و احساس می‌کنم تمام عمرم را در زندان بودم.

توضیح بده چه شد که سر از زندان درآوردی؟

مرتکب قتل شدم. البته خودم معتقدم کاری که کردم از روی عمد نبود و اصلا متوجه نشدم که چطور این‌کار را کردم و از کرده‌ام بشدت پشیمان هستم.

با مقتول آشنایی داشتی؟

بله، سال‌ها بود که ما همدیگر را می‌شناختیم. او در روستای ما زندگی می‌کرد. ما نان و نمک همدیگر را خورده‌ بودیم. رفت و آمد داشتیم، مثل عمویم بود.

پس چرا او را کشتی؟

به خدا نمی‌خواستم این‌کار را بکنم. اصلا نفهمیدم که چطور شد او را کشتم. وقتی به خانه رسیدم متوجه قتل شدم.

مگر می‌شود کسی را بکشی و چند ساعت بعد بفهمی؟

اما این اتفاق برای من افتاد. وقتی با عباس درگیر شدم نفهمیدم او را زدم، به خانه رفتم، مادرم دست‌هایم را دید و گفت چه شده، تازه فهمیدم که دست‌هایم خونی است و به عباس چاقو زدم.

یعنی تو در راه به دست‌هایت نگاه نکردی؟

نه، چون سوار موتور بودم و حالم بد بود. اصلا متوجه نبودم که بدنم چطور است. فقط داشتم می‌لرزیدم و ناراحت بودم.

چطور شد که با مقتول درگیر شدی؟

من درگیری با او نداشتم. اختلافی که وجود داشت بین پدرم و عباس بود. آنها سر آب کشاورزی باهم درگیری داشتند. من هم در این درگیری نقشی نداشتم. نمی‌دانم چرا این‌طور شد. عباس به من حمله کرد ، من هم یادم نمی‌آید چطور او را زدم. فقط می‌دانم درگیر شدیم و او می‌خواست من را بزند.

چرا به تو حمله کرد؟

آن روز من به خانه رفتم تا موتورم را بردارم. داشتم با موتور می‌آمدم که عباس به من حمله کرد. از موتور پیاده شدم ببینم چه شده ‌است، چون اصلا فکر نمی‌کردم که او بخواهد مرا بزند. با یک وسیله کشاورزی به سمت من حمله کرد، چیزی شبیه به داس بود. جلو رفتم. مرا زد. تعجب کرده ‌بودم از رفتارش، نمی‌دانستم چه باید بکنم، چیزی که دستش بود را بلند کرد که به سرم بزند. من هم چاقو را از جیبم درآوردم تا بترسانمش. باهم گلاویز شدیم و بعد هم من خودم را به عقب پرت کردم و سوار موتورم شدم. عباس هم رفت.

پس چه زمانی ضربه را زدی؟

اصلا یادم نمی‌آید چطور این‌کار را کردم. نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد. من فقط با او گلاویز شدم و بعد از هم جدا شدیم. نمی‌دانم چاقو چطور وارد بدن او شده‌ بود. اصلا یادم نمی‌آید این‌کار را کرده‌ باشم.

چرا باخودت چاقو حمل می‌کردی؟

من در مزرعه پدرم کار می‌کردم. محصول مزرعه خیار بود و داشتم به پدرم کمک می‌کردم که این محصول را از زمین جمع کنیم. چاقو وسیله کارم بود تا بتوانم خیارها را از بوته جدا کنم. اصلا به قصد کتک‌کاری و قتل چاقو همراه خودم نداشتم.

آن‌طور که در دادگاه گفتی تو دانشجو هستی. در روستا چه می‌کردی؟

زحمت زیادی کشیدم تا توانستم در دانشگاه قبول شوم. از وقتی کودک بودم آرزو داشتم فرد موفقی باشم. رفتن به دانشگاه برایم رویا بود. آنقدر تلاش کردم که توانستم قبول شوم. وقتی وارد دانشگاه شدم آینده‌ای روشن را مقابل خودم می‌دیدم؛ زندگی شهرنشینی و کار کردن در یک شرکت و درآمد خوب و زندگی مشترک سالم. همه اینها را در رویاهایم می‌دیدم و حالم خوب بود. در زمان قتل برای کمک به پدرم آمده‌ بودم. مدت‌ها بود که در خوابگاهی در شهر زندگی می‌کردم و درس می‌خواندم.

همیشه برای کمک به پدرت به روستا می‌رفتی؟

بله. پدرم کشاورز بود و زندگی‌اش از همین راه می‌گذشت.او به من هم کمک می‌کرد و هروقت پول لازم داشتم برایم می‌فرستاد. پدرم مرد مهربانی بود، من هم وظیفه داشتم به او کمک کنم، او برای موفقیت من خیلی تلاش کرده ‌بود. تابستان‌ها هم بیکار بودم و برای برداشت محصول به روستا می‌رفتم و به پدرم کمک می‌کردم.

تو سابقه‌دار هم هستی؟

نه، هیچ‌سابقه‌ای ندارم. من فقط درس می‌خواندم و تلاش می‌کردم تا آینده‌ای موفق برای خودم بسازم.

در پرونده تو پدرت متهم است که همدستی کرده و تو را پنهان کرده‌ است. اگر تو متوجه قتل نشده‌ بودی چطور پدرت می‌دانست و تو را مخفی کرده‌ بود؟

نه ، این‌طور نیست.پدرم مرا مخفی نکرد.ما همگی در خانه نشسته‌ بودیم، پدرم هم بود. ماموران آمدند و من را بازداشت کردند. کسی هم مقاومت نکرد. فکر می‌کنم چون پدرم خودش من را تحویل ماموران نداده‌ است. این‌کار پدرم مخفی‌کاری نبود و دادگاه هم پذیرفت که پدرم این‌کار را نکرده‌است.

در ابتدای صحبت‌هایت به این اشاره کردی که درگیری مقتول با پدرت به‌خاطر آب کشاورزی بود. آنها چرا این مشکل را از مراجع قانونی پیگیری نمی‌کردند؟

اصلا مساله مهمی نبود. قرار بود این موضوع در روستا کدخدامنشانه حل شود.پدرم و مقتول خیلی باهم رابطه خوبی داشتند و هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که آنها باهم این‌طور درگیر شوند. نمی‌دانم آن روز چرا عباس تا این حد عصبانی شده ‌بود. او می‌خواست من را بکشد. من فقط می‌خواستم کمی دورش کنم که این اتفاق افتاد.

تو در جلسه محاکمه‌ات خیلی گریه کردی و از اولیای‌دم خواستی که تو را ببخشند، آیا واقعا از کاری که کردی پشیمانی؟

بله، من بشدت پشیمان هستم. عباس مثل عموی من بود. ما باهم رفت‌وآمد خانوادگی داشتیم ضمن این‌که من اصلا قصد کشتن نداشتم. حتی قصد نداشتم او را زخمی کنم. فقط چاقو را بیرون آوردم تا او بترسد و از من دور شود. نمی‌دانم چه شد که عباس کشته‌شد.من خیلی از این موضوع ناراحتم، آنقدر که نمی‌توانم زندگی را تحمل کنم. دلم می‌خواهد بمیرم. من آدم بدی نیستم، قسم می‌خورم که نمی‌خواستم آدمکشی کنم. این قتل اتفاقی بود.از روی عمد این‌کار را نکردم. کسانی که درگیری ما را دیدند می‌توانند شهادت دهند که من از روی عمد او را نکشتم.

اما شاهدان گفته‌اند که تو ضربه را زدی.

من هم منکر وارد کردن ضربه به بدن عباس نیستم. چون او با کس دیگری درگیر نشده‌ بود.‌ آن چیزی که می‌خواهم اولیای‌دم بدانند این است که من واقعا به عمد چاقو نزدم.

حرفی با اولیای‌دم داری؟

از آنها می‌خواهم به حرف‌هایی که در دادگاه گفتم فکر کنند. درخواست دارم که به من کمک کنند. من بچه‌ای هستم که جلوی چشم آنها بزرگ شدم بنابراین بخوبی من را می‌شناسند و می‌دانند که چه جور آدمی هستم. زجری که من در زندان می‌کشم آنقدر زیاد است که فکر می‌کنم تقاص کار را پس داده‌ام. دیگر امیدی به زندگی ندارم. آینده‌ام نابود شد و از دانشگاه اخراج شدم. دیگر هیچ‌تصوری از آینده ندارم.

من نابود شدم اما چیزی که آزارم می‌دهد این نابودی نیست. عذاب وجدان کشنده‌ای است که گرفتار آن هستم و نمی‌توانم خودم را از آن رها کنم.

روزهایت را در زندان چطور می‌گذرانی؟

روزهای زندان روزهای سیاهی است. من از صبح تا شب گریه می‌کنم. شب‌ها هم مرتب خواب عباس را می‌بینم. ای‌کاش آن ضربه به من می‌خورد‌. به خدا اگر می‌مردم راحت‌تر بودم. البته می‌دانم این عذاب لیاقت من است و حق اعتراض هم ندارم، اما از اولیای‌دم درخواست دارم به من کمک کنند. این کاری که من کردم گناه بزرگی است و من باید تاوان آن را پس دهم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها