سال نو، سال تو

1 ـ دلت می‌خواهد سال که نو شد حالت خوب باشد. دل خوش کنی به مکث چند ثانیه‌ای ماهی قرمز توی تنگ، وقت تحویل سال. بگذار بگویند خرافاتی شده است! دلت می‌خواهد مثل کودکی‌هایت رخت نو تن کنی و با وسواس حواست باشد رخت نو لک نشود. لباس رنگی بپوشی و مدام بگویی «شگون» دارد، بگذار بگویند خرافاتی شده است. دلت می‌خواهد پیش از آن که بوته‌های کهنه را آتش بزنند و ترقه‌ها را بی‌محابا زیر پاهایت منفجر کنند و تو از این رسم ناخواسته چهارشنبه‌سوری‌های این سال‌ها، گلایه کنی،خانه تکانی هایت تمام شده باشد که اگر نشود «شگون» ندارد. بگذار بگویند خرافاتی شده است.
کد خبر: ۴۶۳۱۴۶

دلت می‌خواهد بنویسی. از «بهار» و زیبایی هایش.جمله‌هایی را ردیف کنی که به مذاق همه خوش بیاید. چون می‌دانی شب عیدی شگون دارد از «امید» نوشتن. نیمه پرلیوان را ببینی، گرچه ایمان داری و می‌دانی نیمه دیگر خالی است و چندان چنگی به دل نمی‌زند. بگذار بگویند ساده‌انگاری و از واقعیات فرار می‌کنی.

مگر غر بزنی و فریاد که: «کی این روزها حال و حوصله و دل و دماغ نوشتن از بهار و نوروز دارد؟» بهار قهر می‌کند و نمی‌آید؟! بهار، این چیزها سرش نمی‌شود، با گستاخی دوست داشتنی‌اش می‌آید و کاری به حوصله تو ندارد. پس به جای گلایه‌های تمام ناشدنی‌ات حواست را به دقیقه‌های پر عجله جمع کن، چون می‌دانی که هر چقدر هم زرنگ باشی، بهار مچ‌ات را می‌گیرد.

مگر مدام اعتراض کنی که آوازها در گلو خشکیده‌اند، زمین و آسمان قهرشان گرفته و ناز می‌کنند، درختان دست به ناباروری خود‌خواسته زده‌اند، گوشه دلت تحصن کنی که عشق مرده است ودوره عاشقی گذشته و...، گنجشک‌ها و کفتر‌ها از عشق‌بازی و آوازهای بهارانه‌شان دست بر می‌دارند؟ درخت گیلاس باغچه خانه‌ات برای همدردی با درختان سوخته در آتش سهل‌انگاری‌ها شکوفه نمی‌دهد؟

باشد، قبول؛ تو هم راست می‌گویی. اگر اما، از سیلی‌های سرد زمستان در امان نبوده‌ای، چه نیاز است به این که خودت را به سیلی‌ها عادت بدهی و تنت را همخانه کبودی‌های ناخواسته کنی؟ مرهمی باید تا این زخم‌های متراکم چرکین را مداوا کند. می‌دانی که می‌آید تا آرام و با متانت بگوید: ایستایی یعنی مرگ و مرگ تعفن را به دنبال دارد و چه تناقض و فاصله معناداری است میان بوی خوش بهار و این بوی ناچسب.

2 ـ تو حالت خوب است و هنوز هم بوی این روزها را به رسم گذشته دوست داری. بوی کسی که نمی‌دانی از خاک نم‌خورده می‌آید یا از پامچال‌هایی که در پیاده‌رو ردیف شده‌اند؟ نوستالژی‌هایت از روزهای پایان سال را پاس می‌داری و توچه خوشبختی که «عید» و «نوروزت» با بهار می‌آید و عاشقانه‌هایت در زمستان یخ نمی‌زند.

حال خوشی داری و می‌خواهی از دغدغه‌ها خلاص شوی. نفس عمیق بکشی و نگویی دل خوش سیری چند؟ دل خوش یعنی همین نفس کشیدن عمیق، پامچال‌ها را زیر بغل زدن، از حال خوش ماهی‌ها سرخوش و نشئه‌شدن، دیدن آدم‌های عجول و خیابان‌های شلوغ و...

بی‌خیال اینها، آرزوهایت را ردیف کن. بنویس؛ که فراموشی، رسم بد این زمانه شده است. بنویس و تکرار کن که بهانه‌ای برای گم شدنشان در هیاهوی این دنیای پر از آلزایمر نباشد.

3 ـ اگر می‌خواهی حال خوشت دوام بیاورد، باید رها شوی. از خستگی؛ از خواب‌های خواسته و ناخواسته؛ از دغدغه‌های تمام ناشدنی؛ از خیال‌های خام و خیال‌های خاکستری؛ از فکر صفرهای نشسته کنار قیمت‌ها و از خیال جیرینگ‌جیرینگ سکه‌ها که کی قیمتش از نوسان می‌افتد؟ برای رهایی باید بروی. برای خودت باشی و برای این سرخوشی بهانه‌ای بالاتر از لحظه‌های ناب بهار می‌خواهی؟ باید سفر کنی. ببینی و بشناسی. پس «چمدان‌»ات را ببند و بارو بنه‌ات را جمع کن و اگر دلت می‌خواهد همین جا زیر گوش فروردین این سرزمین حالت خوب باشد . بهانه‌ای بالاتر از عید و نوروز می‌خواهی برای «نو» شدن؟

مریم نوری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها