گفت‌وگو با کارگردان‌های «پسری با یک دوچرخه»

واقعیت‌های تلخ جامعه اروپایی درقاب تصویر

«پسری با یک دوچرخه» دهمین فیلم بلند سینمایی برادران داردن (ژان پی‌یر و لوک) است که سال گذشته میلادی پس از دریافت تعداد زیادی جایزه از جشنواره‌های مختلف بین‌المللی، نمایش موفقیت‌آمیزی در سینماهای قاره اروپا (و البته بلژیک سرزمین مادری این 2 فیلمساز مولف) داشت. قصه فیلم درباره پسربچه کوچکی به نام سیریل است که پدرش او را رها کرده و وی تلاش دارد با پیدا کردن پدرش دوباره با او زندگی کند.
کد خبر: ۴۶۳۰۶۵

او با آرایشگر جوانی به نام سامانتا (با بازی سیسیل دی فرانس) آشنا می‌شود که مسوولیت نگهداری‌اش را قبول می‌کند. منتقدان سینمایی فیلم را تحسین کرده‌اند و هنر داردن‌ها در خلق چند شخصیت جذاب و منحصربه فرد را ستوده‌اند. برادران داردن کار فیلمسازی را از سال 1978 با ساخت تعدادی فیلم کوتاه شروع کردند و اولین فیلم سینمایی خود را در سال 1987 کارگردانی کردند. «روزتا» (2000)، «پسر» (2003) و «بچه» (2005) معروف‌ترین کارهای این 2 برادر فیلمساز است که در جشنواره‌های مختلف بین‌المللی موفق به دریافت جوایزی شدند.

منتقدان سینمایی از این 2 هنرمند به عنوان یکی از استثناهای 2 دهه اخیر دنیای سینما اسم می‌برند که جایگزین مولف‌های کلاسیک سینمای اروپا شده‌اند. بیشتر فیلم‌های برادران داردن قبل از این در ایران به نمایش عمومی درآمده‌اند و تماشاگران کنجکاو و پیگیر با ساخته‌های آنان بخوبی آشنا هستند. «پسری با یک دوچرخه» در حاضر روی پرده سینماهای تهران است. داردن‌ها در یک گفت‌وگوی اینترنتی درباره جنبه‌های مختلف تازه‌ترین ساخته سینمایی خود صحبت می‌کنند.

چه عاملی باعث شد «پسری با یک دوچرخه» را کارگردانی کنید و طرح ساخت آن از کجا آمد؟

ژان پی‌یر داردن: از ژاپن! ما در حال تبلیغات برای فیلم «پسر» بودیم و در همان ایام بود که یک قاضی را ملاقات کردیم. او با ما درباره بچه‌ای صحبت کرد که پدر رهایش کرده و به ناگزیر سر از یک یتیم‌خانه درآورده بود. پدر به پسرش گفته بود وقتی مقداری پول جمع‌آوری کرد می‌تواند پیش او برگردد.

زمانی که این قصه را شنیدیم، به یاد داستان تقریبا مشابهی افتادیم که خودمان روی آن کار می‌کردیم. قبل از آن من و لوک درباره قواره و شاکله داستانی بحث کرده بودیم که هیچ وقت نتوانستیم آن را بنویسیم و با موفقیت پایان درستی برایش خلق کنیم. از آن جا که هیچ وقت در انجام این کار موفق نشده بودیم، کل قصه را رها کردیم. در پایان ماجرا، این قضیه به صورتی به‌پایان خود رسید که ما ایده مربوط به پسربچه را با قصه یک کاراکتر دیگر تلفیق کردیم. در این حالت بود که به نتیجه مورد نظر رسیدیم و قصه‌مان کامل شد. پس به جای این که فقط قصه افسانه‌وار یک پسربچه منزوی و طرد شده را تعریف کنیم، تصمیم گرفتیم روی زندگی و فعالیت‌های 2 تا آدم کار کنیم که بعد از قرار گرفتن در کنار یکدیگر، باعث ایجاد تغییراتی در خود و طرف مقابل می‌شوند.

به عنوان یک تماشاچی، همیشه به این نکته فکر کرده‌ام (و شگفت‌زده شده‌ام) که بلافاصله با تلاش‌های کاراکترهای فیلم‌هایتان همراه می‌شوم و به آنها اعتماد می‌کنم. این حس را عموم تماشاگران فیلم‌های شما هم دارند. در این فیلم هم، ‌از همان صحنه اول که سیریل تلفن را در دست می‌گیرد، با او همراه می‌شویم.

لوک داردن: ما مدت زمان زیادی را با هم بحث کردیم که این صحنه و همچنین اکثر صحنه‌های دیگر فیلم (و همین طور همه فیلم‌هایمان) را از چه زاویه‌ای فیلمبرداری کنیم و انتخاب‌هایمان باید چگونه باشد تا بیشترین تاثیر را روی بیننده بگذارد. معمولا اولین صحنه هر فیلمی اهمیت خیلی زیادی دارد، زیرا این صحنه است که به عنوان پایه و اساس اصلی فیلم، سبک صحنه‌های بعدی آن را شکل می‌دهد. در اولین صحنه «پسری با یک دوچرخه» سیریل تنهاست و دوربین در حدی پایین‌تر از حد معمول قرار گرفته است و در حقیقت از زاویه دید پسربچه است که دارد به ماجرا نگاه می‌کند. ما صداهای آنها را می‌شنویم و در همان حال کاراکترهای بزرگسال فیلم داخل فریم ما می‌شوند و کمی بعد ما فقط بخشی از آنها را می‌بینیم و این در حالی است که آنها سعی دارند با این بچه ارتباط برقرار کنند. این یک انتخاب ویژه میزانسن و صحنه‌آرایی بود و از طریق آن، ما در مقام تماشاچی شروع به منطبق کردن خودمان با صحنه (و آشفتگی مربوط به آن) می‌کنیم. در بسیاری از صحنه‌های بعدی فیلم هم می‌بینیم که این پسربچه به شکل ویژه و محسوسی تنهاست و شما فقط او را روی پرده می‌بینید. یک جورهایی او از همه بریده است و این حس تنهایی به بیننده هم منتقل می‌شود.

در این پسربچه نوعی سرسختی برای جستجو و پیدا کردن پدرش وجود دارد. به نظر می‌رسد او بجز پدرش به هیچ‌کس و چیز دیگری در دنیا توجه ندارد. این طور نیست؟

لوک داردن: معمولا اولین صحنه هر فیلمی اهمیت خیلی زیادی دارد، زیرا این صحنه است که به عنوان پایه و اساس اصلی فیلم​ سبک صحنه‌های بعدی آن را شکل می‌دهد

ژان پی‌یر داردن: بله، این یک وسوسه ظریف و نامحسوس است و کاملا به تنهایی او برمی‌گردد. در عین حال، این مساله می‌تواند سرآغاز یک سری تحول و تغییر باشد. در همین رابطه است که سیریل موفق می‌شود وارد دنیای او شود و ارتباط نزدیک‌تری با وی برقرار کند. زمانی که پسربچه یاد می‌گیرد پدرش را فراموش کند و عشق مادرانه سامانتا را بپذیرد، حضور سیریل نقش مهمی در این قضیه ایفا می‌کند.

و وقتی او پدرش را پیدا می‌کند، معلوم می‌شود او، جرمی رینر کسی است که 15 سال پیش، خودش در یک فیلم سینمایی نقش یک نوجوان پردردسر را بازی کرد که مشکلات زیادی داشت.

لوک داردن: بازیگر کوچک ما توماس دورت (که حقیقتا نقش خود را عالی بازی کرد) به شدت علاقه‌مند بود با جرمی همبازی شود. توماس می‌دانست جرمی هم وقتی 13 ساله بود کار بازیگری را شروع کرد و حس خاصی نسبت به وی داشت.

احساسم این است که بخش انتخاب بازیگران کستینگ پل ارتباطی بین فیلم‌هایی است که می‌سازید و عامل ربط‌دهنده آنها با یکدیگر است. برای مثال جرمی رینر، پدر ناراحت فیلم «بچه» زمانی خودش نقش یک نوجوان پردردسر را بازی کرده یا نقش کوتاه اما بسیار مهم و تاثیرگذار اولیویه گورمه.

ژان پی‌یر داردن: اگر از خود ما بپرسید، خواهیم گفت این یک نکته از پیش تعیین‌شده نیست و نسبت به آن آگاهی نداشته‌ایم. این طور نیست که این کارها عامدانه و از روی فکر انجام شده باشد.

اما معتقدم چنین ارتباطاتی می‌تواند باعث خلق چیزهای خوب و قابل قبولی بشود. ما جرمی را به این دلیل برای ایفای نقش یک پدر بد انتخاب نکردیم که وی قبل از آن نقش پسربچه فیلم درام «قول» را بازی کرده بود. دلیلش این است که ما درباره قصه فیلم با او صحبت کردیم، ارتباط خیلی نزدیکی با آن برقرار کرد و گفت می‌خواهد این نقش را بازی کند. سال‌هاست او را می‌شناسیم و همیشه برای ما جالب بوده نوع ارتباطش با نقش و شیوه خلاقانه‌ای که برای بازی آن در پیش می‌گیرد را از نزدیک ببینیم. در مورد اولیویه هم باید بگویم با او ارتباطی را که با جرمی داریم، نداریم. علتش هم این است که بندرت مجبور می‌شویم سرصحنه او را راهنمایی و کارگردانی کنیم. اولیویه خیلی خوب می‌داند ما چه می‌خواهیم و همان بازی را ارائه می‌دهد که مطابق خواست فیلمنامه است.

شهرت و محبوبیت پسری با یک دوچرخه، باعث تعجب من و بسیاری دیگر شده است. تماشاگران آن را خیلی دوست دارند. نوع دوچرخه‌سواری سیریل هم خیلی خاص و ویژه است. نوع پرداخت صحنه‌ها به قدری قوی است که بتدریج این چرخش را فراموش می‌کنیم، در حالی که خود ما هم در درون این چرخه قرار گرفته‌ایم.

لوک داردن: این نوع فیلمبرداری و صحنه‌آرایی در ارتباط کامل با قصه و حال و هوای فیلم است و آن را نمایندگی می‌کند. ما به قدری طرح مربوط به کاراکتر را دوست داشتیم که تلاش کردیم وی را در دل قصه رها و به تمام چیزهایی که در محیط پیرامونش وجود دارد وصل کنیم. همین مساله باعث می‌شود تا در همه حال او را در حال حرکت خالص ببینیم. این نکته احساسات او را هم در بر می‌گیرد. در لحظاتی مثل وقتی سیریل داخل ماشین نشسته و ناگهان شروع به خراشیدن صورتش می‌کند، این حس ایجاد می‌شود که او در حال شورش علیه سکون و ایستایی است و نمی‌خواهد از حرکت باز ایستد.

زمانی هم که هنر و مهارت دوچرخه‌سواری خود را به سامانتا نشان می‌دهد، تمام حرکات و جنبش‌های او عمدی و از روی هدف است و حس ویژه‌ای در دل تماشاچی ایجاد می‌کند. این حرکات نه‌تنها بیننده را نمی‌‌ترساند، بلکه بر سر شوق می‌آورد. توماس می‌توانست فقط یکی از آن حقه‌های دوچرخه‌سواری را انجام داده و به نمایش بگذارد، اما او پا را از این فراتر می‌گذارد و ما در مقام تماشاچی این کارش را دوست داریم و می‌خواهیم همچنان به تماشای آن بنشینیم. در اولین ملاقات بین پسربچه و سامانتا، جملاتی ردوبدل می‌شود که نفس‌گیر است و نوعی رئالیسم سخت و خشن را در باب روابط بین آدم‌ها به نمایش می‌گذارد.

ژان پی‌یر داردن: پسری بایک دوچرخه، فیلمی واقعگرا درباره مشکلاتی است که در جامعه معاصر اروپا وجود دارد. ما به‌عنوان یک فیلمساز مجبوریم واقعیت‌ها را به تماشاچی بگوییم و نباید با دروغ او را فریب دهیم. نکته عجیب در مورد صحنه‌ای که می‌گویید این است که آن را فی‌البداهه گرفتیم و قبل از آن تمرینی برایش نداشتیم. دو بازیگر در آن صحنه برای اولین بار کنار یکدیگر قرار گرفتند و ما ناگهان با آن بازی خوب روبه‌رو شدیم. ناامیدی پسربچه خیلی خوب در این صحنه به تصویر کشیده شده و غریبانه بودن صحنه، همه را تحت تاثیر قرار
می‌دهد.

چقدر از کاراکتر سامانتا در طول فیلمبرداری رشد کرد و گسترش یافت؟

لوک داردن: او زنی است که توجه تماشاچی را به کارهایش جلب می‌کند و کاراکتری قابل توجه است. او چرا با بچه‌ای همراه می‌شود که فقط یک بار او را دیده است؟ آیا هیچ وقت این پرسش را از خودتان کرده‌اید؟ تصور ما در مقام فیلمنامه‌نویس این بود که علت را باید در همان تماس اول با پسربچه جستجو کرد. این دیدار خیلی قوی و تاثیرگذار است و کمک می‌کند سامانتا تصمیم خود را بگیرد. وی اصلا تلاش نمی‌کند این موضوع را تجزیه و تحلیل کند. یک جورهایی سامانتا شبیه مادرخوانده‌های افسانه‌ای قصه‌های کلاسیک است. خب، او کاراکتر متفاوت و سختی است که در وهله اول به نظر می‌رسد کنار آمدن با او خیلی سخت خواهد بود. برای تماشاگران جالب است روی پرده سینما با کاراکتری ملاقات کنند که خودخواه است، ولی حاضر است به آدم‌های دیگر کمک کند.

شما در فیلم بازیگری مشهور و سرشناس مثل سیسیل دی‌فرانس را در مقابل تعداد زیادی نابازیگر قرار داده‌اید. از این کار نترسیدید؟

ژان پی‌یر داردن: او خیلی خوب با این بازیگران همراه است. وی هفته‌ها با آنها تمرین کرد، بخصوص بازیگر کوچولوی فیلم. خیلی وقت‌ها این دو سرصحنه فیلمبرداری با هم ناهار می‌خوردند.

او پیاده یا با دوچرخه سر صحنه فیلمبرداری می‌آمد و اصلا روحیه یک ستاره مشهور را نداشت. هر بار هم که سر او داد می‌کشیدیم، پشت سرمان صفحه می‌گذاشت و برایمان جوک می‌ساخت! (می‌خندد)

منبع: یورو سینما / مترجم: کیکاوس زیاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها