تخم‌مرغ‌های مادربزرگ

کد خبر: ۴۶۳۰۰۰

عسل وارد لانه مرغ‌ها شد و همین که خواست یک تخم‌مرغ بردارد، خانم مرغه از راه رسید و شروع کرد به جیغ و داد کردن و پرید سر عسل کوچولو و او را از لانه‌اش بیرون کرد. عسل ناامید به خانه برگشت. چند روز گذشت و هر روز که می‌خواست یک تخم‌مرغ بردارد نمی‌شد و خانم مرغه اجازه نمی‌داد عسل تخم‌هایش را بر دارد، بنابراین عسل تصمیم دیگری گرفت و یک شب که همه خواب بودند رنگ‌هایش را برداشت و به خانه مرغ‌ها رفت. خانم مرغه خواب بود و عسل هم خیلی آرام دانه‌دانه تخم‌مرغ‌ها را رنگ کرد و آنقدر خسته شده بود که همانجا خوابش برد.

صبح زود با صدای آقا خروسه از خواب پرید و متوجه شد در خانه مرغ‌ها خوابش برده است. زود وسایلش را جمع کرد و دوید به سمت خانه. مادربزرگ سر سفره صبحانه نشسته بود و وقتی عسل را دید گفت: سلام دخترم خسته نباشی. تخم‌مرغ‌ها را رنگ کردی ؟ عسل سرش را پایین انداخت و گفت: بله، اما... مادربزرگ گفت: حالا بیا بشین سر سفره و صبحانه بخور دخترم.

چند روز گذشت و روز عید فرا رسید. مادربزرگ عسل را صدا زد و گفت: عسل جان برو و تخم‌مرغ‌ها را بیاور و داخل سینی هفت‌سین بگذار. اما عسل این پا و اون پا می‌کرد و خجالت می‌کشید موضوع را به مادربزرگ بگوید.

مادربزرگ مهربون که از قبل متوجه همه چیز شده بود، به عسل گفت: عسل جان می‌خواهی سینی هفت‌سین را ببریم پیش تخم‌مرغ‌ها. عسل گفت: ببخشید مادربزرگ می‌خواستم تخم‌مرغ‌ها را بیارم، ولی خانم مرغه نگذاشت.

مادربزرگ گفت: آخه دخترم تخم‌مرغ‌های خانم مرغه دارند جوجه می‌شوند و هردو به سمت آنجا رفتند.

مادربزرگ رادیو را روشن کرد و درست زمان تحویل سال جدید بود و در همان موقع جوجه‌های خانم مرغه هم به دنیا آمدند و یکی‌یکی تخم‌ها را شکستند و جیک‌جیک‌کنان از تخم‌ها بیرون آمدند و برای عسل و مادربزرگ بهترین خاطره شد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها