امروز مال ماست

کد خبر: ۴۶۱۶۷۷

باور کن، مهم نیست دریا به کدام سمت حرکت می‌کند، مهم نیست صدای جاشوها از کدام سمت می‌وزد، مهم این است که دریا و موج‌ها هیچ کجا نمی‌روند، فقط همدیگر را هل می‌دهند و دریا برای بچه‌ماهی‌ها امن نیست. این را من می‌گویم که می‌دانی دریا کفاف وضوی نماز وحشتم را هم نمی‌دهد.

باور کن، کلاغ‌ها به وجود مترسک‌ها عادت می‌کنند و مترسک‌ها گاهی، فقط گاهی می‌توانند با آستین خالی از دست‌شان مسیر باد‌ها را نشان دهند، همین و بس.

پس راه برو، سرت را بالا بگیر، از برهوت وحشت گذر کن، به دلت ایمان داشته باش و خدایی که در آن است. این را هم باور کن گنجشکی که از مترسک‌ها بترسد از گرسنگی می‌میرد و گنجشکی که بی‌هوا به مزرعه‌ها هجوم ببرد، با تفنگ بادی جالیزبان از پرواز باز می‌ماند. پس نترس تا گرسنه نمانی و دقت کن تا تفنگ بادی ‌صیادان مسیر تو را دنبال نکنند.

قبول دارم ما از دو ساحل متفاوت به سوی هم پارو زدیم، اما یادت باشد به دریا رسیدیم و در دریا هستیم، اما یادت بماند که چه موج‌هایی را پشت‌سر گذاشتیم و با کسانی که عروس‌های دریایی شکار می‌کردند چه کردیم و چگونه از دندان‌های کوسه‌ها دسته چاقو ساختیم تا از قید و بندهای دست و پایمان رها شویم.

یادت هست چند خورشید، بعد از آن شب قطبی از مشرق مشترک دل‌هایمان طلوع کرد تا از آن همه آدم برفی تنها شال گردن باقی بماند و دو تکه زغال؟

آن زنبورها را یادت هست که به هوای حرف‌های شیرین‌مان فرهاد شده بودند؟ آنها که اسیرمان شدند و بعد یکی‌مان ‌ خندید و دیگری گریست. چه روزهایی که آرزو کردیم به وصال برسیم و چه شب‌هایی که به آرزوی فردایی آفتابی بیدار ماندیم.

همراه همواره من! بگذر از این که آفتاب کدام‌مان درخشنده‌تر بود و آسمان زندگی کدام‌مان آبی‌تر؛ بگذر از این‌که بام پدری کدام‌مان برفگیری بیشتری داشت و مترسک مزرعه روستای کدام‌مان زیباتر بود.

بگذار و بگذر از این حرف‌هایی که دهان خودمان را هم شیرین نمی‌کند تا چه رسد به این‌که بیستون بیستون فرهاد
بپروراند.

بیا یک بار دیگر کتاب زندگی‌مان را دوره کنیم. ببین چه برگ‌های زرینی دارد! این کتاب را ما نوشتیم که هر کدام‌مان با یک نسیم نوازش شده بودیم. ما که باران‌های پدری‌مان فرق داشت و رودخانه‌هایی بودیم که مسیری متفاوت داشتیم.

روزهای آفتابی‌مان کم نیست و فرداهای پیش رو زیادند، ما روی یک زمین راه می‌رویم، زیر یک آسمان به تماشای هم می‌ایستیم و یک خیابان ما را به خدا می‌رساند. این‌که پدرانمان در کدام مزرعه کشت کرده‌اند و دود کنده اجاق پدری کدام‌مان بیشتر بود، تمام شد.

امروز آفتاب در جیب پالتو ارثیه‌ای ماست و باران را زیر یک چتر تجربه می‌کنیم و این خوشبختی کمی نیست.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها