در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما تا به دنیا آمدم دکتر از پایم گرفت و عین یک خفاش آویزونم کرد و با دستش دو سه تا ضربه محکم به پشتم زد، طوری که تمام خاطراتم ریخت کف اتاق عمل و تنها چیزی که یادم ماند، این بود که میخواستم یک نویسنده بشوم... یک نویسنده!
شروع کردم به گریه کردن.
کلاس اول دبستان بودم. سر کلاس درس توی صفحه سفید آخر کتاب فارسیام اولین داستان چند کلمهایام را مینوشتم که یکدفعه معلم آمد بالای سرم و گفت:
ـ داری چه کار میکنی؟!... از جات بلند شو... بلند شو... کف دستتو بیار جلو... دوتاشو... همانطور که با خطکش کف دستم میزد، میگفت:
ـ دانشآموز بد... کتاب جای نوشتن؟... کثیفش میکنی... زود پاکش کن.
من گریه کردم و داستانم را با پاککن پاک کردم.
کلاس پنجم ابتدایی: توی خانه رو زمین دراز کشیده بودم. ته دفتر مشقم داستان مینوشتم که سایهای افتاد روی دفترم. سرم را بلند کردم، دیدم بابام بالای سرم است.
خم شد، گوشم را محکم گرفت و فشار داد و گفت:
ـ داری چه کار میکنی؟!
ـ بابا... دارم داستان مینویسم.
ـ آخه حیف نون...! میدونی دفتر مشق دونه چنده؟
داستانم را گرفت پاره کرد.
سوم راهنمایی: یک داستان طنز در مورد یک مدرسه خیالی نوشته بودم. سر کلاس قبل از اینکه معلم بیاید برای بچهها میخواندم و همه میخندیدن.
نگو ناظم پشت در کلاس فالگوش ایستاده. در کلاس را باز کرد. با عصبانیت به طرفم آمد و داستانم را از دستم گرفت و گفت:
ـ مدرسه رو به شوخی گرفتی؟! فردا با اولیات بیا.
آخر سال نمره انضباطم را 10 داد.
3 ماه آخر دبیرستان: داشتم یک داستان رمانتیک مینوشتم به اسم «نامه یک عاشق». یک روز که مادرم در حال جمع و جور کردن وسایل اتاقم بود، داستان را پیدا کرد و خواند.
وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم روی زمین نشسته، به پشتی تکیه داده و دور تا دورش پر از دستمال کاغذی است. گفتم:
ـ سلام...
نگاهی کرد و گفت:
ـ چه سلامی... چه علیکی... چشمم روشن...
ـ چی شده؟! اتفاقی افتاده...؟!
ـ این کاغذا چیه؟ این نامه رو برا کی نوشتی؟
ـ اینا... فقط یک داستان...
ـ پسر شیرمو حلالت نمیکنم... اگه نگی این دختر کیه؟ من میشناسمش؟
ـ به خدا... راست میگم این فقط داستان...
بعد از چند ماه مادرم قانع شد که خبری نیست، ولی هیچ وقت داستانم را بهم پس نداد.
خدمت سربازی: با خودم گفتم اینجا بهترین جا برای نوشتن داستان است، اما بعد از دوره آموزشی منتقل شدم به بندرعباس، آن هم یگان غواصی نیروی دریایی.
شبانهروز برای تمرین و آمادگی توی آب بودم. فقط برای غذا و کمی خواب از آب بیرون میآمدم.
پایان خدمت سربازی: فقط یک هفته بود که آمده بودم خانه که برایم زن گرفتن. تا چشم بهم زدم بچهها هم به دنیا آمدند. حالا 3 شیفت کار میکنم. وقت سر خاراندنم ندارم، چه برسد به نوشتن.
دوران بازنشستگی: چند وقته بازنشسته شدم. برای خودم چیزهایی مینویسم، اما... این نوه و نتیجهها با اصرار داستانهایم را میگیرند و به اسم خودشان برای این مجله و آن مجله میفرستن تا چاپ بشود.
آه... آه... ای خدا جان...
الان 90 سالم است. چشمام دیگر نمیبیند. نصف حقوقم را دارم میدهم به یک معلم خصوصی که به من خواندن و نوشتن بریل یاد بدهد تا بتوانم با این دستگاه تایپهای نابیناها شروع کنم به نوشتن یک داستان.
مصطفی مولایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: