در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ظاهر ماجرا این بود که درگیری بین دو جوان در زندان رخ داده و یکی از زندانیان دیگری را به قتل رسانده بود.
پرونده را بدقت خواندم. همه چیز برای محاکمه آماده بود. دستور تعیین وقت را صادر کردم و مدتی بعد هم وقت تعیین شده فرا رسید.
تشریفات دادگاه انجام شد و نماینده دادستان هم درخواست صدور حکم قانونی کرد و اولیایدم هم درخواست قصاص کردند.
متهمی که دست به قتل زدهبود، جوانی بود که به جرم سرقت در زندان بود. وقتی در جایگاه حاضر شد تا در مورد اتهامش صحبت کند و دفاعیاتش را بگوید، دردهایی از زندگیاش گفت که اشک حاضران را درآورد و حتی مادر مقتول هم به خاطر سرگذشت این پسر گریه کرد.
او گفت: وقتی بچه بودم، پدرومادرم از هم جدا شدند. پدرم از اشرار محل بود و بعد از اینکه مادرم را دزدیده بود، او را به عقد خودش درآورده بود.
بعد از اینکه مادرم 3 فرزند به دنیا آورده بود، متوجه شد که شوهرش به او خیانت کرده و با زن دیگری ازدواج کرده است. با این حال مادرم میخواست که با پدرم زندگی کند اما پدرم ما را رها کرد و رفت. آنها جدا از هم زندگی میکردند تا اینکه پدرم حرفهایی در مورد مادرم در محل شنیده بود. به خانه آمد و مادرم را به قتل رساند. من آن زمان 7 سالم بود. بعد از اینکه مادرم مرد، پدرم حتی حاضر نشد از ما نگهداری کند و دنبال خوشیهای خودش بود. من مانده بودم و 2 برادر کوچکتر از خودم ما در خانه تنها بودیم. من کار میکردم و کمی پول درمیآوردم، آنقدر که بتوانیم غذا داشته باشیم و بخوریم. زن همسایه از ما نگهداری میکرد و برایمان غذا درست میکرد. 3 سال بعد در دوچرخهسازی محل مشغول به کار شدم و درآمدم بیشتر شد. برادر 8 سالهام هم کار میکرد. یک برادر دیگر هم داشتم که 7 سالش بود. یک روز از بهزیستی آمدند و او را بردند و ما تنها شدیم.
زندگی ما همینطور میگذشت و ما خبری از پدرمان نداشتیم تا اینکه یک روز یکی از همسایهها گفت که پدرم در درگیری با چند نفر کشته شدهاست. به ما کمی پول دیه دادند که خیلی کمکمان کرد. اما هیچ وقت دست محبت برسرمان نبود.
کمکم موادی شدم و بعد هم برای تامین هزینههای مواد، سرقت میکردم. این دومین بار بود که به خاطر سرقت زندانی میشدم که این اتفاق افتاد.
مرد جوان در مورد قتل گفت: وقتی مقتول به سمتم آمد خواست مرا بزند. آنقدر از بچگی کتک خورده بودم که وقتی کسی طرفم میآمد، دیوانه میشدم مثل یک حیوان درنده میشدم. وقتی مقتول به سمتم آمد و گفت که مرا میکشد، از خود بیخود شدم. و او را زدم. نمیخواستم اینکار را بکنم، وقتی فحاشی کرد، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به سمتش رفتم و زدمش. من مادرم را خیلی دوست داشتم و روی مادرم حساس بودم، او هم به مادرم فحش میداد.
این پسر وقتی که داشت داستان زندگیاش را میگفت، حاضران در دادگاه گریه میکردند. هرچند مادر مقتول گفت که فعلا رضایت نمیدهد. اما قول داد که در مورد رضایت فکر کند.
خیلی از کسانی که مجرم میشوند، به خاطر شرایطی است که جامعه برای آنها به وجود آورده است. هیچ انسانی ذاتا مجرم نیست، به همین خاطر به نظر من وقتی پروندهای تشکیل میشود، همه نهادهای اجتماعی باید احساس مسوولیت کنند و خود را در این اتفاق شریک بدانند.
محمدرضا محمدیکشکولی
قاضی دادگاه کیفری استان تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: