اما از آن روزهایی که پادشاهان صفوی نشسته بر مسند فرمانروایی طرحهای قالی را نقش میزدند و با وسواس بر کار بافندگان نظارت میکردند، سدههای بسیاری گذشته است و فرش راههای پرافت و خیز زیادی را طی کرده تا با نفسی بریده تنی زخمی و خاکآلود به این عصر برسد و امروز با چشمانی هراسان و نگران مانند تولیدکنندگان خود به آینده چشم دوخته است.
قدم به تیمچه فرش میگذارم، این تیمچه با قدمتی 200 ساله در بازار سنتی استان قم واقع شده و امروز یکی از کانونهای اصلی فرشهای دستباف ایران است؛ مکانی که در وهله اول پرهیاهو و پررونق تصور میشود، اما وقتی به آن وارد میشویم ناگهان یکه میخوریم این بنای هشت ضلعی که مغازهها را به صورت دایرهای در دوطبقه گردهم جمع کرده است، آرامش مردگان را دارد و مغازهها بستهاند، اما خاموش و ساکت رهگذران اندکی را نظاره میکنند که بیشتر برای تجدید خاطره یا بازدید از بنایی قدیمی سراغ آنها میآیند، بنایی که بیصدا مانند بازارفرش در حال فرو ریختن است و انگار هیچ کس در پی رسیدگی به آن نیست. قالیهای دستباف با وقار چندهزارساله به دیوارهای قدیمی مصلوب میشود.
آنها میدانند که در برابر ماشین و صنعت (فرشهای ماشینی) وهمتایان خارجی شان تحقیر میشوند، اما هنوز مطمئن از بر حق بودن خود سکوت میکنند. سکوتی که معلوم نیست چه زمانی شکسته خواهد شد.
جلوی مغازهای فروشندهای تنها نشسته و تسبیح سبزرنگش را در دست میچرخاند، کسل است و بیحوصله به نظر میرسد، وقتی میپرسم اوضاع فرش دستباف چطوراست؟ عصبی جواب میدهد: دیگر همه چیز تمام شد، فرش مرد تا پنج یا شش سال دیگر همه چیز تمام میشود.
ـ پس چرا شما هنوز اینجا هستید؟
ـ چاره دیگری نداریم کسی نیست که مغازههای ما را بخرد، نصف این فرشفروشها خودشان بستند و به دنبال کاری دیگر رفتند.
درست میگوید از دو طبقه مغازه که کنار هم بنا شده است، مغازههای معدودی باز هستند که صاحبان آنها یا وسط تیمچه با یکدیگر صحبت میکنند یا به داخل رفتهاند تا خود را در برابر سرما حفاظت کنند، اما نکته بارز این است که همهشان خالی از مشتری است.
می پرسم: چرا این طوری شد؟
ـ علتهای زیادی دارد، یکی فرش ماشینی است، مردم فرش ماشینی را میخرند چون قیمتش کمتر است، مثلا یک خانواده برای جهاز دخترش به جای اینکه یک فرش دستباف معمولی بخرد سه میلیون تومان، یک فرش ماشینی خوب میخرد یک میلیون تومان، اما بزرگترین آسیب، نبود بازار خارجی است.
فرش دستباف از این طریق ارتزاق میکند، ولی امروز هند و پاکستان و چین فرشهای ایرانی را کپی میکنند و ارزانتر از ایران به کشورهای دیگر میفروشند بدون اینکه مرغوبیت کار ایران را داشته باشد.
این تیمچه که امروز پرنده در آن پر نمیزند، یک زمانی همین وقتها نزدیک عید نمیشد در آن راه رفت. قالی بود که از همه جا به این بازار سرازیر میشد و توریست بود که از همه جا در این مغازهها سرک میکشید.سعی میکنم این تیمچه را همان طور که او میگوید، مجسم کنم.
شب عید نزدیک است و بازار غوغاست، بافندگان فرشهای کوچک و بزرگ یا قالیهای کرک و پشم و ابریشم را بر شانه خود میاندازند و به بازار میآیند خسته راه هستند و هنوز نشانی از زمستان را با خود دارند.
کفشهایشان گلی است و پشتشان از غنای هنرشان خمیده، خریداران داخلی و خارجی با کنجکاوی وسط تیمچه منتظر ایستادهاند تا بافندگان، فرشها را زمین بگذارند، آنها را بگشایند و تماشاگران را خیره طرحها و رنگهای غنوده در میان تار و پودها کنند.
این بافندگان ، هنرشان و البته تندرستیشان را میفروشند تا با پولش ماهی قرمز وسماق وسیب بخرند اما امروز این بازار چنان خالی و بیهیاهوست که میتوان در میان آن ایستاد و بلند فریاد کشید؛ فریادی که در و دیوارها برای همدردی، انعکاس آن را به عهده میگیرند و آنقدر تکرارش میکنند تا به یک زمزمه نامفهوم تبدیل و نهایتا خاموش میشود بدون اینکه صدای این فریاد را کسی بشنود، چون امروز این تیمچه چنان دورافتاده که دیگر به چشم هیچ خریداری نمیآید.
نسل دورمانده از اصل
از کنار مرد میگذرم، میتوانم موزاییکها را بشمارم، در انتهای بازارچه در میان این همه تاریکی در مغازه کوچکی، نوراندکی سوسو میزند. تا میخواهم در را باز کنم، زنی جلویم را میگیرد میانسال است و چروکهای عمیق صورتش به سنش نمیآید. میگوید: خودم پیوندیام و شوهرم زمینگیر.
پیرمردی از مغازه بیرون میآید و میگوید: انجمن دوشنبههاست بیا آنجا.
انجمن برای زن آشناست، چون دیگر چیزی نمیپرسد و میرود.
پیرمرد میگوید: این زن یک زمانی بافنده ماهری بود اما دیگر نمیتواند ببافد، فرش خیلی زود بافنده را فرسوده میکند.
شما هم تولیدکنندهاید، بافنده دارید؟
ـ من از 10 سالگی در بازار فرش بزرگ شدم. در شمال چهارصد دار قالی داشتم اما همه آنها را جمع کردم، دیگر کسی حاضر نیست فرش ببافد. جوانها به دانشگاه میروند و پیرها هم زمینگیرمی شوند، بعد هم وقتی تقاضا نباشد، عرضه هم نیست، دیگر مردم نیاز چندانی به فرش ندارند، خانهها کوچک و فرشها ماشینی شده است.
میگویم: به نظرشما نمیتواند دلیل رکود فرش این باشد که فرش دستباف گران است و خیلیها توان خرید آن را ندارند؟
ـ نه، فرش دستباف همیشه سرمایه است، به همان قیمتی که آن را خریدی، میتوانی بفروشی اما فرش ماشینی این طور نیست، مزیتهای فرش دستباف را ندارد، به این طرحها نگاه کن و ببین که با چه ظرافتی بافته شده است.
به قالیچههای ابریشمی روی دیوار نگاه میکنم، بتهجقههای زرشکی که در زمینهای کرم رنگ بافته شده است، پیرمرد به مرد میانسال کنارش اشاره میکند و میگوید: این آقا طراح این قالیچههاست.
از طراح میپرسم: کشورهای همسایه هم از طرحهای ایران استفاده میکنند؟
ـ آنها بیشتر از روی این طرحها کپیبرداری میکنند، طرحهای قالی را فقط ایرانیان میتوانند بکشند، چون بسیار به هنر تذهیب نزدیک است و تذهیب هم هنر خاص ایران است.
کسی که میخواهد طرح فرشهای ایرانی را بزند، باید تذهیب بداند و البته در ایران آن را یاد بگیرد اما نیازی به این کار ندارند، چون خیلی راحت با استفاده از تکنولوژی روز میتوانند کپیبردارند ولی چون ظرافتهای این هنر را نمیدانند، فرشهایشان به خوبی کار ایران نمیشود.
ـ پس اوضاع کسادی فرش، دامنگیرطراحان هم شده است ؟
نکته: یک طراح قالیچه های دستباف میگوید: نسل امروز از فرش فاصله گرفته است نه چیزی از فوت کوزهگری میداند نه علاقهای به آموختن آن دارد و بیشتر توجهات به سمت تحصیلات دانشگاهی جلب شده است
مرد در حالی که چاییاش را میخورد، میگوید: دیگر کسان زیادی نماندهاند، قدیمیها که فوت کردهاند و هم سن و سالان من هم بیشتر به تدریس یا طراحیهای صنعتی روی آوردهاند.
نسل جدید هم که علاقهای به این کار ندارد حتی پسر خود من هم به این کار وارد نمیشود؛ معتقد است زحمت زیاد و درآمد کم دارد. امروز نسل جوانی که استعداد طراحی دارد، بیشتر به سمت طراحیهای صنعتی گرایش پیدا میکند تا طراحیهای سنتی.
رشتههای دانشگاهی در زمینه طراحی فرش چقدر موثر است؟
خیلی کم بخش اعظم این کار تجربه است، دانشجوهای باهوشی هستند که تئوری را خوب میدانند، اما وقتی پای تجربه به میان میآید، تبحرشان زیرسوال میرود. ما همیشه وقتی طرحهایمان را میکشیم، باید بعد از بافت، آن را بازبینی کنیم تا بتوانیم اشکالاتمان را اصلاح کنیم. چون خیلی از محاسباتی که روی کاغذ میآید، روی فرش تغییر میکند.
پیرمرد که تابه حال ساکت نشسته است، میگوید: نسل امروز از فرش فاصله گرفته است نه چیزی از فوت کوزهگری میداند نه علاقهای به آموختن آن دارد. بیشتر توجهات به سمت تحصیلات دانشگاهی جلب شده و این در حالی است که الان بافندگان افغان چون در ایران بافندگی را آموزش میبینند، خیلی خوب و بهتر از کشورهای همسایه، آن را میبافند، اما فکر نمیکنم که نسلهای بعدی ما، چیز زیادی از فرش بدانند.
با خود فکر کردم که اگر همین طور پیش برود، شاید سالها بعد این سرزمین شاهد نسلهای سرگردانی باشد که کتابهای فراموششدهای را از دورافتادهترین نقاط کتابخانهها بیرون میکشند، ساعتها به طرحهای پیچیدهاش خیره میشوند تا شاید چیزی از رموز آن دریابند یا پای دارهای موریانهخورده مینشینند، انگشتانشان را یکی پس از دیگری میبرند تا شاید بتوانند مانند مادربزرگانشان گرهی بر فرش بیندازند.
آنها میخواهند هویتشان را از دار پایین بیاورند، اما نمیتوانند چون هنوز حتی رجی از آن نبافتهاند، اما این سرنوشتی که به انتظار این نسلها نشسته، آیا به معماریهای اسلامی قرنها پیش شباهت ندارد؛ معماریهایی که جهانی را خیره کرده و اینکه این هنر از آنِ این سرزمین است شکی نیست، اما ما در اینجا مدام انگشت حیرت میگزیم که چرا چیزی از آن را به خاطر نمیآوریم؟
آرزوهایی که بر دار میروند
به اتحادیه میروم، آنجا اتاق کوچکی است که دو میز با دو کارمند دارد، بالای سر کارمندی نوشته شده است: «وام بافندگی تا اطلاع ثانوی بسته میباشد.»
جمعیت بیشتر از آنکه خارج شود، داخل میشود. پیرترها روی صندلی نشستهاند، بعضیهایشان گردنبند طبی برگردن دارند، تعدادی هم عینکهای ذرهبینیشان را جابهجا میکنند تا تازهواردان را به جا آورند. صدای سرفههای ناشی از بیماریهای ریوی در میان همهمهها گم میشود، کنار یکی از آنها مینشینم، میپرسم: بافندهاید؟
بله از نه سالگی فرش میبافتم، حدود چهل سالی میشود اما امروز دیگر چشمانم نمیبیند، به همین خاطر دیگر نمیتوانم فرش ببافم، به جایش قالیچه و پشتی پایین میآورم.
ـ چقدر درآمد دارید؟
ـ یک قالیچه را که سه یا چهار ماهه ببافی، حدود پنجاه یا شصت هزار تومان مزد میدهند، اما برای من بیشتر طول میکشد. هم بیمارم هم تنهام، بچههام پای دار نمینشینند، یعنی اصلا بلد نیستند، به من میگویند این دار را جمع کن آلودگی دارد؛ اما خب مجبوریم.
دوباره محوطه را نگاه میکنم، جمعیت دفترچههایشان را در دست گرفتهاند و به جوانترها نشان میدهند تا نوشتهها را برایشان بخوانند. در این میان، دختر جوانی را میبینم که گوشهای دور از صف ایستاده، چشمانش را تنگ میکند تا نوشته آن سوی دیوار را بخواند. جلو که میروم، چشمانش را بازتر میکند و سپیدی چشمانش را میبینم که به خون نشسته است.
می پرسم: آمدهاید بیمه شوید؟
لبخند کمرنگی میزندو میگوید: نه نمیتوانم، از لحاظ مالی شرایط پرداختش را ندارم آخر پنج نفریم، پنج تا بیست و چهار هزار تومان در ماه خیلی میشود.
ـ چند وقت است که فرش میبافی؟
ـ هجده سال میشود تقریبا از 10 سالگی من و خواهرانم از مادرم یاد گرفتیم، اما یک سالی است که دیگر مادرم نمیتواند فرش ببافد و زمینگیر شده است و برایمان مقدور نیست که او را بیمه از کارافتادگی کنیم، چون سنش بالاترازپنجاه سال است و باید هزینه بیمه این چند سال را نقد
بدهیم.
ـ برای هر فرش چقدر دستمزد میگیرید؟
ـ بستگی دارد مثلا پارسال بابت فرشی که بافتیم، به پنج نفرمان 2 میلیون و 700 هزار تومان دستمزد دادند. این فرش 16 ماه کار برد و 50 رنگ در آن به کار رفت. یکسره پای دار بودیم، هر چند که ابریشم را شبها نمیشود بافت و سخت است اما ما میبافتیم.
همین فرش در بازار 10 میلیون تومان معامله شد، اما فرش برای بافنده نمیارزد. اگر مجبور نباشیم نمیبافیم. من خودم آرزو داشتم درس بخوانم، البته تا سیکل ادامه دادم، همیشه شاگرد اول کلاس بودم. ریاضیاتم عالی بود اما چون آنجا که زندگی میکنیم، دبیرستان دخترانه ندارد، درس را کنار گذاشتم دبیرستانهای دیگر دور بود و وقتگیر و البته هزینهبر.
از اتحادیه بیرون میآیم، باد سردی میوزد؛ بادی آنچنان سرد و خشن که گویی اندیشه نابودی در سر دارد. هنوز به فرش میاندیشم و به بافندگانش؛ بافندگانی که روزها و شبهای سرنوشتشان را بر سر دار میگذرانند و انگشتان نوازشگرشان را در ریشههای قالی جا میگذارند، آنها کسانی هستند که کودکی و جوانیشان را به فرش گره میزنند و آهسته آهسته بدون اینکه دریابند، آرزوهایشان را میان تاروپودهاگم میکنند، اما سالها بعد خمیده و ناتوان تلاش میکنند خواب فرش را بر هم زنند تا شاید قسمتی از رویاهایشان را پس بگیرند، اما دریغ که فرش این گونه نیست رنگینترین و درخشندهترین رویاها را میگیرد، آن را با قداست قلب خالقانش عجین میکند و همراه با خون دل آنان در بستری از گلهای سرخ، زیباترین آرزوها را نقش میزند.
این بافندگان نه کارگران بلکه هنرمندانی هستند که ذوقشان را از عمیقترین لایههای درونی بیرون میکشند و هنرشان را بر بستر فرش چون عروسی شرقی مینشانند، آن را شانه میزنند و میآرایند و بر مسند با شکوهترین کاخها و موزههای جهان مینشانند و پس از اطمینان از عالمگیر شدن آوازه سرزمینشان به خاطر این هنر ناب، خود زمینگیر و فراموش شده در دورافتادهترین خاطره ذهن بشری از یاد میروند.
فروشنده فرش دستباف با حالت عصبی میگوید: دیگر همه چیز تمام شد، فرش دستباف مرد تا 5 ، 6 سال دیگر همه چیز تمام میشود.
فرشته اثنی عشری - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم