در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از صبح مشغول خرید بودیم و وقتی همه لوازم و خوراکیهای مورد نیاز را تهیه کردیم به سمت خانه برگشتیم. در راه خانه، به این فکر افتادم که بد نیست در این هوای خوب تابستانی کمی با همسرم قدم بزنم و قبل از رسیدن به خانه چند دقیقهای را با هم پیادهروی کنیم. اطراف خانه ما جای خاصی برای پیادهروی نبود و تنها مکانی که فکر میکردم برای این کار مناسب است، قبرستانی بود که کمی با خانه فاصله داشت.
نزدیک به در ورودی، نهری قدیمی قرار داشت که چند سالی میشد آن را به دریاچهای مصنوعی تبدیل کرده بودند. این قسمت حالا بهترین مکان برای ایستادن در سکوت و خیرهشدن به ماهیهای کوچک و قورباغههای عجیب دریاچه بود. یک طرف دریاچه، پل کوچکی وجود داشت؛ پلی چوبی که فقط افراد پیاده میتوانستند روی آن قدم بزنند و با عبور از آن به جزیرهای زیبا و کوچک میرسیدند. درخت بید کهنسالی هم در این قسمت وجود داشت که آن را به مکانی زیبا و دنج تبدیل کرده بود.
ما هم به سمت پل رفتیم تا آرام آرام به درخت بید برسیم. در میانه پل، دخترک کوچکی آرام و بیحرکت نشسته بود و کتاب میخواند. ما راهمان را ادامه دادیم و بدون کوچکترین سر و صدایی از او دور شدیم، اما ناگهان حرکتی توجه ما را به خودش جلب کرد؛ پرنده کوچکی نزدیک دخترک حرکت میکرد و راه میرفت. پرنده اینقدر به او نزدیک بود که ما فکر کردیم دختر صاحب پرنده است. برای همین کمی جلوتر رفتیم تا پرنده را بهتر ببینیم.
دخترک سرش را بلند کرد، به ما نگاهی انداخت و لبخند زد.
ـ «پرنده خیلی قشنگی داری.»
ـ «این پرنده مال من نیست. وقتی من آمدم، همین جا بود.»
حرکات پرنده اینقدر عجیب بود که باور نمیکردیم پرندهای معمولی باشد. مطمئن بودم خانهاش را گم کرده و الان صاحبش دنبال او میگردد، اما چارهای نبود. فکر کردم شاید گرسنه باشد، برای همین به طرف ماشین برگشتم تا برایش غذا بیاورم؛ نان، دانه یا هرچیزی که این پرنده کوچک را سیر کند. وقتی روی پل برگشتم، پرنده کنار زوج دیگری بود و آرام راه میرفت. تکههای نان را به طرفش پرتاب کردم و او هم مشغول خوردن شد، فهمیدم پرنده گرسنه است. زن و شوهر از پرنده تعریف کردند و ما هم برایشان توضیح دادیم که پرنده همین جا بوده و ما صاحبش نیستیم. وقتی مشغول غذا دادن به پرنده بودیم، با زن و شوهر هم حرف میزدیم و پرنده اطراف ما میچرخید، گاهی چند قدمی راه میرفت و گاهی هم کمی میپرید. زن و شوهر انسانهای خوبی به نظر میرسیدند؛ هر دو بیش از 50 سال سن داشتند و با لهجه اروپایی غلیظی صحبت میکردند. البته غمی در چهرهایشان بود که به راحتی دیده میشد و وقتی شروع به صحبت کرده و ماجرا را برای ما هم تعریف کردند، متوجه شدیم حق دارند غمگین باشند.
پسرشان یک ماه قبل فوت کرده بود؛ پسر جوانی که آنها عاشقش بودند و حالا خیلی برایش دلتنگی میکردند. وقتی زن درباره پسرش صحبت میکرد، اشک میریخت و بیتابی میکرد. مرد هم نمیدانست باید چه کار کند؛ بماند و به همسرش دلداری بدهد یا اینکه او را تنها بگذارد.
در همین حال بودند که پرنده کوچک پرید و توجه هر دوی آنها را به خودش جلب کرد. وقتی پرنده حرکت میکرد زن و مرد نگاهش میکردند، وقتی میپرید و در هوا میچرخید آنها لبخند میزدند و وقتی نزدیک میشد، غم چشمهایشان کمی کمرنگتر میشد. زن و مرد هر دو غمگین و افسرده بودند اما حالا این پرنده کوچک لحظات شاد و متفاوتی را برایشان فراهم کرده بود.
زن به من گفت که پسرش خلبان بوده و پرواز را از همه چیز بیشتر دوست داشته است. وقتی زن این جریان را به من گفت برگشت و به همسرش نگاه کرد. آنها بدون هیچ حرفی منظور یکدیگر را فهمیدند؛ شاید پرنده چیزی بیش از یک پرنده معمولی بود؟
مترجم: زهره شعاع
truelifestorycontest.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: