حذف تاریخ کالا مثل آب خوردن

هوای خاکستری و آلوده تهران تابستان و زمستان نمی‌شناسد. دیگر عادت کرده‌ایم هر روز صبح در دل این هوا به کوچه و خیابان بزنیم و به روی خودمان هم نمی‌آوریم، نه ما و نه آنها که باید فکری برای این مشکل بکنند!
کد خبر: ۴۵۷۲۹۳

اما همین موضوع باعث شده تا در همین روزها و هفته‌ها که مسیرهای کوهپیمایی پربرف و گاهی یخزده است، باز هم صبح روزهای تعطیل عده‌ای را ببینیم که گروه گروه به سوی کوه‌ها می‌روند تا دقایقی در هوایی با آلودگی کمتر نفس بکشند.

من هم با همین فکر در یکی از روزهای آخر دی، راهی مسیر کوه شدم تا هم ورزشی کرده باشم و هم ساعتی را دور از هیاهو به سر ببرم. برایم جالب بود که خانواده‌ها به همراه کودکان خود آمده بودند، تا یک روز سالم را کنار هم بگذرانند. نفسی تازه کرده و همراهی با هم را تمرین کنند. انصافا پیمودن مسیر هم چندان ساده نبود. با آن که آفتاب بر کوه و کوهنوردان می‌تابید اما برودت هوا نمی‌گذاشت یخ‌ها آب شود و احتیاط در گام‌ها دیده می‌شد. حدود یک ساعت بالا رفتیم و به یکی از فروشگاه‌های بین راه رسیدیم. من هم رفتم تا یک کاسه عدسی بخرم که در آن هوای سرد حسابی می‌چسبید، اما آنچه توجه مرا جلب کرد موضوع دیگری بود.

مردی با یک بطری نوشیدنی وارد شد. آن را روی میز گذاشت و به فروشنده گفت: یه نگاهی به تاریخ مصرف این بنداز!

فروشنده بطری را برداشت و وراندازش کرد و با قیافه‌ای حق به جانب پرسید: که چی؟

مرد گفت: یعنی این‌که تاریخ مصرفش گذشته.

فروشنده بطری را عقب و جلو برد و گفت: بابا چند روز که چیزی نیست.

مرد گفت: اما برای من چیزیه. حالا هم بگیر و پولش رو پس بده.

فروشنده با دلخوری چند اسکناس را روی پیشخوان گذاشت.

تا اینجا شاید موضوع چندان عجیب به نظر نرسد، اما بقیه ماجرا عجیب‌تر بود.

بعد از رفتن مرد و در حالی که من سمت دیگر مغازه را نگاه می‌کردم تا فروشنده متوجه نشود، دیدم مقداری پنبه برداشت، آن را به ماده‌ای آغشته کرد و شروع کرد به پاک کردن تاریخ مصرف بطری‌هایی که روی میز چیده شده بود. هر بطری را که روی میز می‌گذاشت، پنبه سیاه‌تر از قبل می‌شد. تند و سریع این کار را ادامه داد تا قبل از رسیدن مشتری بعدی به اندازه کافی کارش را پیش برده باشد.

همین‌طور که پنبه سیاه‌تر می‌شد، دل من هم از این رفتار بیشتر می‌گرفت. جلو رفتم، خواستم لب باز کنم اما با خودم فکر کردم آیا او نادرست بودن این کار را نمی‌داند؟ آیا متوجه نیست که ممکن است بچه‌ای، پیری یا جوانی با خوردن یکی از این نوشیدنی‌ها بیمار شود؟ نه، حتما می‌دانست اما مسائل اقتصادی به او اجازه فکر کردن به این وادی را نمی‌داد.

لب بستم و سرم را پایین انداختم و بیرون آمدم. در راه با خودم می‌گفتم، این گله‌ها را به کجا باید برد؟ چه کسی مسوول برخورد با این نامردمی‌هاست؟ اصلا ما مسوولیتی داریم؟ آیا تذکرهایی از این دست باید به برخوردهای لفظی و فیزیکی بینجامد؟ اگر این‌گونه نیست، چه باید کرد؟ تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که از این به بعد اگر محصولی تاریخ انقضا نداشت آن را نخرم؛ هر چند این یک عکس‌العمل حداقلی است.

نیلوفر اسعدی‌بیگی ‌‌/‌‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها