در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همسایهها فکر میکنند او مخیلهاش را از دست داده است. حرفهای تو، یعنی حرفهای از سر دلتنگی راننده تاکسی که وقتی گوش شنوایی یافت، آن وقت تا خود مقصد حرف زد و گفت: همین پنجشنبهای که گذشت به برادرم نه در دوردستها که در همین شهر زنگ زدم و گفتم: پاشو دست زن و بچتو بگیر جمعه بیا دور هم باشیم. گفت: داداش دلت خوشهها. من جمعه میخوام تا لنگ ظهر بخوابم که شنبه باز برم دنبال گرفتاریام. راننده تاکسی گفت که هیچکدام از 4 برادر و خواهر کوچکترش وقت نداشتهاند و نتوانستهاند روز جمعه کنار او و خانوادهاش باشند.
راننده تاکسی گفت: جالبش اینجا بود که هیچکدومشون هم نگفتن که داداش لااقل تو پاشو بیا اینجا
. حرفهای راننده تاکسی که تمام شد به یاد حرفهای تو افتادم. تو در این یادداشت یعنی همه ما. یعنی همه ما که وقت برای همدیگر نداریم. یعنی همه ما که گاهی دلتنگ میشویم و دلمان میخواهد حرف بزنیم. دلمان میخواهد دست یک دوست، یک برادر، یک خواهر، یک همسایه قدیمی، یک همکلاسی و یک انسان با صفای دیگر را بگیریم و حرف بزنیم و بخندیم و حرف بزنیم. اما دریغ که آن برادر، آن دوست، آن فرزند، آن دلبند، آن انسان وقت ندارد. او باید تا لنگ ظهر بخوابد.او باید آخر هفته به حساب و کتابهای عقبافتادهاش برسد. او باید در تنهایی و سکوت به آرامش برسد. شاید هم او آنقدری ندارد که میزبان ما باشد. شاید هم او آنقدر گرفتار سختگیری و تجملات در پذیرایی شده است که نمیتواند پذیرای ساده و همراه با یک فنجان چای و چند کلمه حرف دلنشین باشد. او، در این یادداشت یعنی همه ما،که گاهی دلتنگ میشویم و دلمان حرف زدن و حرف شنیدن میخواهد. اما دریغ که خودمان را خودمان محروم کردهایم. به هزار بهانه. دریغ که گاهی دلمان تنگ است، اما حتی دریغمان میآید با یک تلفن از راه دور هم، احوالی از آنها که دوستشان داریم، بپرسیم. حالا به گوشی تلفن خود نگاه کنید. شاید یک دوست قدیمی، یک فرزند دلبند، یک فامیل و آشنا زنگ زده است
.حالا ببینید دلتان برای کدامیک از این همه او، تنگ است.
صولت فروتن / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: