پُستخانه

کد خبر: ۴۵۶۲۶۰

اسامی خارجی و به قول مسئولان: مورددار و نامفهوم، می‌شن «بدون نام». 3-گفتم رونویسی از نوشته‌های دیگران، ممنوع؟! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس، وگرنه، باس ببخشی اگه به خاطر کمبود جا، علامتِ [...] می‌آد تو متنت. 6-پارتی‌مارتی‌بازی نه‌ریییییم‌هاااا، مگه واسه نوشته‌های طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولی‌مگول!

پَ یه‌چی بِنویس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه یا ایمیلت، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کن. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

رضوان از کنگاور: باران که همیشه پاک کنندة غمهایم بود چه زود تنهایم گذاشت و رفت تا بشوید غم دیگری را! آه که خورشید نفهمید با من چکار کرد؛ ندید که با کنار زدن ابرها، باز تنهایی مهمانم شد و نزدیک به اسکلة زندگی‌ام لنگر انداخت؛ ندید که یاسها منتظر دعوت باران بودند. چرا نفسهایت هر لحظه دورتر می‌شوند و فاصله را بیشتر می‌کنند؟ چرا صدای خنده‌هایت لحظه به لحظه در خاطرم کمرنگتر می‌شود؟ ما پر خزانی بودیم که پشت پنجرة انتظار بهار را خواب می‌دید. من و تو خداحافظی را دوست نداشتیم چون خداحافظی‌هایمان پُر از آمدن‌هایی بود که توخالی نبودند...

مینا، 17 ساله از خوی: هنگام رفتنت باران با من همصدا نشد و نگذاشت صدای بیوفاییهایت را بشنوم. یاد بگیر ماندن و وفا را از باران. این منم که همسوی نسیم شده‌ام تا اندکی در خیال با تو باشم. قدر کوتاهی یک ناگه با من باش تا خزان و سردی از من دور باشد. آن وقت قول می‌دهم زندگی من جز بهار نخواهد داشت ولی افسوس که تو چشمهایت را بر من بسته‌ای و هرگز نگاه تو را نخواهم دید. نگذار که قلب من باور کند نیستی، نگذار عادت کنم به نبودنت[...].

اینم به خاطر دلگرمی تو! خوبه؟ فقط مواظب باش اون‌قد دلت گرم نشه که دفعة بعد بیای بگی: آی‌ی‌ی سوختم! سووووختم! ای بااااه‌بااااه‌م... بعد هم مجبور شی بپری بری (بپری بری؟! پرنده‌س مگه؟!) بیمارستان سوانح و سوختگی! دردسر پماد و ژل و... ئَه ئی صووووبتا! (حالا کاری هم نداریم که ربط بارون و وفا چی بود اصاً کلاً دیگه!)

روزنه امید: [...]می‌تونم بهونه بیارم سرم شلوغ بود و وقتایی که خلوت [بود] ما تنبلی کردیم. ولی خوب، همه‌ش بهونه‌ست؛ می‌شد باشی ولی کمرنگ. راستی حال دایناسوراتون چطوره؟ چراغ پریموستون کار می‌کنه؟ [...] یه شعر جدید گفتم، دوست دارم شمام زودتر بخونیدش و کلید طلایی بدین: دلم می‌گیره از رفتن، نرو این‌جا کمی صبر کن/ از این دلشورة پوچ شبای بی‌سحر کم کن/ دلم با یک نفس هر دم هوای گریه می‌گیره/ برای بودنم بی‌تو، دلم دلشوره می‌گیره/ نرو بگذار این‌جا شب، پر از عطر نفسهات شه/ دلم درگیر رؤیایی برای خواب چشمات شه.

من که سوات موات چندانی ندارم ماااادر... اما خب، به یکی از همون دایناسورا که حال بهتری از بقیه داشت، گفتم: یال‌لا، یال‌لا یه کلید طلایی بده به این! گفت: از کجاااا آخه؟ گفتم: من نم‌دوووونم... برو کلیدسازی سر کوچه... یا هر چی! دیگه داشت غر می‌زد که آخه بابام جان این با یه همچی شعری، کلا هر چی روزنه موزنه بوده رو بسته، یه ذره جای امید نذاشته واس آدم... چی ببخشید... واسه دایناسور! چه توقعی داره خُ؟چه اصراری به شاعری داره اصاً؟! ولیییی من که طرف تو بودم! پس گفت: بگو اگه می‌خواد شعر بگه... اول شعر کلاسیک و کهن رو یاد بگیره و تمرین کنه؛ شعر نو و سپید، بر خلافِ تصور عموم، سخت‌تره!

عشق پنهان: 1-مادرم، یاد آن روزها خرابم می‌کند/ همچو تشنه در پی آب سرابم می‌کند/ کاش بودی باز هم در پیش من/ دوری‌ات در این جهان آشفته‌حالم می‌کند. 2-غروب رفتنش قلبم شکسته/ وجود و بودنش از من گسسته/ عزیز زندگی مادربزرگم/ نیَم باور که چشمانش ببسته.

میثم پورصفر: حرفهایم کو؟ نوشتن گاهی وقتها چه سخت می‌شود. احساس می‌کنی هزاران حرف ناگفته داری که ذهنت را آشفته کرده‌اند اما پای قلم و کاغذ که به میان می‌آید ناگهان واژه‌ها محو می‌شوند؛ انگار که هیچ‌گاه نبوده‌اند. برگهای سپید دفترم مرا به یاد ناگفته‌هایم می‌اندازد و واژه‌هایی که گمشان کرده‌ام...

مهدی ترکاشوند: پول بهتر است یا ثروت؟! خوب، معلوم است... (اِاِاِ... دست نزن خانوم! چرا تیتر رو عوض می‌کنی؟! این انصافه آخه؟ بذار همه بدونن خوب...) اهم... داشتیم عرض می‌کردیم... چندی پیش چندی از کلمات محبوس شده در زندان اینباکس پاسخگوی جفاگستر با همکاری اتباع خارجی چون compose و send و جناب تکنولوژی خود را به کشور میل ما رسانده، شکایه و گلایه که در عصر آپارتمان‌نشینی کلمات صفحة بروبچ (یعنی متوسط سرانة فضا برای هر نوشته: یک میلی‌متر مربع!) از گوشه گوشة چاردیواری خبر می رسد که زلزلة تبلیغات تمام صفحات را درنوردیده و بزودی سونامی این درآمدزایی به ساحل بروبچ هم خواهد رسید. کلمات نگران از دست دادن همین سرپناه اجاره‌ای هفتگی بودند... پس، معلوم شد... پول، مایة حیات، پایة اعتبار، غایة عام، سایة حرص، لایه‌لایة زندگی، دایة ثروت و... از همه چیز بهتر و مهمتر است.

خُ نه خُ... اگه یکی یه عاااالم ثروت داشته باشه ولی ندونه چطو، چقد، کجا ازش استفاده کنه، یا اصا بیفته مریض شه در حد خوندنِ پیاپیِ غزل مرگ! برعکس، اون یکی بدونه چطو بیماری‌ای رو درمان کنه بعد هم هزینه درمان مریضه رو بذاره تو‌جیبش ... به نظرت کدوم بهتره؟ (حالا یه بار سردبیر مجبور شد آگهی بذاره تو صفحه‌هااا! خُ آگهی و‌ مطبوعات، فعلا لازم و ملزوم یکدیگرند)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها