در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در حالی که این تابلوهای نقاشی هستند که از منظرههای طبیعت اقتباس شدهاند و ما به خاطر زندگی شهرنشینی آنقدر از زیباییهای طبیعت دور شدیم که با دیدنشون یاد تابلوهای نقاشی میافتیم؟ زندگی و روزمرّگیهاش آنقدر اسیرمون کرده که از خاطر بردیم تماشای چند لحظه از زیباییهای آسمان چقدر توی روحیه و احساساتمون تأثیر مثبت داره اما باور کن اگر بخواهیم، آسمون از پس همین آسمونخراشهای شهر هم زیبا و پیداست. فقط باید سرمون رو بالا بگیریم و بهش سلام کنیم...
سمانه مالمیر از قم
سلااااام علیکم آسموووونِ زییییبااااا... ئح...! ای کلاغ بینزااااکت...! مگه دستم به بالت نرسه! (خُ آخه تو این اوضاعی که رنگ آسمون شده عین پر و بالِ کلاغ، باس داروی سوبالا زدن و به بالا نگاه کردن تجویز کرد؟ نه... میخوام بدونمااااا...!).
چرخة تکامل
[...]یه دونه تخم نهال که تو بهار بکاری و بهش برسی جوونه میده و شروع به رشد میکنه؛ مثل دوران کودکی و نوجوونی. همون بذر تو تابستون پختهتر میشه و میرسه؛ درست مثل آخرای جوونی. محصول توی فصل قشنگ پائیز به طور کامل به بار میشینه؛ مثل دوران میانسالی؛ و تو فصل زمستون: همون طوری که طبیعت به خواب زمستونی میره و زمین استراحت میکنه، انسانم تو پیری فرتوت میشه و استراحت میکنه. میبینی این چرخههای قشنگ با اون همه تفاوت، چقدر به هم شبیهن؟
کامران از بناب
دیگه بدی-خوبی دیدیییین...!
حلالم کن دم مردن، حلالم کن دم رفتن/ ببین آروم نمیگیره، یه دونه قلب، توی این تن/ بدون تو چه تلخه عشق، همیشه سرد و دلگیره/ همیشه قلب من بیتو، توی این سینه میگیره/ ببین با تو چه آرومم، همیشه با تو میخونم/ تو تنها تکیهگاه من، تو رو از دل نمیرونم.
نرجس ارزبین، 26 ساله از لاهیجان
درد یتیم
دستی از دور ما را نپایید/ غصه از عمق چشمم تراوید/ ناگهان تا درونم تهی شد/ آنچه شد، نی نباید که میشد/ شعلهها پا گرفت و جگر سوخت/ چشمها سو به سویی دگر دوخت/ روزها پوچ و شبها بسختی/ طی شدند اندر این شوربختی/ آنچه مابین این قصه کم بود/ سوز لالائی مادرم بود/ و آن پدر بود کز اوج رحمت/ بهر نانی ز جان کرد خدمت/ کور بودم، کنون بیقرارم/ خستهام تاب ماندن ندارم/ دستی از دور ما را نپایید/ غصه از عمق چشمم تراوید.مجتبی افشاری از ابهر
سرماخوردگی از نوع حاد
از تو تنها تصویری تار از چشمان درخشان کودکیات برایم مانده؛ یعنی برای من آنچنان نوستالژیک هم نیستی؛ یعنی نمیدانم خاطره چیست و چگونه بعضیها در کوچههای خاطراتشان قدم میزنند و دوام آوردهاند! یعنی دیوار باریک بین کمد و پنجرة اتاق خوابگاهم بهانة عکس تو را میگیرد و از نقاشی خیال من خسته شده؛ یعنی در خیالاتم آنقدر روبرو با وهم 18 سالگیت در استرس حرف زدهام که دکمة پایین کتم خراب شده؛ یعنی الآن سرما خوردهام و همسایهها دکتر آوردهاند. او دهانم را میبوید و سری تکان میهد؛ یعنی او هم فهمید این بوی تند «دوستت میدارم» را که سالهاست از دل بر لبانم میآید و تو را نمییابد...
حالا همة اینها یعنی که چه؟!
یعنی دیگر نمیخواهم بیایی. زمستان است و ما هم سردسیرنشین؛ میترسم سرما بخوری و همسایهها دکتر خبر نکنند.
مهدی ترکاشوند
آاااه... کلئوپاترا... (بگیر قلبمو!) گفتم لازم نکرده بیایی، ولی حالا که حرف حرف خودت هست و نه حرف نوروزی!! حداقل از سر کوچةتان یک بسته اَدولتکُلد هم بخر با شربت سرفة اضافه! (دستمال کاغذی هم به حد وفور... ایضاًً! آخر من حوصلة فیششش و فیشششت را ندارم!!)
قدِ جُلبک!
فرض کن به یه مهمونی دعوت شدی؛ یه مهمونی شلوغ. از کوچیک و بزرگ توی اون مهمونی هستن. یه صندلی انتخاب میکنی. میشینی. کمی تو خودتی. آخه چند روزه که حال و روحیة خوبی نداری. میخوای از دلتنگیت بگی اما نمیدونی به کی! هر چقدر نگاه میکنی کسی نیست که بخوای راحت حرف دلت رو بهش بزنی. بعد از چند دقیقه میری پیش یکی از کسانی که میشناسیش. دودلی اما تصمیم میگیری که بهش همه چیز رو بگی. وقتی یه نفس تموم حرفات رو زدی... در آخر فقط بهت میگه: «ایرادی نداره، درست میشه».
این یعنی اینکه تو تنهایی.
میخوام بگم مهم نیست چند نفر اطرافت هستن، مهم اینه که چند نفر درکت میکنن؛ چند نفر میفهمنت.
روژین
خُ نَوَفَهمَه! تو که مِفَهمیییی، چرا با جلبکا دردِ دل وَکُنی؟ ها؟!
حرففروشی
گاه هیچ حرفی به کلمه تبدیل نمیشود برای گفتن حرف دل.میخواهی بگویی، از همه بگویی اما... اما صدا نمیشود، اندازه میگیری محیط و مساحت قلبت را، تا گوشهای برایش پیدا کنی؛ نه نمیشود، در قلب ضلعی وجود ندارد. محاسبة فرمول ضلع میخواهد، باز حرفایی را که کلمه نشدهاند روی هم میگذاری تا کهنه و قدیمی شوند، تا دوباره دورهگردی پیدا شود و آنها را مجانی به او بدهی، کسی که فقط تو را میشنود تا از حرفها خالی شوی!
رضوان از کنگاور
(باشه... سوالت، بین خودمون میمونه! اما جوابش: همه دو تا گوش دارن یه زبون؛ چنانکه گفتهاند: دو چندان که میگوئی بشنو! من با زبون جواب نمیدم که... ده تا انگشت داااارم که وقتی فکّشون میافته رو صفحه کلیییید... دییییگه به ایییین رااااحتییییهااااا جمعشون نمیشه کرد! جوابا از حرافی ده انگشتم با صفحه کلید درمییاد! هر جا هم سخن از همکاری و همراهی با اااااااشه... چیییی؟ ایول: نتیجة بهتری به دست مییاد)
کلاً بیخبریم
اینجا، تو این گوشه از ذهنم، نه خبری است از باد پاییز و زمستونی، نه آسمان آبی، نه ستاره، نه شب... خبری نیست از گلها، از پرنده، از درخت، از تنهایی و گله و دلتنگی... مثل اینکه ذهنم از دست این حرفهای تکراری خسته شده و دنبال واژگانی است که ناب و دلربا باشد. تا شاید تلنگری به همه ذهنهای خسته بزند و بشود اسطوره تازگی!
اووووه... ذهنم به من میگوید زندگی پر است از تکراریها! برای رسیدن به حرفهای ناب به دل مراجعه کن! از دل که بنویسی همه چی نو میشود! و اینبار من با دلم نوشتم و تکراریها خط خوردند. من ماندم و دلم با کولهباری [از] حرفهای نو، که مدام در ذهنم تکرار میشد...
مهسا امیری از تنکابن
اونجا، تو گوشة ذهنت، گمونم یه میدونی، فلکهای، چیزی ساختهن تازگی! (خلاصه که کلاً پیشنهاد میکنم هر چه زودتر موقعیت را ترک گفته، داخل یکی از همون خیابونای دور و بر میدون شی... خیلی بدجوووور گرفتار دور و تسلسل شدی انگار!)
خیاط باشی
جالبه... اکثر ما هم بریدن بلدیم هم دوختن؛ همه جورهش رو. فقط یه ایراد کوچولو داریم، اونم اینه که خیاطی رو نمیدونیم: کج میبریم، کجتر میدوزیم!
اینم شعر خودم در این مورد: بر تار و پود زندگی چنان فروزم/ که هم پاره کنم هم که بدوزم!/ ولیکن چو آگه از خیاطی نیَم من/ گواه است کج بُرم، کجتر بدوزم.
عشق پنهان
آقای حافظ شیرین سخن...! دِ...! بر احصابت مسلط باش خُ! دِ...! حالا اینم یه «گواه است» رو برا جور شدن وزن آورده تو شعر... خُ یه لیوان آب سرد بخور دیگه... دِ! (تو هم انگار از خودمونی و: اصابمصاب نهریهاااا...!)
بودن یا نبودن؟
بودن و نبودنم چنان با هم عجین شدهاند که براستی نمیدانم هستم یا نیستم! دیگر پُر شدهام: پر از خالی!
بالهایم، بالهای نداشتهام، بوی تلخ و شیرین پرواز میدهند و آرزوهایم، یک به یک بوسهای بر گونههایم جای میگذارند و مرا به هیچ میسپارند و من فقط به نظارهام: به محو شدنشان چشم میدوزم، نه اشکی و نه لبخندی، مات و مبهوت!
سایه سکوت بر تنم سنگینی میکند و میپرسد: زندهای؟ خشکم میزند... فکر می کنم... ساعتها میگذرد... هنوز نمیدانم...!
سکوتم با سکوتش گره میخورد.
عاطفه شکرگزار
(یه چی بگم؟ مرز بین تفاهم و سوءتفاهم، مث مرز باریکِ زیر و زبرِ کلماته: زیر و زبرِ کلمههایی که معنا رو کلاً عوض میکنه و سوءتفاهم پیش مییاره! اینجور جاها نباس سکوت کرد، باس پرسید و موضوع رو روشن کرد)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: