در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باید از شمالغربیترین نقطه شهر به جنوب غربیترین نقطه میرفتیم. راه طولانی بود. ترجیح میدادم راننده خوشمشربتری برایم بفرستند. گپ زدن در راه خوب است. حواس آدم را از دوری راه و زمان دراز مانده تا مقصد پرت میکند، حرف زدن و اختلاط کردن در مسیر نمیگذارد آدم هی این سوال کشنده را از خودش بپرسد که پس کی میرسیم؟
میخواستم سکوت را بشکنم اما راهی پیدا نمیکردم. شهر کمکم ساکت میشد و آدمها به خانههایشان برمیگشتند و سکوت بین من و راننده اخموی پراید آزارم میداد. مجبور بودم هی به خیابان خالی نگاه کنم که از پشت شیشه پراید رد میشد، به این امید که زودتر خیابانهای خالی تمام شوند و من به خانه برسم. کسی توی سرم با صدای گوشخراش تکرار میکرد پس کی میرسیم؟ و متاسفانه غیر از کیوان ـ راننده اخمو که علاقهای به گفتوگو نداشت ـ کسی دم دستم نبود که با او سر حرف را باز کنم.
کمتر آدمهایی پیدا میشوند که علاقه و تمایل داشته باشند درباره هر چیزی با دیگران وارد گفتوگو شوند. بیشتر ما به موضوعات محدود و خاصی علاقهمندیم. دوست داریم درباره آنها حرف بزنیم. گاهی حتی وقتی دیگران مشغول گفتوگو درباره موضوعی هستند که ما به آن علاقهمندیم، مشتاقانه وارد بحث میشویم و خودمان را به فضای گفتوگو دعوت میکنیم. احساس میکردم آقای راننده به انگیزه یا محرکی احتیاج دارد تا سکوت در جمع دونفره ما شکسته شود و کلمهها و حرفها تحمل دوری راه را آسان کنند.
سعی کردم سوژهای پیدا کنم که آقای راننده علاقهای به گفتوگو دربارهاش داشته باشد. جوان بود، بیستوپنج ـ شش ساله. میتوانستم با سوژهای که جوانها میپسندند شروع کنم، مثلا مُد یا فوتبال. نگاهش کردم. سر و وضع مرتبی نداشت. موهایش ژولیده بود و لباسهایش چروک و تقریبا کثیف. معلوم بود برای پیگیری این چیزها بیحوصله است. پس از خیر حرف زدن از مُد و لباس و این جور مسائل گذشتم. موضوع فوتبال هم از پیش منتفی بود، چون نه علاقهای به آن داشتم و نه اطلاعات زیادی برای پیش بردن بحث. تصمیم گرفتم از در دیگری وارد شوم.
با خودم فکر کردم که بیشتر آدمها به مسائلی که مربوط به شغلشان است، علاقه نشان میدهند و او راننده آژانس بود. یک راننده آژانس به چه موضوعاتی میتواند برای یک گفتوگوی دو نفره در میانههای یک شب خلوت وسط خیابانهای تهران علاقهمند باشد؟ به خودم جواب دادم هر چیزی که مربوط به ماشین میشود.
از قطعات یدکی گرفته تا قیمت سوخت. فکر میکردم کلید این در بسته را پیدا کردهام. حرف زدن درباره قیمت بنزین با رانندههای مسافرکش در موقعیتهای مشابه اغلب توجه صاحبان این حرفه را جلب میکند. مشتاقانه در حالی که سعی میکردم خودم را علاقهمند نشان دهم، پرسیدم «کی قراره قیمت بنزین کاملا آزاد بشه؟» بعد از چند ثانیه سکوت بیحوصله همین چند کلمه را گفت «نمیدونم آقا، خبر ندارم». فهمیدم که به در بسته خوردهام.
اینکه چند دقیقه بعد از مکالمه کوتاهمان، کلید پخش صوت ماشینش را فشار داد و موسیقی آغاز شد، بهم فهماند که حوصله حرف زدن ندارد، من هم بهتر است ساکت سر جایم بنشینم تا به مقصد برسیم، آخر سر مثل مسافری که روی اعصاب راننده نیست، کرایهاش را بدهم، خداحافظی کنم و بروم پی کارم.
امید به آینده تا حد زیادی به امکاناتی ربط دارد که در اطراف آدمهاست و آنها فکر میکنند با استفاده از این امکانات میتوانند تا حدی به آنچه میخواهند، برسند
درست است که تلاشهایم برای باز کردن سر صحبت با راننده جوان، بیسرانجام مانده بود اما همین بیاعتنایی او سمجترم میکرد که راهش را پیدا کنم، که به خودم اثبات کنم اگر بخواهم میتوانم حتی آدم بدقلقی مثل او را سر حرف و عقل بیاورم. از طرفی آهنگی که داشت توی پراید سفیدرنگ پخش میشد، قطعه مورد علاقهام بود، گوشه دیلمان در آواز دشتی. بسرعت تصمیم گرفتم برای آغاز گفتوگو با یک راننده آژانس جوان، از یکی از غیرمعمولترین راهها وارد شوم. پرسیدم «این آهنگه چیه؟ مال کی هست؟» بیمکث و سکوت جواب داد «آواز دشتیه، گوشه دیلمان».
چند دقیقه بعد او اسم خواننده، آهنگساز، اسم آلبوم و سال انتشارش را گفته بود و هنوز داشت درباره گوشه دیلمان در آواز دشتی توضیح میداد، من در تاریکی نیمه شب خیابانهای تهران لبخند میزدم و حرفهایش را میشنیدم. راهش را پیدا کرده بودم. روزنه ورود به درون راننده سرسخت را یافته بودم. کلمهها پشت سر هم میآمدند و میرفتند. گفتوگو آغاز شده بود، سکوت شکسته بود و داشت کمکم کندی گذشت زمان فراموشمان میشد.
اسمش کیوان بود. بیشتر که حرف زد، فهمیدم چرا موضوعی مثل قیمت سوخت برای گفتوگو توجهش را جلب نمیکرد، چرا اطلاعاتش به عنوان یک راننده آژانس درباره موسیقی زیاد بود، چرا بیحوصله و خسته بود. کیوان سر جای خودش نبود. در جایی قرار داشت که نباید میبود. از آن دسته آدمهایی بود که حساب و کتابشان درباره آینده درست از آب درنیامده و مجبور شدهاند در جایی قرار بگیرند و کاری بکنند که نمیخواستند و نمیخواهند.
راننده بیحوصله ـ که حالا سر صحبت و درددلش باز شده بود ـ فوق لیسانس داشت، در رشتهای به نام مطالعات فرهنگی که میگفت از زیرمجموعههای علوم اجتماعی بوده و حالا انگار کلا رشته را هم برچیدهاند و فقط در یک دانشگاه تدریس میشود، درسش را خوانده بود و نتوانسته بود کاری برای خودش دست و پا کند.
دختری که دوست داشته را به خاطر همین بیکاری و بیپولی از دست داده بود. خانواده فقیرش در شهرستان زندگی میکردند و او برای درآوردن خرج خورد و خوراک و اجارهخانهاش مسافرکشی میکرد و همه اینها کافی بود برای اینکه به او حق بدهم خسته و بیحوصله باشد.
زمان تند میگذشت و هنوز کیوان همه قصهاش را نگفته بود، کمی از هزارتوی زندگیاش را هم تعریف نکرده بود که رسیدیم. مسافت با گفتوگو کوتاه شده بود، من توانسته بودم او را به حرف زدن ترغیب کنم، اما این همه خوشحالم نمیکرد.
صدای آواز در اتاق کوچک پراید سفیدرنگ کیوان پخش میشد. کسی سوزناک میخواند «دل از من برد و روی از من نهان کرد»، آواز دشتی در گوشه دیلمان. خداحافظی کردیم.
2: قصه دیگران
فرصت نشد از کیوان بپرسم که اگر دوباره میتوانست به گذشته برگردد، دوباره راهش را انتخاب کند، آیا باز همین مسیری را که پیموده بود انتخاب میکرد یا نه. اما زیاد دیدهام آدمهای شبیه او را که از گذشته پشیماناند. میگویند اگر همه آن سالهایی را که صرف تحصیل در دانشگاه کردند و مدرک گرفتند، دنبال یاد گرفتن فوت و فنی میرفتند یا کسب و کاری را آغاز میکردند، حالا اوضاع و احوالشان بهتر از این بود که هست. میگویند اگر این سالها آهنگری و نجاری هم یاد گرفته بودند، شاید الان احوال بهتری داشتند.
مثل کیوانها زیادند. جوانهایی که نمیدانند با زندگیشان چه کنند. درس خوانده و تحصیل کردهاند اما آنچه آموختهاند حالا که از دانشگاه بیرون آمدهاند، خریداری ندارد. بیحوصله و ناامیدند. از هر طرف که رفتهاند به در بسته خوردهاند و مجبور شدهاند تن به کارهایی بدهند که برای آن ساخته نشدهاند یا فکر نمیکردهاند هرگز مجبور به انجام چنین کارهایی شوند و در چنین موقعیتهایی قرار بگیرند.
امید به آینده تا حد زیادی به امکاناتی ربط دارد که در اطراف آدمهاست و آنها فکر میکنند با استفاده از این امکانات میتوانند تا حدی به آنچه میخواهند برسند، اما وقتی به این نتیجه برسند که امکانی نیست و هرچه هست، همین است و وضع هم قرار نیست تغییر کند، به ناامیدی دچار میشوند. دیگر انگار دلشان هیچ چیز نمیخواهد و دلزده و مایوس و سرافکنده زندگی میکنند.
جامعه ما با این دست آدمها ـ که کم هم نیستند ـ میخواهد چه کند؟ آدمهایی که جایگاه فعلیای که در جامعه دارند، راضیشان نمیکنند. سالهایی را صرف درس و دانشگاه و تحصیل کردهاند. دانشها و مهارتهایی را آموختهاند و دست آخر مجبور شدهاند تن به کارهایی بدهند که هیچ ارتباطی با دانشها و مهارتهایی که آموختهاند، ندارد.
آدمهایی مثل کیوان با این امید وارد دانشگاه شدهاند که بتوانند بعد از گرفتن مدرکشان، لااقل جایگاه متوسطی در جامعه برای خود دست و پا کنند. به عنوان فردی تحصیلکرده و باسواد از منزلت و احترام کافی در جامعه برخوردار باشند و بتوانند لااقل درآمدی معمولی برای گذران عادی زندگی به دست آورند، اما دست آخر هیچیک از این انتظارها و چشمداشتها محقق نشده است. جایگاه اجتماعی و اقتصادی آنها تفاوتی با اقشار کمسواد و دانشگاه نرفته ندارد. گاهی حتی از لحاظ اقتصادی، اوضاع بدتری نسبت به دانشگاه نرفتهها دارند. به کارهایی اشتغال دارند که مورد علاقهشان نیست و بنابراین همین کارها را هم بدون انگیزه انجام میدهند، فقط برای اینکه زندگی بگذرد.
مساله تنها این نیست که دولت باید برای این جوانان بیانگیزه کاری کند یا باید در گذشته فکر امروز این جوانها را هم میکرده است، مساله مهمتر برخورد جامعه با آنهاست، نحوه نگرش و تعامل دیگر اعضای خانواده با آنهاست. آیا به اندازه کافی آنها را درک میکنیم و شرایطشان را میفهمیم یا آشکارا و ناآشکار سرزنششان میکنیم و اتهام بیعرضگی و نادانی به آنها میزنیم؟
شاید تصمیمها و انتخابهای فردی آدمهایی مثل کیوان اشتباه بوده باشد، شاید آنها درست و واقعبینانه درباره آینده فکر نکردهاند، اما واقعیت این است که خود این آدمها کمترین نقش و تاثیر منفی را در ایجاد چنین شرایطی داشتهاند.
شاید از دست پدر و مادرها و اعضای خانوادهها کار زیادی برنیاید تا اوضاع کیوان و کسانی را که در شرایط کیوان هستند ، تغییر دهند، اما سرزنش کردن و سرکوفت زدن به آنها هم ناجوانمردانه است. لااقل آنها را درک کنیم، شرایط سختی که در آن گرفتارند و اوضاع نابسامانی که با آن دست به گریبانند را بفهمیم، آزارشان ندهیم و از خانواده روگردانشان نکنیم. شاید دوباره یک روز معجزهای اتفاق افتاد و توانستیم در نگاه کیوان دوباره شوق زندگی و امید به آینده را ببینیم.
سالار کاشانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: