حرف‌های یک جوان متهم

من مقصر نیستم

نام: جواد ـ ب، مجرد سن و تحصیلات: 29سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: نزاع ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۵۰۳۷۱

جواد وقتی 8 ساله بود پدرش را از دست داد. او فقط یک خواهر دارد که از خودش 5 سال بزرگ‌تر است. بعد از مرگ پدر زندگی این خواهر و برادر دستخوش تغییر شد. او می‌گوید:پدرم کارمند ساده یک شرکت خصوصی بود. وقتی فوت شد منبع درآمدمان را از دست دادیم. مادرم ما را به خانه پدرش برد و مدتی آنجا زندگی می‌کردیم. اما خیلی سخت بود. من آن موقع خیلی بچه بودم و دوست داشتم بازی کنم، ولی مادرم می‌گفت پدربزرگ حوصله ندارد. باید از صبح تا شب یک گوشه می‌نشستم. پدربزرگم خیلی بداخلاق بود و همیشه من و خواهرم را دعوا می‌کرد. آن موقع نمی‌فهمیدم اما حقیقت این بود که او با حقوق بازنشستگی نمی‌توانست خرج ما را بدهد. برای همین مادرم مجبور شد دوباره ازدواج کند.

خواهر و برادر به خانه ناپدری رفتند و اوایل مشکل خاصی نداشتند. اما وقتی مادر جواد بچه تازه‌اش را به دنیا آورد آن دو به موجودی اضافی تبدیل شدند.جواد ادامه می‌دهد:خواهرم خیلی زود شوهر کرد. من هم وضع خوبی نداشتم. شب‌ها دیر به خانه می‌رفتم تا با ناپدری‌ام دعوایم نشود. درسم افت کرده بود و دیگر دلم نمی‌خواست مدرسه بروم. ناظم هر روز گیر می‌داد که مادرت را باید بیاوری. بالاخره کلاس دوم دبیرستان را نیمه کاره ول کردم.

جواد آن زمان بیشتر وقت خودش را با دوستانش می‌گذراند و هر از گاهی مواد مخدر نیز مصرف می‌کرد. او بعد از مدتی در یک پرده‌دوزی مشغول کار شد و بعضی شب‌ها پیش می‌آمد که به خانه نمی‌رفت. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: از آن خانه خوشم نمی‌آمد، برای همین هم مدتی را آواره بودم تا این‌که به سربازی رفتم و بعدش هم برای خودم یک اتاق گرفتم و با همان کار پرده دوزی خرجم را درمی‌آوردم. البته مواد هم مصرف می‌کردم ولی نه زیاد. اعصابم خیلی ناراحت بود و فکر می‌کردم مواد کشیدن فکرم را راحت می‌کند اما اشتباه می‌کردم.

پسر جوان بشدت تحت تاثیر دوستانش قرار داشت. او توضیح می‌دهد: یکی از کارهای زشتی که زیاد انجام می‌دادم دعوا کردن بود. همیشه هم با خودم چاقو داشتم. بیشتر مواقع به هواداری بچه‌ها دعوا می‌کردم. در آخرین دعوا اوضاع وخیم شد و من به زندان افتادم. ماجرا از این قرار بود که با بچه‌ها رفته بودیم کن قلیان بکشیم که یکی از آنها با 3 پسر دعوایش شد. بعد من دخالت کردم. وقتی زورم نرسید، چاقو درآوردم و ضربه‌ای به یکی از آنها زدم و همین باعث شد طرف حسابی خونین و زخمی شود و بعد هم ماموران سر رسیدند و من را دستگیر کردند.

متهم حرف‌هایش را این طور ادامه می‌دهد: آن روز مواد کشیده بودم و حالی‌ام نبود چه کار می‌کنم. انگار روی هوا بودم اما همه اینها تقصیر خانواده‌ام است. اگر بعد از مرگ پدرم، مادرم بیشتر هوای ما را داشت کار من به اینجا نمی‌کشید. لااقل درسم را می‌خواندم و برای خودم آدم درست و حسابی می‌شدم ولی حالا به زندان افتاده‌ام و معلوم نیست تکلیفم چه می‌شود. فکر کنم برایم دیه ببرند که پولی بابتش ندارم. شاید چند وقتی هم زندان بدهند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها