گفت‌وگو با مردی که 2 سال از عمرش را در زندان گذراند

تقصیر دوستم بود

جعل تراول چک، اتهامی است که در پرونده مردی به نام جواد ـ م ثبت شده است. او خودش جعل را انجام نمی‌داد بلکه وظیفه خرج کردن تراول‌های مجعول را به عهده داشت و به همین خاطر هم 2 سال در زندان ماند. جواد زمان دستگیری 25 سال داشت و اکنون 10 سال از آن زمان می‌گذرد. گفت‌وگوی ما را با جواد بخوانید:
کد خبر: ۴۴۷۴۹۳

چه شد که وارد این کار خلاف شدی؟

من از نوجوانی دختری را دوست داشتم اما پدرش برای ازدواج‌مان شرط گذاشته بود که کار پیدا کنم. هرچه می‌گشتم، کار مناسبی پیدا نمی‌کردم تا این‌که از طریق یکی از دوستان صمیمی‌ام که البته سابقه‌دار بود، با مردی به اسم یحیی آشنا شدم. یحیی در کار جعل بود. او تراول چک درست می‌کرد و من آنها را خرج می‌کردم. البته یکی دو نفر دیگر هم عضو باند بودند. در آن مدت درآمد خوبی داشتم. بدون زحمت و دردسر همین طور پول درمی‌آوردم. با خودم می‌گفتم وقتی یک ماشین خریدم. دیگر از این کار دست برمی‌دارم وبه خواستگاری می‌روم ولی قبل از آن دستگیر شدم.

وقتی به زندان افتادی، خانواده‌ات چه واکنشی نشان دادند؟

من خانواده درست و حسابی ندارم. پدرم سال‌ها قبل وقتی من راهنمایی بودم، فوت شد و مادرم با مرد دیگری ازدواج کرد و آنقدر خودش گرفتاری داشت که به کارهای من نمی‌رسید. خیلی کم به خانه ناپدری‌ام می‌رفتم، برای همین در روزهای اول اصلا کسی نفهمید چه بلایی سرم آمده است. بعد از آن هم مادرم یکی دو بار پیگیر کارم شد و بعد ولم کرد. او از شوهر دومش 2 بچه داشت که باید از آنها مراقبت می‌کرد.

اگر بخواهی دوران زندان را خیلی خلاصه وصف کنی، چه می‌گویی؟

زندان که تعریف کردن ندارد، مخصوصا برای من که اصلا شرایط خوبی نداشتم. نمی‌توانستم با بقیه بسازم. خیلی دعوایم می‌شد، حتی یک بار نزدیک بود جانم را از دست بدهم. آنقدر مرا زدند که دیگر توان نداشتم. تمام آن دو سال را با سختی زندگی کردم. حتی یک جای مناسب برای خوابیدن نداشتم، فقط غذا خوب بود وگرنه چیز دیگری در زندان نبود که آدم بخواهد تعریفش را بکند.

دختر مورد علاقه‌ات چه شد؟

یک بار از زندان با او تماس گرفتم اما فهمیدم خواستگار دیگری برایش پیدا شده است. یک خواستگار درست و حسابی که مغازه آبمیوه و بستنی داشت و دستش به دهانش می‌رسید. آخرش هم با همان مرد ازدواج کرد. وقتی این خبر را شنیدم، داشتم دیوانه می‌شدم، حتی به سرم زد خودم را بکشم ولی جراتش را نداشتم.

تقصیر خودت بود اگر به جای خلاف، دنبال یک کار آبرومند، می‌رفتی چنین شکستی را تجربه نمی‌کردی.

به هر حال آن موقع عقلم درست کار نمی‌کرد، بیشتر تقصیر دوست مشترک من و یحیی بود که گولم زد.

خودم هم تقصیر دارم، پول بی‌دردسر زیر زبان مزه کرده بود. وقتی به زندان افتادم، خودم فهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام البته دیگر دیر شده بود اما همان موقع بود که به خودم قول دادم از این به بعد مثل آدم زندگی کنم ولی شرایط زندان اجازه این کار را نمی‌داد. برای همین در آنجا خیلی اهل دعوا بودم، اعصابم خراب بود.

وقتی آزاد شدی، چه کار کردی؟

دیگر نمی‌خواستم سراغ دوستان قدیمی‌ام بروم. برای همین به خانه مادرم رفتم. چند شبی آنجا ماندم اما بعد فهمیدم آنجا جای من نیست، حوصله اخم و نیش و کنایه ناپدری را نداشتم. برای همین بساطم را جمع کردم و رفتم پیش پدربزرگم در اردستان. او آنجا خانه قدیمی بزرگی داشت و یک مغازه بقالی هم داشت. شدم وردست پدربزرگم. حقوقی نمی‌گرفتم فقط خورد و خوراک و جای خواب داشتم. همین که آدم یک سقف بالای سرش باشد و شب با خیال راحت بخوابد، یک دنیا ارزش دارد. یک سال آنجا بودم تا این‌که پدربزرگم فوت شد، من مجبور شدم به تهران برگردم.

در تهران چه کار کردی؟

اول یک مسافرخانه پیدا کردم و آنجا اتاق گرفتم. بعد گشتم دنبال کار، دیگر برایم مهم نبود چه کاری باشد برای همین وقتی روی شیشه یک ساندویچی دیدم نوشته کارگر ساده نیاز دارند، رفتم داخل و درخواست کار دادم. قبولم کردند ولی از من شناسنامه خواستند، گفتم شناسنامه‌ام در مسافرخانه است.

صاحب مغازه گفت آنجا جای خواب هم دارند، برای همین با مسافرخانه تسویه کردم و از آن به بعد در ساندویچی زندگی می‌کردم. مدتی که گذشت و راه و چاه را یاد گرفتم، شدم مسوول دونر یعنی همان کباب ترکی خودمان، 2 سال آنجا بودم و توانستم یک موتور بخرم، بعدش در یکی از این فست‌فودهای زنجیره‌ای مشغول شدم و برای اولین بار در زندگی‌ام دفترچه بیمه گرفتم. هنوز هم در همانجا کار می‌کنم و صندوقدار یکی از شعبه‌ها شده‌ام، خانه‌ای هم کرایه کرده‌ام البته تنهایی نه. با 2 نفر از بچه‌ها همخانه هستم و تازگی‌ها به فکر تشکیل خانواده افتاده‌ام، ولی می‌دانم به این آسانی‌ها ممکن نیست، اگر خانواده درست و حسابی داشتم، اوضاع فرق می‌کرد.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها