بابک علاوه بر حبس، به پرداخت دیه هم محکوم شد، ولی چون خانوادهاش آن زمان پول کافی نداشتند، 2 سال طول کشید تا او آزاد شود. زندانی سابق میگوید: «هنوز 18 سالم نشده بود که آزاد شدم. شانسی که آوردم این بود که هیچ وقت زندان بزرگسالان نرفتم. در کانون درسم را ادامه داده بودم. وقتی بیرون آمدم، باز هم درس خواندم آنقدر که دیپلم گرفتم. البته کار هم میکردم، در یک نانوایی شاگرد شده بودم. صبح زود میرفتم و پخت ظهر را هم مغازه بودم. بعدش به مدرسه میرفتم شبانه میخواندم، چون سنم زیاد بود.»
پسر جوان بعد از اتمام تحصیلات متوسطه به سربازی رفت و وقتی دوران خدمتش تمام شد، تصمیم گرفت شغل بهتری پیدا کند. او میگوید: «غیر از شاگرد مغازه بودن، کاری برایم پیدا نمیشد. هر از گاهی در یک مغازه بودم و خیلی شغلها را امتحان کردم. بعضی وقتها هم با پدرم کار میکردم. او نقاشی ساختمان قبول میکرد و مرا وردست خودش کرده بود. البته سعی میکردم بیشتر کارها را خودم انجام بدهم. چون او خیلی کمردرد داشت.»
بابک 24 ساله بود که مادرش همسری را برای او انتخاب کرد. مرد جوان داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: «آن دختر در محله خودمان بود و خانوادهاش مثل خانواده من فقیر. از همه نظر به هم میخوردیم. ما در خانه پدرم ساکن شدیم، چون پول کافی برای اجاره خانه مستقل نداشتم، البته زنم هم اعتراضی نکرد بعد از اینکه بچه اولم به دنیا آمد، با پولی که زنم در قرعهکشی بانک برنده شده بود، یک موتور خریدم و از آن به بعد با موتور مسافرکشی میکنم.»
حالا 10 سال از زمانی که بابک به زندان افتاد، میگذرد و او صاحب 2 فرزند است. مرد جوان میگوید: «خوشبختی بچههایم، بزرگترین آرزویم است. برای همین هم از صبح تا شب کار میکنم. هم در یک پیک هستم و هم اینکه مسافرکشی میکنم. در این مدت هیچ وقت کار خلافی نکردهام و از اینکه سالم زندگی میکنم، خیلی خوشحال و راضی هستم.»
بابک حرفهایش را این طور به پایان میرساند: «آدم اگر با کم و کسری زندگی بسازد، هیچ وقت مجبور نمیشود کار خلاف بکند. یک چیز دیگر هم هست؛ آدم نباید به کسی کاری داشته باشد، اگر سرت گرم کار خودت باشد، دیگر دلیلی ندارد با مردم دست به یقه بشوی و بعدش مجبور شوی تاوانش را پس بدهی.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم