رژ لب صورتی- این ماجرا: (قسمت دوم)

دختری به نام آیلار

«بهادر چاووشی» جوان 34 ساله‌ای است که جسدش در بزرگراه همت و خودروی پرایدش در نقطه دیگری از شهر پیدا می‌شود. او اهل هشترود است، به سبب این که والدینش در یک تصادف فوت شده‌اند، قصد داشت به شهر خودشان بازگردد و با خواهرش بنفشه زندگی کند، اما معلوم نیست چرا و چگونه او را به قتل رسانده‌اند.
کد خبر: ۴۴۴۷۳۷

سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری با بازجویی از بنفشه نشانی خانه بهادر را در خیابان‌ آذربایجان روبه‌روی یک فروشگاه لوازم آرایش پیدا می‌کنند و با رفتن به آنجا می‌بینند، قاتل با رژ لب صورتی روی آیینه نوشته است. «سزای خیانتکار مرگ است.» در صحنه قتل یک ناخن مصنوعی سبز رنگ هم کشف می‌شود. این در حالی است که صاحبخانه بهادر، او را جوانی موقر می‌داند. کارآگاه به این می‌اندیشد که قاتل کاملا دستپاچه بوده چون اول آن جمله را نوشته بعد فکر کرده بهتر است جسد را از خانه بیرون ببرد. اگر قاتل می‌خواست انگیزه‌اش از قتل فاش شود، دلیلی نداشت جسد را ببرد، اگر هم‌چنین هدفی نداشت، چرا آن جمله را نوشته بود.

کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری آپارتمان اجاره‌ای را ترک کردند و در پارکینگ تشکیل جلسه دادند. سرگرد مصرانه معتقد است، قاتل زن نیست چون هم رنگ رژ و ناخن با هم جور در نمی‌آید و از سلیقه زنانه به دور است و هم این‌که از یک قاتل بعید است تا این حد از خودش سرنخ به جا بگذارد. شهاب حدس می‌زند، قاتل مردی است که با این صحنه‌سازی‌ها خواسته مسیر تحقیقات را منحرف کند؛ البته شاید بنفشه اطلاعات بیشتری داشته باشد و بتواند به آنها کمک کند.

ستوان شماره موبایل خواهر مقتول را گرفت تا او را به اداره دعوت کند، در همان حال که با تلفن صحبت می‌کرد به طرف ماشین‌شان که جلوی لوازم آرایش‌فروشی پارک بود، رفت. شهاب هم به سمت مغازه حرکت کرد و به ویترین آن زل زد، انگار که کشفی کرده یا دنبال چیز خاصی می‌گردد، اما بعد پشیمان ‌شد و در ماشین نشست.

2 ساعت بعد بنفشه که هنوز گریان بود در اتاق شهاب را زد و داخل رفت. کارآگاه ماجرای آن جمله را تعریف کرد و دختر جوان بلافاصله اسم دختری را به زبان آورد که اول نه سرگرد و نه ظهوری درست نشنیدند، برای همین از او خواستند یک بار دیگر تکرار کند. «آیلار»

آیلار زمانی نامزد بهادر بود، اما با هم به هم زدند، دلیل اصلی‌اش هم تصمیم پسر جوان برای بازگشت به هشترود بود. بنفشه اطلاعات خوبی از این دختر داشت.

این‌که برادرم او را چه طور پیدا کرد و کجا با هم آشنا شدند به من ربطی ندارد و اصلا هیچ وقت هم نپرسیدم، اما می‌دانم آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند و قرار و مدارشان را برای ازدواج گذاشته بودند، قرار بود پدر و مادرم بیایند تهران برای خواستگاری، اما آن تصادف اتفاق افتاد. آیلار و پدرش مجلس ختم هم آمدند و یک شب هم ماندند، اما بعد از آن دیگر خبری از آنها نشد. آیلار می‌گفت دوست ندارد در شهرستان زندگی کند، اما بهادر به خاطر من می‌خواست برگردد خانه خودمان. برادرم بعد از این‌که زمین‌های پدرمان را فروخت گفت در تهران آپارتمان می‌خرد، اجاره‌اش می‌دهد و زود می‌آید هشترود. گفتم که من قلبم ناراحت است نه می‌توانم در تهران زندگی کنم و نه می‌توانم تنها بمانم، آیلار که حرصش گرفته بود با برادرم به هم زد. بهادر روزهای اول خیلی ناراحت بود، ولی بعد موضوع را فراموش کرد، چیزی که زیاد است دختر خوب.

بنفشه هنوز خواهرشوهر نشده، با چنان لج و حرصی درباره آیلار حرف می‌زد که معلوم نبود اگر این ازدواج سر می‌گرفت چه‌ می‌کرد. به هر حال حرف‌های او درخور اعتنا بود. ستوان از این‌که فرضیه‌اش درباره زن بودن قاتل به واقعیت نزدیک‌ شده است. احساس رضایت می‌کرد و درست عکس این حس در ذهن کارآگاه ریشه دوانده بود.

باید آدرس خانه آیلار را پیدا می‌کردند، ولی بنفشه در این باره چیزی نمی‌دانست. مشکل آنجا بود که تلفن همراه مقتول هم گمشده بود و نمی‌شد شماره‌اش را از این طریق پیدا کرد تا جایی که خواهر بهادر خبر داشت پسر جوان در تهران دوست صمیمی هم نداشت که بخواهد زیر و بم زندگی‌اش را با او در میان بگذارد.

بنفشه در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد، گفت: «برادرم به کسی کاری نداشت از صبح تا شب کار می‌کرد، مسافرکش بود توی خط آزادی ـ انقلاب کار می‌کرد، اما آنجا با کسی رفیق نشده بود، اگر هم شده بود به من چیزی نگفته بود.»

کارآگاه در دفترچه‌اش نوشت «خط آزادی ـ انقلاب» بعد از پشت میز بلند شد و همان‌طور که از بنفشه تشکر می‌کرد به طرف در اتاق رفت تا دختر بفهمد وقت رفتن است. شهاب به دستیارش دستور داد یک بار دیگر به آپارتمان اجاره‌ای مقتول بروند تا آنجا که یادش می‌آمد بهادر تلفن بی‌سیم حافظه‌دار داشت و به احتمال زیاد شماره موبایل آیلار را می‌شد در آن پیدا کرد.

رفتن و برگشتن دو همکار 4 ساعت تمام طول کشید و هیچ نتیجه‌ای عایدشان نشد. تمام شماره‌های گوشی پاک شده بود. همین مساله احتمال نقش داشتن آیلار در این جنایت را قوت می‌بخشید. ظهوری این‌طور استدلال کرد: «آیلار بعد از شکست عشقی تصمیم به انتقام گرفته و برای همین بهادر را کشته بعد شماره تلفن‌ها را پاک کرده و موبایل مقتول را هم برداشته تا ما نتوانیم پیدایش کنیم.»

این حرف ستوان به شرط این‌که جمله روی آیینه ندیده گرفته می‌شد، کاملا منطقی و درست بود. کارآگاه به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و گفت: «اگر آیلار می‌خواست کسی نفهمد قتل کار او است، چرا آن جمله را روی آیینه نوشت؟»

ظهوری برای این سوال هم جواب داشت: «شاید خودش نکشته برادر، پدر یا حتی یک عاشق دیگر. قاتل اول آن جمله را نوشته بعد پشیمان شده برای همین هم جسد را از خانه برده ولی یادش رفته آیینه را پاک کند، خودتان گفتید طرف خیلی دستپاچه بوده.»

شهاب با انگشت اشاره پشت گوش چپش را خاراند. فرضیه دستیارش نه قابل اثبات بود و نه می‌شد با قاطعیت آن را رد کرد، اما خودش حدس دیگری می‌زد و احتمال می‌داد کسی که از ماجرای آیلار و بهادر خبر داشته این قتل را انجام داده و سعی کرده همه چیز را گردن دختر جوان بیندازد.

سوال اصلی که در این پرونده هنوز بی‌جواب مانده انگیزه قاتل بود. بهادر همه پول‌هایی را که از فروش زمین پدرش به دست آورده در بانک گذاشته و سرقتی از خانه‌اش انجام نشده و اگر هم شده چنان ناچیز بود که نمی‌شد تشخیص داد.

کارآگاه به ظهوری دستور داد از بازپرس برای مخابرات نامه بگیرد، او می‌خواست فهرست مکالمات تلفنی مقتول را بگیرد و این کار حداقل یک روز زمان می‌برد.

روز بعد پنجشنبه بود، در آن روز هیچ پیشرفتی در تحقیقات حاصل نشد و مخابرات هم نتیجه استعلام را نداد، جمعه هم که نمی‌شد کاری کرد، اما شنبه گزارش موردنظر کارآگاه آماده شد. او از بین مکالمات تلفنی مقتول به 3 شماره مشکوک شد و به ستوان گفت با هر سه تماس بگیرد، دو نفر مرد بودند، برای همین ظهوری با گفتن این جمله که اشتباه گرفته است تلفن را قطع کرد، اما نفر سوم دختری جوان بود. ظهوری خودش را معرفی کرد و پرسید: «شما خانم آیلار هستید؟»

جواب مثبت بود. ستوان ادامه داد: «اگر لطف کنید و الان سری به ما بزنید ممنون می‌شوم».

برای چه؟

ستوان نگفت بهادر کشته شده است، گفت: «بهادر گم شده می‌خواستیم چند تا سوال از شما بپرسیم».

آیلار عصبانی شد: «آن پسر هیچ ربطی به من ندارد، گم هم نشده، رفته شهر خودشان پیش خواهرش دیگر هم به من زنگ نزنید».

ظهوری چاره‌ای ندید جز این که ماجرای قتل را خبر بدهد و البته کمی هم تشر بزند تا دختر را مرعوب کند. زبان آیلار بند آمد و قبول کرد با پای خودش به آگاهی برود، اما هر چه منتظر ماندند خبری از او نشد. روز بعد وقتی شهاب مطمئن شد آیلار فرار کرده است، دستور داد نشانی خانه او را از روی موبایلش پیدا کنند. او از این که می‌دید دستیارش در این پرونده از او جلو زده و فرضیه ستوان در حال تبدیل شدن به واقعیت است زیاد راضی نبود، اما به هر حال دوست داشت قاتل هرچه زودتر دستگیر و به قانون تحویل داده شود.

خانه آیلار در خیابان استادمعین بود. وقتی دو همکار به آنجا رفتند پدر آیلار گفت دخترش به مسافرت رفته است. مرد میانسال از ماجرای قتل بهادر خبر نداشت. البته شهاب و ستوان هم حرفی نزدند و ادعا کردند برای یک پرونده کلاهبرداری از او به عنوان شاهد کمک می‌خواهند. پدر آیلار گفت دخترش به کیش رفته است، همان روز کارآگاه ترتیبی داد تا بچه‌های آگاهی کیش دختر را در هتلش دستگیر کنند و به تهران بیاورند.ساعت 10 صبح دوشنبه بازجویی‌ها از مظنون شماره یک پرونده در اتاق شهاب شروع شد. آیلار قتل را قبول نداشت و می‌گفت اصلا از این ماجرا خبر ندارد و فقط از سر ترس فرار کرده است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها