در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر بعد از این که نشانی دقیق مغازه عتیقهفروشی کانتراکت را که مجسمه برنزی از آنجا به سرقت رفته بود، یادداشت کرد با سرعت به طرف محل حرکت کرد.
در آن روز سرد برفی خیابانها بسیار پرترافیک بودند و تردد در خیابانها به سختی صورت میگرفت. یک ساعتی طول کشید تا کمیسر خود را به محل سرقت در خیابان پابلو شرقی در منطقه بلاک رساند. مغازه بزرگ کانتراکت در انتهای خیابان پابلو شرقی و در طبقه همکف یک مرکز تجاری قرار داشت.
اکثر ساختمانهای این خیابان بلندمرتبه و تجاری بودند. مغازه عتیقهفروشی کانتراکت اواسط خیابان قرار داشت که البته هنوز افتتاح نشده بود. صاحب آن استیو لارنس در حال تجهیز این مغازه بود تا آن را بزودی افتتاح کند. البته وی در نقطه دیگری از شهر نیز مغازه عتیقهفروشی داشت و درصدد افتتاح شعبه دوم بود.
کمیسر به محض این که از خودرواش پیاده شد وارد مغازه زیبای عتیقهفروشی کانتراکت شد. در جایجای مغازه بزرگ کارتنهای یک شکل دیده میشد که در نهایت دقت و ظرافت بستهبندی شده بودند. البته لوازم داخل کارتن بیرون آورده شده و در کنار آنها قرار داشتند. این لوازم همگی از اشیای قدیمی و قیمتی بودند.
چند ویترین بزرگ، یک گاوصندوق خیلی بزرگ چند تنی و تعدادی میز در اطراف مغازه جلبنظر میکرد. 3 مامور پلیس نیز در حال بررسی در نقاط مختلف مغازه بودند. ضمن این که 3 مرد و یک زن نیز در گوشه مغازه در حال صحبت بودند.
کمیسر پس از این که زوایای مغازه را از نظر گذراند، پای گزارش سروان آندره شاندا رئیس کلانتری منطقه نشست. سروان جوان که بسیار شاداب و سرحال بود، در گزارش خود به کمیسر گفت: ساعت حدود 12 ظهر بود که ما در جریان سرقت یک مجسمه اسب برنزی بسیار قدیمی متعلق به قرن 16 میلادی قرار گرفتیم. این مجسمه در حال انتقال به این مغازه و به طور ناگهانی ناپدید شده است. صاحب این مجسمه باارزش پس از این که در تمامی جعبههای متعلق به اشیای قدیمی را گشود، متوجه گم شدن آن گردید و بعد هم بلافاصله موضوع را با ما در میان گذاشت. هیچ کسی از سرنوشت این مجسمه برنزی اطلاع ندارد. آخرین بار این مجسمه روز گذشته و در حال بستهبندی دیده شده است و پس از آن به طور ناگهانی ناپدید و هیچ اثری از آن نیست. آقای استیو لارنس صاحب این اثر تاریخی و باارزش میگوید: همه جا را برای یافتن مجسمه گشته است، اما هیچ اثری از آن نیست.
وی معتقد است که این مجسمه قیمتی سرقت شده و از ما درخواست کمک کرده است.
سروان شاندا ادامه داد: متاسفانه هنوز دوربینهای مداربسته مغازه کار نیفتادهاند. برای همین ما نتوانستیم از آن طریق سرنخی به دست آوریم. بررسیهای اولیه ما حکایت از آن دارد که مجسمه قبل از انتقال به این مکان ناپدید شده است. اما آقای لارنس تاکید دارد که مجسمه را خودش داخل خودرو گذاشته و به مغازه آورده است.
کارگران هم که وسایل را منتقل کردهاند معتقدند که از محل انتقال وسایل به اینجا کاملا مراقب بوده و هیچ جا توقف نکردهاند. به هر حال با موضوع پیچیدهای روبهرو هستیم و گویا مجسمه اسب برنزی آب شده و به قعر زمین فرورفته است.
سروان یادآور شد: تنها مجسمه برنزی ناپدید شده و خبری از سرقت اشیای دیگر نیست.
کمیسر چند سوال از سروان کرد سپس به جستجو در داخل مغازه عتیقهفروشی پرداخت. کمیسر متوجه شد که اشیای قیمتی برای انتقال به این مکان به صورت دقیق بستهبندی شدهاند و پس از انتقال نیز از کارتنهای یک شکل و محکم خارج شدهاند.
کمیسر پس از اینکه تمام زوایای مغازه بزرگ را از نظر گذراند به سراغ استیو لارنس مالک مجسمه اسب برنزی که در گوشه مغازه در کنار دخترش ایستاده بود رفت و به بازجویی از وی پرداخت. استیو لارنس که مرد میانسالی بود و یک کت و شلوار گرانقیمت به تن داشت به کمیسر گفت: واقعا برایم بسیار تعجبآور است. یعنی چه اتفاقی برای مجسمه اسب برنزی افتاده است. من خودم آن را با دقت بستهبندی کردم و در میان دیگر اشیا قرار دادم تا به اینجا انتقال یابد. در تمام مدت هم مراقب بودم اما از صبح هر چه میان کارتنها گشتم اثری از آن نیافتم.
وی توضیح داد: تمام کارتنها یک شکل بودند و علامت خاصی روی کارتن وجود نداشت. در عین حال تمام کارتنها نیز به کانتینر مخصوص انتقال داده شدند تا به اینجا آورده شوند. حالا چه اتفاقی افتاده معلوم نیست.
استیو لارنس که با هیجان سخن میگفت، افزود: هفته پیش این مجسمه را در حراج خریداری کردم و قصد داشتم آن را در یک نمایشگاه بزرگ به نمایش درآورم و سپس به فروش برسانم؛ اما با این اتفاق تمام برنامههایم بهم خورد.
وی یادآور شد: مجسمه اسب برنزی کاملا بیمه بود و ضرر مالی متوجه آن نیست؛ اما به هر حال مشکلاتی را از جهت برنامه کاری برایش به وجود خواهد آورد.
صاحب مغازه عتیقهفروشی در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی مجسمه برنزی را دیده است، پاسخ داد: صبح شخصا آن را داخل کارتن گذاشتم و برای اینکه کسی متوجه نشود، در میان بقیه کارتنها که همگی یک شکل بودند، قرار دادم. بعد هم مشغول حساب و کتاب شدم. دقایقی بعد کارگران تمامی کارتنها را داخل کانتینر مخصوص قرار دادند و به اینجا منتقل کردند.
وی توضیح داد که 3 کارگر و یک راننده کانتینر در انتقال کارتنها دخیل بودند که به هیچکس از آنها مظنون نیست. لارنس این احتمال را هم داد که ممکن است اصلا کارتن به داخل کانتینر انتقال داده نشده و در راه مغازه به کانتینر سرقت شده است. کمیسر یک ساعت از او بازجویی کرد و سپس چند سوال از دختر جوان کرد.
الیزابت به کمیسر گفت: هنگام بستهبندی وسایل در داخل مغاز بودم؛ اما متوجه مجسمه اسب برنزی نشدم و چیز خاصی هم ندیدم. او که بسیار مضطرب و نگران بود، ادامه داد: به طور قطع سرقت بسیار حرفهای انجام گرفته است و سارق یا سارقان با نقشه قبلی اقدام به سرقت کردهاند.
کمیسر از او هم دقایقی بازجویی کرد و سپس به سراغ کارگرانی رفت که کارتنها را در داخل کانتینر قرار داده و به آنجا منتقل کرده بودند.
چارلز لبرد، راننده و سرکارگر که مرد قویهیکل و قدبلندی بود، به کمیسر گفت: من و دوستانم از هیچ چیز خبر نداریم. ما در شرکت باربری دارنیس کار میکنیم. امروز هم ساعت 11 صبح وقتی برای انتقال بارها نزد آقای لارنس رفتیم، ایشان تعدادی کارتن را که همه یک شکل و توسط خودشان بستهبندی شده بودند در اختیار ما قرار داد که به اینجا منتقل کنیم. ما هم برحسب وظیفه بدون اینکه بدانیم داخل کارتنها چیست، با دقت آنها را به داخل کانتینر منتقل کردیم و بعد هم در کمال سلامت به اینجا آوردیم. بعد از پیاده کردن کارتنها آقای لارنس که دقایقی بعد از ما رسید از ما خواست کارتنها را باز کنیم که همین کار را هم کردیم که بعد متوجه شدیم یکی از کارتنها مفقود شده است.
وی توضیح داد: متاسفانه ما کارتنها را اصلا نشمردیم. چون تعداد آنها دهها کارتن میشد. ضمن این که اصلا از محتوای آنها هم خبر نداشتیم.
چارلز لبرد یادآور شد: در بین راه اصلا توقفی نداشتیم و هیچکس هم به ما اضافه و یا از ما جدا نشد.
کمیسر پس از این که دقایقی از او سوال کرد از دیگر کارگران نیز به دقت بازجویی نمود. آنها نیز اظهارات لبرد را تایید کردند.
کمیسر پس از بازجویی از آنها یک بار دیگر آنچه را اتفاق افتاده بود به دقت مرور کرد، آنگاه دستور دستگیری سارق مجسمه اسب برنزی را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید سارق اصلی مجسمه کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: