یکی از این روزها برف شدیدی بارید و همه جا را سفیدپوش کرد. سیما و سهیل و سینا هم مثل همیشه از خانه بیرون آمدند تا به مدرسه بروند. در بین راه، ناگهان یک بچه روباه را دیدند که روی برفها افتاده و از سرمای زیاد میلرزد. سیما کوچولوی مهربان روی برفها زانو زد و بچه روباه را برداشت و نوازش کرد و او را در آغوشش گرم کرد و بعد با سینا و سهیل تصمیم گرفتند خانوادهاش را پیدا کنند و سه تایی وارد جنگل شدند. همه جا را برف گرفته بود و تمام درختان سفیدپوش شده بودند.آنها هر جا را گشتند و نگاه کردند هیچ اثری از مادر روباه نبود. سیما گفت: خب بچهها باید فکر کنیم که روباهها کجا زندگی میکنند. سهیل گفت: مگه یادت نیست خانم معلم میگفت: روباهها زیر زمین گودالهایی درست میکنند و در آنجا میمانند تا از برف و باران در امان باشند، پس باید در زیر زمین و زیر برفها یا گوشههای درختان به دنبال مادر روباه کوچولو بگردیم. خلاصه این سه بچه کاملا مدرسه را فراموش کردند و به دنبال پیدا کردن مادر روباه افتادند. کمکم داشت هوا تاریک میشد، ولی آنها نهتنها مادر روباه را پیدا نکرده بودند، بلکه خودشان هم داخل جنگل گم شدند و نمیتوانستند راه برگشت به خانه را پیدا کنند. سهیل گفت: سیما حالا خودمان چطوری خانهمان را پیدا کنیم، فکر کنم ما هم گم شدیم. سینا کوچولو این حرف را که شنید، زد زیر گریه و گفت: من مامانم رو میخوام.
حالا آنها دو مشکل بزرگ داشتند، هم خانه را گم کرده بودند و هم یک روباه کوچک روی دستتشان مانده بود. سیما گفت: خب بچهها نگران نباشید، بیایید یک گوشهای بنشینیم چون هر قدر جلوتر برویم شاید از خانه دورتر شویم. مامان میگفت: هر وقت گم شدی، یک جایی بنشین تا بیاییم پیدایت کنیم. آنها یک سنگ بزرگ دیدند که کنار یک تنه درخت بزرگ قرار داشت و 3 تایی روی آن نشستند و زیر شاخههای درختان پناه گرفتند.
مدتی گذشت، بچهها خیلی خسته شده بودند. سیما رو کرد به برادرهایش و گفت: چقدر اشتباه کردیم وارد جنگل شدیم ما باید مثل همیشه راه خودمان را میرفتیم. در همین موقع صدایی به گوششان رسید و به اطراف نگاه کردند. یکدفعه سهیل متوجه حیوانی شد که از دور میآمد، گفت: ظاهرش مثل یک سگ است که دارد زمین را بو میکند و به جلو میآید.
سیما گفت: بچهها اون مامان روباهه است که دنبال بچهاش میگردد و سریع روباه کوچولو را روی زمین گذاشت. روباهها همدیگر را دیدند و به طرف یکدیگر دویدند. مامان روباه با دهانش بچه روباه را گرفت و سریع رفت. سهیل گفت ببین سیما اگر هم ما به دنبال مامان روباه نمیآمدیم، خودش میآمد و بچهاش را پیدا میکرد. فقط ما توی درد سر افتادیم. سیما گفت: تو راست میگی من اشتباه کردم. در همین موقع بود که تعدادی نور چراغ قوه به چشم آنها خورد. سینا گفت: آخجون بابا اومده دنبالمون و بعد شروع کردند به سر و صدا. بله پدر با چند تا از همسایهها به دنبال آنها آمده بود. بچهها را پیدا کردند و به خانه بردند و درس بزرگی برای آنها شد که دیگه هیچ وقت از خانه دور نشوند.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد