روباه کوچولو

کد خبر: ۴۴۱۹۸۵

یکی از این روزها برف شدیدی بارید و همه جا را سفیدپوش کرد. سیما و سهیل و سینا هم مثل همیشه از خانه بیرون آمدند تا به مدرسه بروند. در بین راه، ناگهان یک بچه روباه را دیدند که روی برف‌ها افتاده و از سرمای زیاد می‌لرزد. سیما کوچولوی مهربان روی برف‌ها زانو زد و بچه روباه را برداشت و نوازش کرد و او را در آغوشش گرم کرد و بعد با سینا و سهیل تصمیم گرفتند خانواده‌اش را پیدا کنند و سه تایی وارد جنگل شدند. همه جا را برف گرفته بود و تمام درختان سفیدپوش شده بودند.آنها هر جا را گشتند و نگاه کردند هیچ اثری از مادر روباه نبود. سیما گفت: خب بچه‌ها باید فکر کنیم که روباه‌ها کجا زندگی می‌کنند. سهیل گفت: مگه یادت نیست خانم معلم می‌گفت: روباه‌ها زیر زمین گودال‌هایی درست می‌کنند و در آنجا می‌مانند تا از برف و باران در امان باشند، پس باید در زیر زمین و زیر برف‌ها یا گوشه‌های درختان به دنبال مادر روباه کوچولو بگردیم. خلاصه این سه بچه کاملا مدرسه را فراموش کردند و به دنبال پیدا کردن مادر روباه افتادند. کم‌کم داشت هوا تاریک می‌شد، ولی آنها نه‌تنها مادر روباه را پیدا نکرده بودند، بلکه خودشان هم داخل جنگل گم شدند و نمی‌توانستند راه برگشت به خانه را پیدا کنند. سهیل گفت: سیما حالا خودمان چطوری خانه‌مان را پیدا کنیم، فکر کنم ما هم گم شدیم. سینا کوچولو این حرف را که شنید، زد زیر گریه و گفت: من مامانم رو می‌خوام.

حالا آنها دو مشکل بزرگ داشتند، هم خانه را گم کرده بودند و هم یک روباه کوچک روی دستتشان مانده بود. سیما گفت: خب بچه‌ها نگران نباشید، بیایید یک گوشه‌ای بنشینیم چون هر قدر جلوتر برویم شاید از خانه دورتر شویم. مامان می‌گفت: هر وقت گم شدی، یک جایی بنشین تا بیاییم پیدایت کنیم. آنها یک سنگ بزرگ دیدند که کنار یک تنه درخت بزرگ قرار داشت و 3 تایی روی آن نشستند و زیر شاخه‌های درختان پناه گرفتند.

مدتی گذشت، بچه‌ها خیلی خسته شده بودند. سیما رو کرد به برادرهایش و گفت: چقدر اشتباه کردیم وارد جنگل شدیم ما باید مثل همیشه راه خودمان را می‌رفتیم. در همین موقع صدایی به گوششان رسید و به اطراف نگاه کردند. یکدفعه سهیل متوجه حیوانی شد که از دور می‌آمد، گفت: ظاهرش مثل یک سگ است که دارد زمین را بو می‌کند و به جلو می‌آید.

سیما گفت: بچه‌ها اون مامان روباهه است که دنبال بچه‌اش می‌گردد و سریع روباه کوچولو را روی زمین گذاشت. روباه‌ها همدیگر را دیدند و به طرف یکدیگر دویدند. مامان روباه با دهانش بچه روباه را گرفت و سریع رفت. سهیل گفت ببین سیما اگر هم ما به دنبال مامان روباه نمی‌آمدیم، خودش می‌آمد و بچه‌اش را پیدا می‌کرد. فقط ما توی درد سر افتادیم. سیما گفت: تو راست می‌گی من اشتباه کردم. در همین موقع بود که تعدادی نور چراغ قوه به چشم آنها خورد. سینا گفت: آخ‌جون بابا اومده دنبالمون و بعد شروع کردند به سر و صدا. بله پدر با چند تا از همسایه‌ها به دنبال آنها آمده بود. بچه‌ها را پیدا کردند و به خانه بردند و درس بزرگی برای آنها شد که دیگه هیچ وقت از خانه دور نشوند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها