تلفنی خبرش کردم؛ در حقیقت اجازه رفتن گرفتم. خوشبختانه وقتی رسیدم مهمان دیگری نداشت. نشستیم و گپوگفت آغاز شد. به او گفتم میدانم که این روزها خیلی حرفها را باید برای خیلی از دوست و آشناها تکرار کنی، اما چارهای نیست.
این دوست که به خوشخلقی شهره است، با روی باز و تبسم گفت: هر چه میخواهی بپرس.
پس از پرسشهای عادی، چون میدانستم اهل موزه و دیدن دیدنیهای قدیم و باستانی است، صحبت را به این وادی کشاندم.
گفت: بله موزه هم رفتم. شب دوم سفر بود؛ در هتل نشسته بودم، لپتاپم را باز کردم، اینترنت پرسرعت هتل سر شوقم آورد. به سایتهای مختلف سر زدم تا دیدنیهای شهر را پیدا کنم. در همین گشتوگذار وارد سایت موزه ملی شهر شدم، ساعت شروع کارش با برنامههای کاری من تداخل نداشت. فردا صبح همان ساعتی که در سایت دیده بودم، جلوی در موزه بودم، بدون دغدغه قدیمی بودن سایت یا غلط بودن اطلاعات آن!
حدسم درست بود، سر ساعت درها باز شد. نکته جالب برای من، خوشرویی کارمندان موزه بود؛ از فروشنده بلیت تا راهنماهایی که اطلاعات شان مرا به تعجب واداشت.
اما مهمتر از اینها گروهی از دانشآموزان بودند که مرتب و منظم جلوی در موزه صف کشیده و به حرفهای مربیشان گوش میدادند.
نتوانستم سوال نکنم؛ جلو رفتم و علت آوردن بچههای مقطع ابتدایی به این موزه را از مربی پرسیدم.
او هم با خوشرویی پاسخ داد، اینجا همه بچههای مدرسه در هر مقطعی، هر فصل به یک موزه میروند. البته انتخاب موزهها در جلسه مشترک مربی مدرسه با راهنمای موزه انجام میشود.
او بر این باور درست بود که با این روش، بازدید از موزه و آشنا شدن با تاریخ شهر و کشور و منطقه برای بچهها نهادینه میشود. جالب این که موزه هم راهنماهایی ویژه کودکان داشت و همچنین بخشهایی برای آنها.
از مربی اجازه گرفتم و همراه بچهها وارد موزه شدم. مربی و راهنمای موزه، آنقدر مسلط بودند و با تعریف قصههایی شیرین درباره تاریخ و لوازمیکه بچهها در موزه میدیدند، میگفتند. بچهها هم در سکوت، سراپا گوش شده بودند. در این قصهها عکسها و طرحهای رنگی هم کمک کار راهنمای ویژه بچهها بود.
صحبت آن دوست که به اینجا رسید، خندهای کرد؛ علت را که پرسیدم، گفت: قیافه و سکوت و دهان بازت، مرا به یاد همان بچهها انداخت.
سری تکان دادم و گفتم: حتما مسوولان موزههای ما هم چنین سفرهایی داشته و دارند و چنین صحنههایی را دیدهاند. اگر هم ندیدهاند، امیدوارم در سفرهای رسمی هم مانند مردم عادی به دیدن موزهها بروند و اینها را ببینند و کاش این دیدنها به الگوبرداری مناسبی منجر شود تا در کشوری با قدمت و تاریخ ایران، ما هم شاهد چنین برنامهها و صحنههایی باشیم.
امیدوارم این از آن کاشهای شدنی باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم