تنظیم دوباره لنز‌ دوربین برای زندگی بهتر

کد خبر: ۴۳۸۲۸۱

اما روزی متوجه شدم که اصل زندگی هیچ‌وقت در کنترل ما نیست. در یکی از این سفرها، مجبور شدم مدت بیشتری دور از خانه بمانم و درست یک روز قبل از روز شکرگزاری به خانه برگشتم. وقتی به خانه رسیدم، متوجه شدم حال همسرم، کتی اصلا خوب نیست. او نمی‌خواست من متوجه شرایط شوم، اما نگران بود و داشت چیزی را مخفی می‌کرد. بالاخره وقتی خیلی اصرار کردم، متوجه شدم توده‌ای بدخیم در سینه‌اش وجود دارد.

ما تازه جشن بیستمین سالگرد ازدواجمان را برگزار کرده بودیم. بچه‌های بزرگمان، کول و الن، هنوز دبستانی بودند و اسپنسر کوچولو هم هنوز نمی‌توانست بخوبی حرف بزند. نمی‌دانستم چرا این اتفاق برای ما افتاده است. فکر می‌کردم برای کتی خیلی زود است که بیمار شود.

کتی برای شیمی‌درمانی چند هفته در بیمارستان بستری شد. پس از آن بقدری ضعیف شده بود که بعضی روزها حتی توان صحبت کردن هم نداشت. من هم در شرایط بدی قرار داشتم؛ باید کارهای خودم را انجام می‌دادم، از کتی پرستاری می‌کردم، وظایف کتی در خانه هم ‌به عهده من بود، نباید می‌گذاشتم بچه‌ها بفهمند من چقدر می‌ترسم و در هر صورت به تنهایی باید همه کارها را انجام می‌دادم.

وقتی شب‌ها خسته می‌شدم و نمی‌توانستم همه کارها را به تنهایی تمام کنم، به یاد روزهای خوب گذشته می‌افتادم؛ روزهای شادی که من و کتی با هم داشتیم. اما با خودم فکر می‌کردم که من چقدر در حق کتی بدی کرده‌ام. او همیشه تنها بود و خودش به تنهایی همه کارها را انجام می‌داد. وقتی هم من از سفر برمی‌گشتم، آنقدر برای ویرایش عکس‌ها درگیر می‌شدم که یادم می‌رفت باید وقت بیشتری را برای خانواده‌ام بگذارم؛ هیچ‌وقت کتی و بچه‌ها را نمی‌دیدم و تنها چیزی که برایم اهمیت داشت، طبیعت و حیات وحشی بود که از لنز دوربین
می‌دیدم.

یک روز صبح کتی باید برای آزمایش و معاینات بیشتر به بیمارستان می‌رفت. به او کمک کردم تا سوار ماشین شود و خودم هم کنارش نشستم. در طول راه به بقیه ماشین‌ها و مردم نگاه می‌کردم؛ یکی از راننده‌ها وقتی به چراغ قرمز رسید، سریع ساندویچی از کیفش درآورد و مشغول خوردن آن شد، خانم مسنی ماشینش را پارک کرد و آرام به سمت نانوایی راه افتاد و...

هر کسی مشغول کار خودش بود و زندگی می‌کرد. برایم عجیب بود زمانی که من و کتی اینقدر درگیر سرطان شده‌ایم و نمی‌توانیم راحت زندگی کنیم، مردم با این بی‌تفاوتی دقیقه‌های ارزشمند زندگی را پشت‌سر می‌گذارند. دلم می‌خواست می‌توانستم با موضوع زندگی‌های شلوغ امروزی عکاسی کنم؛ فکر می‌کردم این موضوع همه‌جا پیدا می‌شود. آدم‌هایی که نمی‌دانند هر دقیقه زندگی چقدر ارزشمند است و چطور باید آنها را به بهترین شکل
بگذرانند.

بالاخره بعد از گذشت 6 سال، دکتر اعلام کرد کتی خوب است و دیگر هیچ مشکلی ندارد. کتی هم مثل سابق به زندگی برگشت و همان زن فعالی شد که من می‌شناختم. اما این بار زندگی ما تغییر کرده بود؛ حالا من و کتی با هم ـ یا با بچه‌ها ـ به سفر می‌رفتیم و عکس می‌گرفتیم. این مرتبه همه فهمیده بودیم زندگی همراه با هم چقدر ارزشمند است.

مترجم: زهره شعاع

guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها