بازار تهران قدیم از زبان دیگران

گردشگری از زمان‌های بسیار دور در جهان رونق‌ داشته و گردشگران بر اساس مال و مکنت به شهرها و کشورهای دیگر سفر می‌کرده‌اند.
کد خبر: ۴۳۵۷۸۵

برخی از اینان آنچه در سفرها دیده و شنیده‌اند را در قالب سفرنامه‌هایی به یادگار گذاشته‌اند که پس از سالیان طولانی، خواندن آنها چنان شیرین می‌شود که با بخشی از لذت سفر برابری می‌کند. علی‌الخصوص که نویسنده قلمی شیوا داشته و از پس این کار به خوبی برآمده باشد.

امروز برای شما دوستداران گردشگری، نگاه 2‌غیرایرانی را به بازار تهران انتخاب کرده‌ایم تا از میان این سطور، تصویری از بازار آن روزها در ذهن کنجکاوتان نقش ببندد.

ما از اینها تقلید کرده‌ایم

اورسل، جهانگرد بلژیکی سده 19 در زمان ناصرالدین‌شاه به ایران آمده و در مورد بازار تهران چنین می‌نویسد:

«از سبزه میدان به وسیله 3 مدخل می‌توان وارد بازار شد. بازار تهران خود به تنهایی به منزله یک شهر است که روزانه در حدود 20 تا 25 هزار نفر را در خود جای می‌دهد و کوچه‌ها، مهمانخانه‌ها و مساجد مرتبی دارد. راهروهای وسیع پیچ در پیچ سر پوشیده‌اش زیر گنبد‌های روزنه‌داری قرار گرفته است و این روزنه‌ها طوری ساخته شده که نور و هوا به داخل بازار نفوذ می‌کند.

بازار گذشته از این که بزرگ‌ترین مرکز کسب و تجارت تهران است، برای بیکار‌ها نیز گردشگاه مناسبی به حساب می‌آید و میعادگاه انواع و اقسام مردمی ‌است که در آنجا یکدیگر را می‌بینند تا امور را ارزیابی کنند... .

بازار تهران دارای کاروانسراهای متعددی است که از نظر ساختمان همه شکل هم هستند: یک حیاط چهارگوشه که در میان آن یک حوض نسبتا وسیع و گرد وجود دارد که آب از آن جاری است. دورتا دور حوض را درختان انبوه گرفته و دور تا دور حیاط هم ساختمان‌هایی 2 طبقه یا یک طبقه و در اطراف این حیاط هم بسته‌های کالاست که روی هم انباشته شده است.

در میان این کاروانسراها، کاروانسرای «حاجب‌الدوله» که در زمان ناصرالدین‌شاه بنا شده، از همه دیدنی‌تر است. جایی وسیع، پر از گونه گونه چلچراغ‌ها و انواع کالاهای بلور و گردشگاه و محل تجمع صاحبان ذوق که حتی از میان اعیان و اشراف نیز کسانی بدشان نمی‌آمد که گاهی سری به آنجا بزنند.

در بازار مساجدی نیز وجود دارد و در تقاطع دالان‌های آن چارسوق‌های سر‌پوشیده‌ای که گنبد و دیواره‌های آن با کاشی‌های زیبا به طرزی چشمگیر تزیین شده است. چارسوق تیمچه یکی از آنهاست که حجره‌های اطرافش اختصاص به کتابفروش‌ها دارد و لاجرم محل مراجعه و اجتماع روحانیون و میرزا‌ها و روشنفکران است.

کسبه روی قالی‌هایی که در حجره‌های خود گسترده‌اند، دو زانو یا چهار زانو بر مخده‌ای می‌نشینند و کالاهای خود را با سلیقه چشمگیری ‌‌ـ‌ که ما مغرب زمینیان از آنان تقلید کرده‌ایم و آن را به کمال رسانده‌ایم ‌‌ـ‌ می‌چینند و مردم را به خرید دعوت می‌کنند.»

این بازار یک شهر است

کنت دوگوبینو سفری 3 ساله از سال 1855 تا 1858 به آسیا و ایران داشته و آنچه از این سفر به دست آورده در سفرنامه خود به نام «سه سال در آسیا» گردآوری کرده است. او از تهران هم سخن می‌گوید و بازار و مردم آن را این‌گونه شرح می‌دهد:

«مردم گوناگونی در این بازار‌ها در رفت و آمدند: لوطی‌ها که کلاه را کج گذاشته، تکمه پیراهن را گشوده و خودنمایانه دست بر قبضه قمه خود نهاده‌اند. فروشندگان میوه، کره، پنیر و آجیل که متاع خود را بر درازگوش‌های سفید بار کرده و تبلیغ کالای خود را به الحان گوناگون می‌خوانند، نابینایان و گدایان اشعار شاعران سلف را در مایه‌ها و آهنگ‌های متنوع می‌سرایند و نقالان که هر یک در گوشه‌ای معرکه گرفته، باد به گلو انداخته و از پهلوانی‌ها افسانه می‌گویند. گاه میرزایی که قلمدان از پر شالش دیده می‌شود، شتابان برای خود راهی باز می‌کند. آن سو تر درویشی که تخته پوستی به پشت انداخته و تبرزینی بردوش نهاده، با خراطی که سخت مشغول تراشیدن تنه قلیانی است، سرگرم گفت‌وگوست و شاهزاده‌ای افغانی که خود سوار است و نوکرانش پیاده او را در میان گرفته‌اند، با جلال و جبروت تمام می‌گذرد. بخش عمده‌ای هم زنان خانه‌دارند که بخصوص در بازار کفاشان و بزازان بیشتر از جاهای دیگر اجتماع می‌کنند.

ناگهان قطار شتری که از اعماق دوردست کویرهای بی‌پایان رسیده با قافله‌ای از استران که کالای مازندران را به پایتخت آورده است، درهم گره می‌خورند و در میان‌ های و هوی و فریاد ساربانان خسته و کاروانسالاران بی‌حوصله و آواز آشفته زنگ و زنگوله شتر و قاطر پیشاهنگ که در شلوغی بازار و عدم حرکت آزادانه، نظم تفکرانگیز آهنگ خود را از دست داده است راه آمد و شد مسدود می‌شود...

من نمی‌دانم این قطار شتر و قاطر چگونه در این معبر تنگ توفیق می‌یابند که از کنار یکدیگر بگذرند، اما از آنجا که در این کشور باستانی هیچ کاری نیست که عملا امکان‌ناپذیر باشد، نه‌تنها قطار‌ها راه خود را ادامه می‌دهند، بلکه مردم هم براحتی از میان دست و پای شتر و قاطر برای عبور خود راهی می‌یابند.

... مردم پول می‌دهند و پول می‌گیرند. قرض می‌کنند و اثاث خانه خود را به گرو می‌گذارند. علاوه بر اینها قلیانچی‌های دوره گرد بی‌وقفه قلیان‌ها را در بازار می‌گردانند و قهوه‌چیان استکان‌های شستی کوچک را که چون برج و بارویی عظیم بر یک دست بر هم چیده‌اند به کاسبان و مشتریان عرضه می‌کنند و شاگردان چلوپزی‌ها که در برابر چلوپز‌خانه‌ها ایستاده‌اند، عابران را به صرف ناهار می‌خوانند.

گاهی هم یکی از جارچیان حکومتی در گوشه‌ای می‌ایستد و آخرین احکام حکومت را به صوت بلند برای آگاهی عامه اعلام می‌کند، زیرا مردم بندرت می‌توانند بنویسند یا بخوانند.»

اورسل در سفرنامه خود در مورد اتفاق‌هایی که در بازار رخ می‌دهد این‌گونه می‌نویسد:

«گاهی یک خبر عجیب که از کاخ سلطنتی سرچشمه می‌گیرد از ابتدا تا انتهای بازار دهان به دهان می‌گردد: اعلیحضرت به بازار می‌آیند! آنگاه شاهنشاه در حالی که درباریان و ملتزمین زیادی دور و برش را گرفته‌اند به چپ و راست گشتی می‌زند و رای مبارکش به سوی مغازه‌ای متمایل می‌شود و از صاحب مغازه می‌خواهد که با شاه شریک شود. صاحب مغازه با کمال اشتیاق می‌پذیرد. بعد اعلیحضرت دستور حراج می‌دهد. درباریان و اشخاص ثروتمندی که همراه شاه هستند برای این‌که نظر مبارک شاهانه را بیشتر به سوی خود جلب کنند با شور عجیبی در بالا بردن قیمت‌ها با هم رقابت می‌کنند و آن زمان است که یک کالای تجملی که 3 یا 4 فرانک بیشتر قیمت ندارد، به مبلغ 1000 یا 2000 فرانک به فروش می‌رسد و خریدار هم حتما باید پول نقد بپردازد.

وقتی تمام اجناس مغازه به فروش رسید، شاه با شریک یک‌روزه خود تسویه‌حساب می‌کند، به این صورت که سه‌چهارم مبلغ عایدی را به جیب مبارک می‌گذارد و یک‌چهارم را به صاحب مغازه می‌دهد و آن وقت خوشحال و قبراق به کاخ مراجعت می‌کند.

از غروب آفتاب به بعد درهای حجره‌ها را تخته کرده و بر آنها قفل‌های سنگین می‌زنند و تنها چند شمع روشن می‌کنند که در سایه روشن آنها به زحمت می‌شود تک و توک مردم را دید که با رداهای بلند و تیره، آرام آرام در دالان‌ها و چارسوق‌ها می‌لغزند. دست آخر گزمه‌ها سراسر بازار را که دیگر جنبنده‌ای در آن نیست تحت نظارت می‌گیرند.

از تجار بعضی یکراست به خانه‌های خود می‌روند و بعضی دیگر بر نیمکت‌هایی که کنار خیابان نقاره‌خانه گذاشته شده، می‌نشینند و شاگرد قهوه‌چی با سرعتی عجیب، با سینی‌های پر چای دور مشتری‌ها می‌چرخد و با مهارت قابل تحسینی جلوی هر شخص تازه وارد استکانی چای می‌گذارد. قلیان‌ها دست به دست می‌گردد و در طرفی نوازنده‌ها اشعار حافظ یا فردوسی را می‌خوانند و درویش‌ها سرگذشت خود و ماجراهایی را که در سفرهای دور و دراز بر سرشان آمده با بیانی گرم تعریف می‌کنند و بازاری‌ها همچنان که در ذهن خود به حساب سود و زیان خویش می‌رسند، به این آوازها و داستان‌ها جسته و گریخته گوش می‌دهند و چای می‌نوشند و قلیان می‌کشند.»

فاطمه کردی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها