آرزوهای پوشالی قاتل فراری

جوزف ویلیامز 52 ساله، متهم است پس از تحمل 14 سال حبس، زمانی که تنها برای یک روز اجازه خروج از زندان به همراه 2 مامور جهت حضور در مراسم تدفین همسرش را پیدا کرده بود، در فرصتی فرار کرده و توانسته به مدت 4 ماه از دست ماموران بگریزد.
کد خبر: ۴۳۳۲۹۷

14 سال زندگی در زندان، باقیمانده منطقم را از من گرفته بود و به آدمی تبدیل شده بودم که انگار در خواب راه می‌رود و در دنیای واقعی زندگی نمی‌کند. زمانی که وکیلم به من گفت بعد از سال‌ها زندگی در زندان، یک روز اجازه پیدا کرده‌ام که از این محل خارج شوم و در مراسم تدفین همسرم شرکت کنم، فکر می‌کردم که خواب می‌بینم. می‌دانستم که سال‌های زیاد دیگری برای ماندن پشت میله‌ها هنوز باقی مانده است، اما بیرون آمدن ناگهانی‌ام آنقدر شور و وجد به من داده بود که همه اتفاقات بد را فراموش کرده بودم. از همسرم سال‌ها بود خبر نداشتم، اما انگار این بار مرگش برایم مفید بود. تلاش‌های وکیلم نتیجه داده بود که بتوانم حتی برای چند ساعت هم که شده از زندان خارج شوم. خوشبختانه وکیلم طی سال‌ها خیلی خوب مرا شناخته بود و دیده بود که هیچ آزاری برای کسی نداشته‌ام و بجز جرم بزرگی که به خاطرش زندانی شدم، هرگز در زندان مشکلی ایجاد نکرده بودم؛ به همین خاطر هم همه سعی‌اش را کرد تا یک بار مرا خوشحال کند. وقتی از زندان بیرون آمدم، با خودم گفتم حتی اگر بمیرم، دیگر به زندان باز نمی‌گردم و این بود که نقشه فراری را که از قبل فکرش را کرده بودم، اجرا کردم. بعد از حضور در مراسم تدفین همسرم به بهانه رفتن به دستشویی وارد یک کلیسا شدم و قبل از این‌که مامورانی که همراه من بودند، متوجه شوند توانستم از این محل خارج شوم و فرار کنم و لذت‌بخش‌ترین طعم دنیا ـ که آزادی بود ـ را پس از سال‌ها دوباره تجربه کنم.

جوزف ویلیامز 52 ساله، زندانی فراری است که اکنون با اتهام‌های متعددی بار دیگر در دادگاه حاضر شده تا حکم نهایی‌اش را دریافت کند. او که به اتهام قتل با استفاده از یک چکش زندانی شده و دست‌کم 30 سال حبس را پیش‌رو داشت متهم است پس از تحمل 14 سال حبس، زمانی که تنها برای یک روز اجازه خروج از زندان به همراه 2 مامور جهت حضور در مراسم تدفین همسرش را پیدا کرده بود، در فرصتی فرار کرده و توانسته به مدت 4 ماه از دست ماموران بگریزد. او در مدت کوتاه فرارش، مرتکب 11 سرقت بزرگ شد تا با استفاده از پول به دست آمده قمار کند و زندگی بی‌بند و باری که همیشه آرزویش را داشت، تجربه کند. وکیل او معتقد است با وجود رفتارهای غیرقانونی جوزف، او قطعا حکم حبس ابد بدون امکان خروج دوباره از زندان را دریافت خواهد کرد. با این حکم، این مرد میانسال دیگر هرگز روی آزادی را نخواهد دید.

انتخاب‌هایم اشتباه بود

قبل از دستگیر شدنم راننده کامیون بودم و زندگی بدی نداشتم. گرچه هرگز از زندگی مشترک با همسرم لذت نبردم، اما به فرزندانم علاقه‌مند بودم و تنها دلیلم برای سخت کار کردن، آنها بودند. همسرم هیچ وقت از من راضی نبود و مرا مردی وحشی و کاملا بی‌ادب می‌دانست که نتوانسته بود او را خوشبخت کند. سفرهای مداوم به شهرهای مختلف باعث می‌شد او به این نتیجه برسد که من نقشی در زندگی‌اش ندارم، بنابراین همه چیز را خودش برنامه‌ریزی و اداره می‌کرد. البته تا حدودی حق هم با او بود. من نمی‌دانستم 3‌فرزندم چند ساله‌اند و به چه مدرسه‌ای می‌روند و از کجا لباس‌هایشان را خریداری می‌کنند. آنچه وظیفه من بود، پول دادن به همسرم بود که وظیفه نگهداری از بچه‌ها را به عهده داشت و این کار را هم به خوبی انجام می‌داد. وقتی اتفاقی دعوایی میان من و یک راننده کامیون دیگر سر گرفت، هرگز تصورش را نمی‌کردم که به چاهی بیفتم که راه خروجی ندارد. باید اعتراف کنم انتخاب‌های اشتباه تنها دلیل بدبختی‌های من هستند که انگار پایانی هم برایشان وجود ندارد.

ازدواج با زنی که دوست نداشتم؛ کار کردن در حرفه‌ای که دوست نداشتم و فقط دور بودن از خانواده و فرزندانم را برایم به همراه داشت و حمله با چکش به راننده‌ای که مزاحمت زیادی برای من فراهم نکرده بود، بزرگ‌ترین تصمیمات اشتباهی هستند که من گرفتم و تاوان آنها را یک به یک داده‌ام. ماجرای دعوای من و راننده کامیونی که تصور می‌کرد رقیب او هستم، بسیار بچگانه صورت گرفت، اما منتهی به درگیری مرگباری شد که من به عنوان قاتل معرفی شدم. گرچه اثبات این‌که مقتول هم چاقویی بسیار بزرگ در دست داشت و دفاع نکردن من از خودم می‌توانست مرگم را همراه داشته باشد، تا حدودی به کمکم آمد و موجب تخفیف در حکم من شد، اما باز هم باید سال‌های زیادی را به اتهام قتل در زندان می‌ماندم. می‌دانستم زندانی شدنم، ترک همسرم را در پی خواهد داشت و او هرگز هم اجازه نمی‌دهد فرزندانم به دیدنم بیایند اما چیزی که نمی‌دانستم این بود که او طی این سال‌ها گرچه هرگز به دیدن من نیامده، اما از من طلاق غیابی هم نگرفته و بالاخره مرگش سبب می‌شود برای اولین بار بعد از 14 سال زندان از این محل خارج شوم؛ خروجی که دلم نمی‌خواست بازگشتی در آن وجود داشته باشد.

قاتل فراری، سارق حرفه‌ای شد

پس از تماس 2 مامور مراقب زندانی آزاد شده جوزف ویلیامز، مقامات زندان از فرار او مطلع شده و فورا از پلیس منطقه تقاضای کمک کردند. طبق آنچه به پلیس اطلاع داده شد، این زندانی پس از 14 سال هنگام مرخصی یکروزه فرار کرده بود و هیچ اثری از او نبود. تلاش‌ برای دستگیری متهم آغاز شد اما هیچ سرنخی وجود نداشت و به همین خاطر هم عکس‌های او به شکل گسترده در اختیار ماموران قرار گرفت تا با شناسایی چهره‌اش هر طور شده او را دستگیر کند. در همین حال خبرهایی از سرقت‌های وحشیانه از فروشگاه‌ها و مغازه‌های نسبتا کوچک در خارج از شهر یورکشایر به گوش می‌رسید که کسی هم در ارتباط با آن دستگیر نشده بود و پلیس مظنونی نداشت. چون در تمامی سرقت‌ها، سارق از کلاه‌پشمی و عینک آفتابی استفاده کرده بود که مشخص نمی‌کرد این دزد چه کسی است و چطور باید به دام بیفتد. تلاش ماموران برای دستگیری این سارق ناشناخته و زندانی فراری به طور همزمان ادامه داشت تا این‌که 2 مامور در حال انجام وظیفه پشت یک چراغ قرمز، چهره جوزف را که در حال رد شدن از خیابان بود، شناسایی و بلافاصله او را دستگیر کردند. پس از دستگیری این قاتل فراری، او اعتراف کرد که دست‌کم 11 سرقت را طراحی و اجرا کرده تا به ریخت‌و‌پاش‌های بی‌حد و حسابش برسد. اکنون با وجود این اقدامات جوزف، او هیچ شانسی برای فرار از اتهاماتش ندارد و به طور حتم به حبس ابد محکوم خواهد شد.

می‌خواستم لذت ببرم

هیچ وقت از زندگی‌ام لذت نبرده بودم؛ تا جایی که به یاد دارم همیشه در حال کار کردن بودم و در عوض هم هرگز زندگی راحتی نداشتم. بعد از ازدواجم هر چه درآمد داشتم، به همسرم می‌دادم تا خرج زندگی‌مان کند که البته با بچه‌دار شدنمان وضع بدتر شد.

در آرزوهایم، همیشه خودم را مردی تنها می‌دیدم که هر چه درمی‌آورد، خرج خودش می‌کند و می‌تواند حساب پول‌هایش را داشته باشد، اما واقعیت چیز دیگری بود و باید همه درآمدم را صرف اجاره خانه و بچه‌هایم می‌کردم. وقتی فرار کردم، با خودم فکر کردم که چه کاری را بیش از همه دوست دارم انجام بدهم و به دنبال آن رفتم. با این‌که می‌دانستم زیاد طول نمی‌کشد و من خیلی زود دستگیر می‌شوم، اما تا آن زمان فرصت داشتم تا هر طور شده به خواسته‌هایم برسم. وقتی اولین سرقت را با اسلحه قلابی که تهیه کرده بودم، انجام دادم و ناگهان 1000 دلار به دست آوردم، احساس کردم برای اولین بار موفق بوده‌ام. با آن پول به قمارخانه رفتم و هر چه داشتم را باختم، اما از این کار لذت بردم. نمی‌دانم که انتقام چه چیزی را می‌گرفتم اما می‌دانم که از به باد دادن پول‌های سرقتی لذت می‌بردم. کم‌کم به این روش عادت کردم و براحتی سرقت را ادامه دادم. این کار پول خوبی برایم داشت که مرا به اهدافم می‌رساند. روزی که دستگیر شدم، گرچه ناراحت بودم و از این‌که باید بعد از 4 ماه باز به زندان بازمی‌گشتم، بشدت عصبی بودم اما در عین حال چیزی درون من راضی بود. لااقل در این مدت توانسته بودم بخشی از آرزوهایم را برآورده کنم چون سرانجام ماندن در زندان مرگ است.

مترجم: المیرا صدیقی

منبع :کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها