حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
فیلم در فضای خوف و رجاء و سیاه و سفید امید و نجوا پیش میرود و درعین تلخی و گزندگی که در آدمهای قصه و موقعیت آنها متصور است، رگههای روشنی از امید به رستگاری و رهایی نیز در آن دیده میشود. فضای بیمارستانی به عنوان لوکیشن اصلی کار در کنار موقعیتهای تاریک داخل خانه به ایجاد این دلهره و تلخی دامن میزند اما درپس این ظاهر تنشزا میتوان آرامشی ناشی از پختگی و تعالی آدمها را نیز حس کرد. آدمهایی که در صیرورت رنجهای خویشن به خویشتنداری عمیقی دست یافتهاند و معنایی در این تلخی تنگ بهدست آوردهاند.
آدمها و نجواها قصه چند انسان را به شکل موازی روایت میکند که یکی در مقابله با مرگ، دیگری در آرزوی تولد و یکی هم در میانه این تضادها به تعارضی دیگر مبتلاست. درفیلم با 3 زوج ژاله و جمشید، اشکان و هما و لیلا و بهمن مواجه هستیم که که هر کدام بنا به موقعیت و مواجهه خویش با زندگی، تجربههای مشترکی را لمس میکنند که در مرز انسان بودن با یکدیگر تلاقی و همپوشانی پیدا میکند. رویکردهای فلسفی و هستی نگرانه ایرج کریمی را در بازخوانی این موقعیت چندگانه اما واحد میتوان در درد مشترک آنها جستجو کرد که هر کدام هم زخم و هم مرهمی برای آن هستند.
امیدها و نجواها را میتوان روایتی روانشناختی ـ فلسفی از انسان مدرنی دانست که در تجربههای دردناک زندگی به هم شبیه شده و هرکدام به نوعی بخشی از این رنجنامه را بازنمایی میکنند. فیلم قصه زندگی 3 زن از 3 قشر مختلف جامعه است که تلاقی زیبایی با یکدیگر دارند. زندگی هر سه به دلیل شغل آنها به عنوان دکتر، پرستار، و خدمتکار در بیمارستان میگذرد که به دلیل مشکلاتشان گویی هر سه نیز نیازمند درمان هستند. افشین کتانچی از بازیگرهای تئاتر و تلویزیون در یک بازی خوب و به یاد ماندنی نقش بیمار سرطانی را بازی کرده است؛ بیمار سرطانی نقاشی که امید را از لابهلای نگاههایش به زندگی میتوان حس کرد. خوشبختانه کریمی در نمایش این موقعیت متضاد و سرشار از پارادوکسهای رفتاری دچار شعارزدگی ولحن و بیانی گل درشت نمیشود و امید را در آبستن تلخیها باورپذیر متولد میکند. جالب اینکه کارگردان در یک محیط شغلی 3 طیف یا طبقه صنفی ـ اجتماعی را برگزیده که هرکدام به نوعی درگیر امیدها و نجواهای خویش برای برون رفت ازموقعیتی هستند که درآن گرفتارآمدهاند و این قانون و رسم زندگی است که در شکلهای مختلفی تجلی میکند. هرکدام از این شخصیتها به شکل فردی یا در موقعیت زوج و خانوادگی واجد سطوحی از تعارضها و کشمکشهای درونی هستند که در تلاقی یا گاه به موازات هم کلیتی واحد از تصویر زندگی را میسازند. ضمن اینکه میتوان این فیلم را اثری زنانه هم دانست که بدون ادعاهای فمنیستی به بازنمایی موقعیت شکننده آنها در زندگی فردی، حرفهای و اجتماعی میپردازد. اینکه عمده مصائب زندگی بر دوش آنان بوده و تلخیهای بیشتری نصیب آنها میشود، خود این مصائب نیز گاه مفهومی متضاد به خود میگیرد، چنانچه ژاله و جمشید در غم بچه نداشتن و امکان تولد و آفرینش میسوزند و هما نگران اشکان است که به دلیل سرطان در آستانه مرگ قرار دارد. لیلا و بهمن نیز در مخمصه زندگی و مشکلات مالی آن گرفتارند. هر یک به رنجی گرفتار است که اگرچه نوع و عمق آن با هم فرق میکند اما محصول مشترک آن، تجربه درناک زندگی است. انگار همین شباهت هاست که انسانها را به هم نزدیک میکند یا در مسیر هم قرار میدهد. در سکانسی از فیلم، هما از قول اشکان به ژاله جملهای را میگوید که مبین همین معناست: «شباهتها را ما درست میکنیم تا در دنیای آشناتری زندگی کنیم». این جمله تاکید برای تاویلهای واحدی است که در ذهن آدمی از تجربههای عینی زندگی صورت میگیرد اما واقعیت این است که این تجربههای مشترک صرفا محصول فرآیند بین الاذهانی نیست که از طبیعت و ذات زندگی برآمده و به همین واسطه انسانها را به هم نزدیک میکند.
امیدها و نجواها اگرچه به ظاهر یک تراژدی اجتماعی است اما با تمی فلسفی و کل گرایانه نسبت به زندگی و قاعدههای آن روایت میشود که قطعا شخصیت خود کارگردان و دغدغههای او را در این بازنمایی نمیتوان نادیده گرفت.جالب اینکه با همه تلخی و لحن گزنده فیلم در نهایت این امید و تلاش و مبارزه برای بهتر زیستن از دل قصه به مخاطب منتقل میشود. اگر این تم درونی به واسطه درک این مفاهیم و موقعیتها دریافت نشود، ریتم و جذابیت ظاهری فیلم در حدی نیست که بتواند مخاطب عادی را جذب کند. قصه از یک کندی مفهومی و ریتمی متناسب با آن برخوردار است که بیشتر به مذاق کسانی خوش میآید که با سینمای کریمی و دغدغههای او آشنا هستند.
سیدرضا صائمی / جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....