همدلی

کد خبر: ۴۳۱۴۲۹

رعنا گفت: «یاسر دوستات چه جور آدمایی هستن؟!»

لبمو کمی‌کج و معوج کردم و گفتم: «یه مشت آدم شلوار وصله خور با مرام»

رعنا لبخند روی لبش بازتر شد.

رعنا به پیراهنم دست کشید و چروک‌های ریز را صاف کرد و ادامه داد: «پس آدم‌های خوبی هستن؟!»

سرم را به طرفی کج کردم و گفتم: «به طرز فجیعی. در جریان نیستی تو؟»

رعنا یک لبخند دیگه زد و بعد گفت: «یاسرجان برو ماشین رو در بیار من الان می‌یام»

پلک چشمانم را به عنوان تایید پایین آوردم. بعد کتم را برداشتم و به سمت پارکینگ رفتم.

*****

من، اسحاق، فرید و کوروش 4 تا همکلاسی بودیم که هنوز از موقع دبیرستان بهترین دوستان همدیگه بودیم. از بین ما اسحاق فقط ازدواج نکرده بود، ولی بقیه با همسرانمان آمده بودیم.

فرید توی دبیرستان از همه ما باهوش‌تر بود و بعد از 20 سال درس خواندن تبدیل به یکی از مطرح‌ترین معماران ایران شده بود و البته حسابی هم پولدار. اسحاق مهندس صنایع شده بود. کوروش یکی از معروف‌ترین فوتبالیست‌های کشور بود و من هم که تنبل ترینشون بودم، لیسانس مدیریت گرفته بودم و به کمک بابام هفت، هشت تا کافی‌شاپ راه انداخته بودیم که تقریبا همه مردم اسمش را شنیده بودند.

اسحاق در حال تعریف کردن خاطرات دبیرستان بود و کارهایی که انجام داده بودیم؛ این که چه بلاهایی سر معلم‌ها و معاون‌های مدرسه در می‌آوردیم. ما که قبلا هزار بار شنیده بودیم و آنجا هم بودیم همسرانمان هم حدودا 100 بار، ولی اسحاق آنقدر بامزه تعریف می‌کرد که آدم باز هم خنده‌اش می‌گرفت.

در بین این همه خنده بازار و شوخی‌ها ناگهان چشمانم به یک زوج پیر افتاد که وارد رستوران شدند. پیرمرد در را باز کرد و بعد بااحترام در را نگه داشت و گذاشت همسرش اول وارد رستوران شود. کمی ‌تعجب کردم. من هم همون دو سه سال ازدواج اول همین کار‌ها را برای رعنا انجام می‌دادم، ولی حالا کم‌کم یادم رفته بود.

نمی‌توانستم چشم از آنها بردارم. آرام‌آرام به سمت میزی که رزرو کرده بودند، رفتند. گارسون به سمتشان آمد و راهنمایی‌شان کرد. پیرمرد با سر از او تشکر کرد. وقتی به میز دو نفره‌شان رسیدند، پیرمرد صندلی را برای همسرش عقب کشید و تا لحظه‌ای که همسرش نشست دستش به صندلی بود. بعد سمت دیگر میز رفت و خودش نشست. شروع کردن مثه 2تا دختر و پسر 18 ساله باهم حرف زدن. من بی‌خیالشان شدم و حواسم را به دوستان خودم برگرداندم، ولی هنوز هم زیر چشمی ‌آن زوج پیر را نگاه می‌کردم. خیلی کنجکاو بودم. گارسون فهرست غذا را برایشان آورد. بعد از چند دقیقه زوج با خنده و شوخی غذایشان را انتخاب کردند، گارسون را صدا زدند و سفارش غذا دادند. من همچنان به آنها نگاه می‌کردم که چگونه در عشق 50 ساله‌شان غرق بودند. بعد از حدود 20 دقیقه غذایشان را آوردند. یک پرس برنج بود با یک ظرف سالاد. تعجب کردم. پیرمرد به گارسون چیزی گفت و بعد گارسون بعد از یکی دو دقیقه با یک ظرف خالی دیگر برگشت. آخر آنها که 2 نفر بودند، چرا یک ظرف غذا سفارش داده بودند. احتمالا کم پول بودند. پیرمرد برنج را به طور مساوی تقسیم کرد و سالاد را همین‌طور. بی‌اختیار از جایم بلند شدم و سمت‌شان رفتم. بچه‌ها ناگهان متوجه شدند که من از جایم بلند شدم.

فرید گفت: «کجا می‌ری یاسر؟»

گفتم: «الان میام»

سر میزشان رسیدم. با رعایت ادب گفتم: «سلام. می‌دونم شاید بی‌ادبی باشه، ولی من از لحظه ورود تمام حواسم به شما و رفتار محبت‌آمیزتان به یکدیگر بود و واقعا تحت‌تاثیر قرار گرفتم، ولی وقتی دیدم که فقط یک غذا سفارش دادین کمی ‌تعجب کردم. برای همین به خودم اجازه دادم اگه جسارت نشه یک غذا براتون بگیرم.» پیرمرد لبخندی زد و دستم را گرفت و گفت: «مرسی پسرم. ولی ما عادت کردیم که همه چیزمان را با هم تقسیم کنیم.»

دیدم اگه اصرار کنم بی‌ادبی می‌شه، برای همین گفتم: «ببخشید وقتتون رو گرفتم» و دوباره سر میزم برگشتم.

بچه‌ها قضیه را پرسیدند و داستان را برایشان تعریف کردم. بعد از چند دقیقه متوجه شدم هر وقت پیرمرد غذا می‌خورد پیرزن نگاه می‌کند و هروقت پیرزن غذا می‌خورد پیرمرد نگاه می‌کند. دوباره از سر فضولی و احترامی‌که برای عشقشان قائل بودم رفتم پیششان.

گفتم: «می‌شه یک سوال بپرسم؟!»

پیرمرد گفت: «بله پسرم»

گفتم: «شما که گفتین همه چیز را باهم شریک هستید، ولی چرا وقتی غذا می‌خورید یکی می‌خوره یکی او رو نگاه می‌کنه. منتظر چه هستین؟!»

این بار پیرزن جوابم را داد: ما یک دست دندون داریم مادر..

سالار مبتکر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها