صندوق پستیشان یک قوطی کنسرو است که لای علفزارها پنهان شده و سرانجام یک نفر در این طرف خاکریز پیدا میشود که «هل من ناصر» فواد صابر را آن طرف نهر خیّن پاسخ دهد.
نامههای این افسر عراقی یک درخواست دارد. درخواستی که در ابتدا برای سرباز ایرانی یک معماست و در انتها معماتر میشود. افسر عراقی ، گمشدهای در شهر خرمشهر دارد، یک زن و یک دختر که امیدوار است به شهرشان برگشته باشند.
فواد صابر از آنجا که مادرش ایرانی بوده فارسی را بلد است بخواند و بنویسد اما نه آنقدر که به جای کمک ننویسد کومک و بداند معنای گاگول «تو چقدر گلی» نیست. اعتماد سرباز ایرانی آهستهآهسته در هر نامهای که نوشته میشود به فواد بیشتر شده، اما هرگز اسمش را کامل نمینویسد و تا خاتمه داستان «ه ـ ق» میماند و اینکه اسم واقعیاش چه باشد را به ذهن افسر عراقی میسپارد.
در مرخصیهای چند ساعتهای که میگیرد در جستجوی مادر و دختر به خرمشهر میرود در حالی که هنوز نمیداند چه نسبتی بین آنها و فواد وجود دارد. فواد سالهاست خواب ندارد و سرباز از وقتی که فهمیده فواد چرا دنبال آن مادر و دختر میگردد، خواب از سرش پریده و حالا هیجان مواجهه با آنها تمام وجودش را لبریز کرده است.
اما وقتی آنها را پیدا میکند، تمام آرامش ذهنیاش به هم میریزد و جایش را تردید پر میکند. احساس میکند فواد و آن زن چیزی را از او پنهان میکنند. برای همین اصرار میکند تا چیزی را از او مخفی نکنند اما...
«دیگر اسمت را عوض نکن» روایت مجید قیصری است از روابط آدمهای جنگ و پس از جنگ، آدمهایی که یکی از آنها باور دارد دوستی 2 ملت پایان هر جنگی است.
داستان در 2 خاکریز و یک کوچه شکل گرفته و حرفهای سرباز ایرانی و سرهنگ عراقی در قالب نامه زده میشود. نامههایی که با سلام شروع شده و بدون خداحافظی به پایان میرسد .
نشر چشمه ناشر این کتاب است که برای اولین بار در سال 88 به چاپ میرسد. خواندنش را از دست ندهید.
مریم جمشیدی
گروه سیاسی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم