درد اینها بی‌کسی است

2 سال پیش دست‌هایش کار بدی کردند. فاطمه 9 ماهه را کشیدند و آوردند لب چاه، بعد پرتش کردند آن ته، فاطمه در چاه معلق شد، سرش رفت زیر آب، چند حباب روی آب قل‌قل کرد، صدای گریه هم قطع شد، یاشار فرار کرد، رفت تا گم و گور شود، ولی خیلی زود پیدایش کردند. جنازه فاطمه، قاتل می‌خواست، دست‌های یاشار هفت ساله قاتلند.
کد خبر: ۴۲۸۷۵۴

میله‌های آسایشگاه بچه‌ها توی چشم‌های میشی یاشار افتاده‌اند. اگر او به جرم قتل به کانون اصلاح و تربیت نمی‌آمد، حالا باید پشت نیمکت‌های مدرسه جدول ضرب یاد می‌گرفت، اما یاشار ره 100 ساله را یکشبه رفت. وقتی فاطمه را کشت و به جرم آدمکشی دستگیرش کردند. همان جا به ته خط رسید. یاشار از مردن جسته. اولیای دم فاطمه دیه می‌خواهند، اما در خانواده یاشار کسی اینقدر پول ندارد. قاتل 9 ساله هنوز بعضی شب‌ها رختخوابش را خیس می‌کند. شاید خواب لحظه‌های پرت شدن فاطمه را می‌بیند، اما روزها چشم‌های بهت‌زده‌اش به اسباب‌بازی‌هاست. یاشار می‌داند دیه را چطور می‌نویسند؟

چند ماهی می‌شود جای شیلنگ‌هایی که پوست پشت و سینه‌اش را شکافتند، خوب شده، اما تصویر کتک خوردن‌ها هنوز در چشم‌هایش مانده است. مادر فرزین معتاد است، ناپدری هم هم‌پیاله‌اش، آنها چه خمار باشند و چه نشئه، فرزین را می‌زنند. کار فرزین پول درآوردن است و کار آنها دود کردن پول‌ها پای منقل. آخرین باری که فرزین گیر افتاد در حال دزدی بود. لقمه‌اش کمی برای گلوی بچه 10 ساله بزرگ بود. موتور پولسار، ولی فرزین به زور لقمه را قورت داد، موتور را دزدید و رفت تا آبش کند ولی او را گرفتند. فرزین جرمش یک فقره سرقت است البته بجز دزدی‌هایی که تا به حال لو نرفته. حالا فرزین پشت درهای قفل زده کانون اصلاح و تربیت است. زخم‌های تنش خوب شده، اما مادر و ناپدری‌اش هنوز ته چشم‌های سیاهش پای منقلند، ضربه‌های شیلنگ و کابل در نوبت نشسته‌اند.

فهیمه خودش را فروخته تا آزاد شود، آن هم به قیمت محبت. 15 ساله بود که از خانه فرار کرد آنجا امن نبود، خطرناک‌تر از همه جا. مادر فهیمه هر شب برایش مشتری می‌آورد. صورت خوشگلش همه را جذب می‌کرد. دو سه سال به کرایه رفتن تن داد، اما 15 سالش که شد دیگر دوام نیاورد.

یک روز مخفیانه فرار کرد. بدون پول با دست خالی. شب‌ها همه جا خوابید، روزها همه جا رفت تا رسید به مجید. مجید سارق حرفه‌ای بود ولی به فهیمه محبت داد. فهیمه هم تسلیم شد تا ته خط با او رفت. فرزند مجید را به شکم کشید و تا سرقت مسلحانه با او پیش رفت. روزی که فهیمه را گرفتند باردار بود. وقتی مدتی در کانون اصلاح و تربیت ماند، دخترش به دنیا آمد، اما او حتی نمی‌داند دخترش چه شکلی است؟ نمی‌داند او وقتی می‌خندد آن چاله قشنگی که روی گونه خودش می‌افتد، روی گونه دخترش هم می‌افتد؟ فهیمه مادر به خودش ندید. مادر برای او ملکه عذاب بود. حالا خودش ملکه عذاب دخترش شده. در خانه فهیمه سه نسل سوخته‌اند.

بچه‌های کانون اصلاح و تربیت همه‌شان سوخته‌اند؛ آتشی که در خانه‌هایشان زبانه می‌کشید آنها را سوزانده است. روزها و شب‌هایی که اینها در کانون می‌گذرانند، برایشان حکم سورچرانی دارد مثل انتقال از جهنم به بهشت. شکمشان سیر است، رختخوابشان نرم است، دست مهربانی هست، زبانی خوش، گوشی شنوا و کاری که سرگرم شوند ولی درد اینها این نیست. حتی زخم چاقوها و فیلتر سیگارهایی که روی بدنشان گوشت اضافه آورده هم دردشان نیست. انگ دزدی و قتل و لواط هم نه. درد اینها درد بی‌کسی است. اگر یاشار و فرزین و فهیمه بمیرند هم کسی غصه‌دار نمی‌شود، هیچ کس برای نبودن اینها رخت عزا نمی‌پوشد.

اتاق کوچک کنار قرنطینه یک فراموشخانه است. اینجا بچه‌هایی را که تازه به کانون آمده‌اند و وضعشان عادی نیست نگه می‌دارند.

زمین این تکه از قرنطینه پر از خاطره قی کردن بچه‌های معتاد است. تهوع به خاطر خماری. بچه‌های زیادی روی تخت‌های قرنطینه مثل مار به خودشان پیچیده‌اند، استخوان‌درد بعد از خماری برای بچه‌ای که هنوز 15 سالش نشده، درد کمی نیست.

دیدن صورت چروکیده بچه‌های معتاد که برای درآوردن پول مواد دستشان را توی جیب همه کرده‌اند، کار هر کسی نیست، اما کانون از این بچه‌ها پر است. شیشه، کراک و هروئین پدر و مادر اینهاست، منقل، سیخ و سنگ رفیق و پاتوق خانه‌شان.

خانه که امن نباشد، خیابان همه چیز آدم می‌شود. خیابان معلم بدی است. آنجا همه جور آدم پیدا می‌شود. از خوب خوب تا بد بد، اما بچه‌های کانون همیشه گیر بدترین‌ها افتاده‌اند. درد بی‌پدر و مادر بودن، اما از خیابانگردی هم تلخ‌تر است. درد داشتن سرپرست نالایق که دودمان بچه را به باد می‌دهد، بچه‌های کانون بیشترشان قربانی بی‌لیاقتی پدر و مادرند.

هیچ کس منتظر آنها نیست، دل هیچ کس برایشان تنگ نمی‌شود، هیچ کس یک نوبرانه را برای آنها کنار نمی‌گذارد، اجاق به خاطر آنها روشن نمی‌شود، شب‌هایی که دیر به خانه می‌آیند، هیچ چراغی به خاطر آنها روشن نمی‌ماند، قلب هیچ کس برای آنها نیست، درد اینها درد هیچ کس نیست، درد بچه‌های کانون درد بی‌درمان است. پیشانی آنها داغ جرم‌ خورده، خودشان هم به جرم عادت کرده‌اند. اینها از کانون که آزاد شوند حتی اگر بخواهند هم نمی‌توانند آدم‌های خوبی باشند.

جامعه رحم ندارد، خانواده اینها بی‌عاطفه است، فرزین و یاشار و فهیمه حتی اگر بمیرند کسی غصه‌دار نمی‌شود. در خانه آنها کسی برای نانخور اضافه رخت عزا نمی‌پوشد.

مریم خباز / گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها