در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماجرای یلدای سه ساله در بیمارستان باهنر کرج ، یکی از سوژههایی است که من برای شکست خوردنم در پیگیری اش، زیاد دعا کردهام.
پرده اول - الو؟ آن بچه، ایدز دارد!
در حرفه ما، هیچ روزی، یک روز معمولی نیست. همیشه تلفنها، خبرها، مراجعان و مشاهداتی وجود دارند که امروز را با روز پیش متفاوت کنند. لحظه متفاوت شدن آن روز، از یک تماس تلفنی با دفتر روزنامه آغاز شد؛ یکی از شما بودید؛ یکی از شما که سلامت کودکان جامعهاش برایش اهمیت دارد و طاقت نمیآورد سکوت کند وقتی میبیند کودکی آگاهانه یا ناآگاهانه آزار دیده است.
صدای غمگین گفت در بیمارستان باهنر کرج دختربچه 3 سالهای را دیده است که مشکوک به ایدز و هپاتیت است. ناشناس، این را از متخصصانی که وضعیت سلامت بچه را میسنجیدند شنیده بود، گفت دختربچه به تریاک معتاد است و در بیمارستان مراحل ترک را میگذراند. نخواست اطلاعات بیشتری بدهد، گفت «خودتان بروید، ببینید...»
این تماس کوتاه، برای هر خبرنگاری یعنی شروع پیگیری یک خبر، خبری که هیچ خبرنگاری دلش نمیخواهد حقیقت داشته باشد.
پرده دوم ـ خماری در 3 سالگی
به کرج که میرسم هنوز هم پشت شیشه مغازهها و روی دیوارها عکسهای کهنه شده روحالله داداشی است و این گواهی است بر ادعای آنها که میگویند حافظه اذهان عمومی ضعیف نیست. بیمارستان باهنر، ساختمانی بزرگ و قدیمی است که برای رسیدن به هر یک از بخشهایش باید مدتی را زیر آفتاب داغ تابستان در حیاط پیادهروی کرد.
یکی از بازدیدکنندههای بخش کودکان شدهام، فرقم این است که بر خلاف بیشتر بازدیدکنندههای بخش اطفال، دست خالی آمدهام. صدای ناشناس، اسم و مشخصات دخترک را پیشتر گفته، اما حتی اگر نگفته بود هم ساده میشد پیدایش کرد. یلدا، دخترک 3 ساله، با رنگ زرد و موهای زیتونی آشفته، تنها کودکی است که بجز مددکار کنار تختش، ملاقات کننده دیگری ندارد.
«هه! ملاقاتکننده؟! همین چند روزپیش پدر و عمویش آمده بودند. یک حب تریاک آورده بودند به زور به خوردش بدهند که درد خماری نکشد...» زنی کنار تخت فرزندش در همان بخشی که یلدا بستری است، این را میگوید و بلند میشود و میآید کنار صندلی کوچک صورتی که یلدای ناتوان، گیج و خمار روی آن نشسته است. آرام در آغوشش میگیرد و دختربچه طوری او را محکم بغل میکند و دستهایش را دور گردنش حلقه میکند که انگار سراسر عمر 3 سالهاش، او را میشناخته است.
«نه! من نمیشناسمش. اینجا دیدمش. دارد ترک میکند. میگویند ترکش یک هفته طول میکشد. خیلی بد حال بود.»
زن میآید کنار پنجره، یلدا با دست چشمهایش را میپوشاند. زن میگوید، «از نور بیزار است. فکر میکنم جای تاریکی زندگی میکرده.» یلدا از پنجره رو بر میگرداند.
در گوش زن نجوا میکنم «یکی میگفت شنیده بچه ایدز دارد...» چشمم به دستهای یلداست که دور گردن زن حلقه شدهاند. زن با سر تایید میکند. او هم شنیده است. میخندد «کی با بغل کردن یک بچه ایدز میگیرد؟» از خودم خجالت میکشم. دخترک با چشمهای پف کرده، زل زده به من. حدود نیم ساعت است در اتاق با مادرانی که هر کدام پرستار طفلشان هستند حرف میزنم و در تمام این مدت او نه چیزی گفته و نه لبخندی زده است، فقط هر چند دقیقه یکبار دستهای کوچکش را کوبیده روی چشمهایش و هقهق کرده، آه کشیده و ناله کرده اما اشکی نریخته است. زن میگوید، «دائم گریه میکند. شبها خواب ندارد.»
نکته: تنها تجربه یلدا از 3 سال زندگی در این دنیا کلافگی و استخوان درد و تاری دید خماری یا خواب آلودگی و گنگی نشئگی است
یلدا رو به مددکارش مینالد «بریم بیرون... بریم...» مددکار موهای زیتونی یلدا را نوازش میکند. یکی از زنها باز میگوید « خیلی بیقراری میکند...» بقیه زنها هم هرکدام جزئی از زندگی دخترک را روایت میکنند و او طوری نگاهشان میکند که انگار قصهای تلخ درباره غریبهای را میشنود و با وجود سن کم، آن را میفهمد.
زنها تعریف میکنند که پدرش شاگرد مغازه و تریاکی است که از نوجوانی باور کرده، نشئگی تریاک، دوای همه دردهاست و همین را به زنش هم یاد داده است و زن حالا هم اعتیاد دارد و هم در زندان دوره محکومیتش را به جرم حمل مواد مخدر میگذراند.
اما یلدا که دردی نداشته، جرمش فقط این بوده است که از بدو تولد، غریزه به او حکم کرده خواستههایش را با گریه به پدر و مادر خمارش بفهماند و آنها از همان موقع رژیم تریاک را برای دخترک شان تجویز کردهاند و او از نخستین هفتههای تولد معتاد شده است و حالا باید دوره ترک یک هفتهای را در بیمارستان بگذراند تا عادت 3 سالهاش به افیون، فراموشش شود.یلدا حوصله بازی کردن ندارد، یلدا حوصله حرف زدن ندارد، یلدا حوصله یک دل سیرگریه کردن را هم دیگر ندارد، دنیایی که او حدود 3 سال است با آن آشنا شده یا کلافگی و خستگی و استخوان درد و تاری دید خماری است یا کرختی و خواب آلودگی و گنگی نشئگی.
پرده سوم ـ او به خانه برگشت!
نمیشود گفت «غیرممکن» برای خبرنگارها وجود ندارد، اما آنها خیلی از غیرممکنها را ممکن میکنند. غیرممکنهایی مثل با خبر شدن از پاسخ آزمایش خون یلدا.
«او ایدز ندارد.» این را از مرجعی آگاه میشنوم که برگه آزمایش دخترک را دیده است. «فقط بدنش به علت زندگی در محیط آلوده، ضعیف شده است.» یلدا را پیدا نمیکنم. مادری تازه، جای مادر قبلی را گرفته است. از یلدا خبر میگیرم. میگوید، «آن دختربچه که معتاد بود؟ پاک شد، قاضی حکم داد برگردد خانه اش.» یلدا حالا برگشته است به خانهاش در یکی از محلههای پایین شهر کرج، به همان جا که نور کم دارد و چشمهای عسلی او تاریکیاش را به روشنایی روز ترجیح میدهند.
از بیمارستان که بیرون میآیم، هر زن یا مردی را که کودکی در بغل دارد، نگاه میکنم. بچههای آنها، مثل یلدا لباس نارنجی چرک و پوست رنگ پریده زرد ندارند و احتمالا هیچکدامشان نمیدانند نشئگی یا خماری یعنی چه و شاید دستکم تا یکی دو دهه آینده هم نفهمند، آنها محتاج آغوش غریبهها نیستند و نمیدانند درد ترک کردن در 3 سالگی، چه جوراحساسی است.
پرده چهارم ـ چرا بچهها میخندند؟
چرا وقتی آدم بزرگها بچهها را به هوا میاندازند آنها میخندند؟ شاید چون مطمئن هستند پدر یا مادرشان آنها را نرسیده به زمین میگیرند اما یلدا، دخترک 3 سالهای است که به هوا پرتاب شده، بی آن که دستی منتظر گرفتنش باشد و شاید به همین خاطر با همه قهر بود و در ملاقات کوتاه مان هرگز لبخند نزد.
با این همه، خوشحالم. دست خالی به روزنامه بر میگردم و خوشحالم که شکست خوردهام، که یلدا ایدز ندارد و حتی غریبهها گفتهاند، اعتیادش هم درمان شده است اما خوشحالیام دوام ندارد باز دلنگران دخترک میشوم؛ دخترکی که به خانه برگشته است و هیچکس نمیتواند مطمئن باشد حبهای تریاک بار دیگر برای ساکت کردنش به کار نیایند و اگر مثل دفعه پیش، از ترس مرگش، به بیمارستان آورده نشود و آنجا ترک نکند احتمالا با اعتیادش قد میکشد، با اعتیادش مدرسه میرود، با اعتیادش ازدواج میکند، با اعتیادش صاحب فرزند میشود و فرزندش هم مثل خودش از بدو تولد معتاد خواهد بود؛ کودکی که هرگز لبخند نمیزند.
مریم یوشی زاده
گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: