گفت‌وگو با ادوارد آلبی ، نمایشنامه‌نویس آمریکایی

صدای شخصیت‌های آثارم را می‌شنوم

ادوارد فرانکلین آلبی، نمایشنامه‌نویس نامدار آمریکایی، سال 1928 در ویرجینیا به دنیا آمد. «رویای آمریکایی»، «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟»، «داستان باغ‌وحش»، «یک توازن ظریف» و «منظره دریا» از جمله معروف‌ترین آثار او هستند.
کد خبر: ۴۲۶۱۲۳

آلبی در اغلب آثار خود زندگی مدرن را با نگاهی سرد و فاقد حس همدردی مورد بررسی و کند و کاو قرار می‌دهد. جوایزی که او تاکنون برای نمایشنامه‌نویسی گرفته علاوه بر 3 پولیتزر، شامل جایزه ویژه «تونی» برای یک عمر دستاورد در سال 2005، مدال طلای نمایشنامه‌نویسی از «انستیتو و آکادمی‌هنر و ادبیات آمریکا» و «مدال ملی هنر» در سال 1996 نیز می‌شود.

«در خانه، در باغ وحش» نام جدید‌ترین نمایشنامه آلبی است که سال 2009 منتشر شد.

گفت‌وگو با این نمایشنامه‌نویس نامدار به بهانه اجرای چندین نمایشنامه قدیمی ‌و جدید او از سوی استیون دراکمن صورت گرفته است که علاوه بر روزنامه‌نگاری، داستان و نمایشنامه هم می‌نویسد.

اولین بار که با هم ملاقات کردیم، گفتم بتازگی نوشتن اولین نمایشنامه‌ام را به پایان برده‌ام و شما هم توصیه‌ای به من کردید و من به آن عمل کردم.

ببخشید اگر توصیه‌ای کردم، هرچند یادم نمی‌آید.

توصیه شما این بود که اجازه ندهم شخصیت‌های نمایشنامه‌ام مثل پرچمی ‌در یک رژه باشند.

توصیه بدی نیست.

این توصیه برای روزنامه‌نگاری که تلاش می‌کند به نمایشنامه‌نویس تبدیل شود، توصیه خوبی است؛ این که افکار خود را به شخصیت‌هایش تحمیل نکند. به من گفتید اجازه بدهم ناخودآگاهم به درون نوشته‌ام نفوذ کند.

حرف درستی است.

برای خوانندگان جالب است بدانند روند نویسندگی‌تان چگونه است؟

خیلی ساده است. ناگهان به خودم می‌آیم و می‌بینم دارم به یک نمایشنامه فکر می‌کنم. من آدمی‌ نیستم که برای نوشتن نمایشنامه دنبال پیدا کردن ایده باشم. مثلا ناگهان با خودم می‌گویم چطور است درباره فلان موضوع نمایشنامه‌ای بنویسم. من نمایشنامه می‌نویسم تا بفهمم که چرا می‌نویسم. وقتی نوشتن نمایشنامه را به پایان می‌رسانم با متن پیش‌ رویم چنان درگیر می‌شوم که دیگر خیلی به دلیل نوشتن فکر نمی‌کنم.

من موقع نوشتن صدای شخصیت‌هایم را می‌شنوم که در ذهنم صحبت می‌کنند. چنین چیزی برای شما هم اتفاق می‌افتد؟

آلبی: من آدمی‌ نیستم که برای نوشتن نمایشنامه دنبال پیدا کردن ایده باشم. مثلا ناگهان با خودم می‌گویم چطور است درباره فلان موضوع نمایشنامه‌ای بنویسم. وقتی نوشتن نمایشنامه را به پایان می‌رسانم دیگر خیلی به دلیل نوشتن آن فکر نمی‌کنم

برای من هم اتفاق می‌افتد؛ مثلا، برای خودم تمرینی انجام می‌دهم که ببینم تا چه حد شخصیت‌هایم را می‌شناسم. می‌روم کنار دریا قدم می‌زنم و در این ضمن موقعیت‌هایی را در ذهنم می‌سازم که نمی‌توانند در نمایشنامه‌ای باشند که قصد نوشتنش را دارم و در حالی که به شخصیت‌هایم فکر می‌کنم، نیم ساعتی کنار ساحل قدم می‌زنم. شخصیت‌هایم را وادار می‌کنم که برای موقعیت‌های مزبور به طور بداهه دیالوگ بگویند و اگر بتوانم صدایشان را بشنوم و آنها را ببینم که در حالت سه‌بعدی در آن موقعیت‌ها وجود دارند، برایم نشان‌دهنده این است که آنها را نسبتا می‌شناسم و شاید بتوانم با اطمینان آنها را وارد نمایشنامه‌ام کنم.

با این حساب باید گفت شما در مقایسه با خیلی از نمایشنامه‌نویس‌ها کار‌هایتان را کمتر بازنویسی می‌کنید.

بله، من قبل از این که نمایشنامه‌ام را عملا بنویسم خیلی فکر می‌کنم. به شم خودم اعتماد می‌کنم و کارم را خیلی بازنویسی نمی‌کنم. مثل هرکس دیگری یک کم زیادی می‌نویسم و بعد هم نوشته‌ام مرا با خود می‌برد، ولی می‌توانم کارم را متوقف کنم. یک چیز مهم دیگر هم یاد گرفته‌ام: اگر مقصدت را بلدی و می‌دانی کجا می‌روی، ولی در میانه نمایشنامه متوجه می‌شوی مقصدت دارد تغییر می‌کند، به شم خودت اعتماد کن.

من عاشق نمایشنامه‌های جنجالی و مسأله‌ساز هستم. این روز‌ها دیگر زیاد از این جور نمایشنامه‌ها نوشته نمی‌شود. همین است که روزنامه‌نگار‌ها همیشه از شما می‌پرسند معنی نمایشنامه‌هایتان چیست؟

معنی آنها همان چیزی است که عملا بیان می‌کنند. هر اثر هنری‌ای حتی اگر چندان هم به درد بخور نباشد، استعاره و طنین و زیرمتن دارد و هیچ 2 نفری از یک نمایشنامه تأثیر یکسان نمی‌گیرند؛ چون هیچ 2 نفری برای شرکت در یک نمایشنامه تمایل یکسان ندارند.

آیا در نوشته‌هایتان هیچ‌گاه وامدار زندگی گذشته‌تان بوده‌اید؟

منظور شما این است که آدم از زندگی واقعی خودش به عنوان دستمایه اثر داستانی‌اش استفاده کند؟ بله، همیشه دوست داشته‌ام فکر کنم می‌توانم کنار بایستم و خودم را در هرموقعیتی زیر نظر بگیرم بدون آن که درگیر آن موقعیت بشوم.

همه می‌گویند شما آدم خشک و عبوسی هستید.

این به خاطر رفتارم در اوایل حرفه نویسندگی‌ام بود، چون آن موقع‌ها نسبت به حالا خجالتی‌تر بودم. وقتی با من مصاحبه می‌کردند خجالتی بودنم تبدیل می‌شد به بدخلقی و ترشرویی. ولی الان شخصیت خودم را تغییر داده‌ام تا مصاحبه‌مان جالب بشود. [می‌خندد]

با خجالتی بودن خودتان بالاخره چگونه کنار آمدید؟

همان‌طور که با ترس از پرواز کنار آمدم. یک شب به پارک کانی آیلند رفتم و رفتم سراغ تک‌تک وسایل سرگرمی‌ای که مرا می‌ترساندند؛ پرش با چتر، ترن هوایی و خلاصه هر چیزی که از آن ترس داشتم. بار‌ها و بار‌ها از وسایل بازی ترسناک استفاده کردم.

مجله اینتروییو‌ 
مترجم: فرشید عطایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها