چه شد که تصمیم گرفتی دزدی کنی و چطور این کار را انجام دادی؟
قبل از این که این سوال را جواب بدهم باید بگویم من خانواده اصیل و محترمی دارم و پدرم هرچند پولدار نبود، ولی با زحمت خرج خانوادهاش را درمیآورد. 2 برادر و تنها خواهرم هم فرزندان صالحی هستند و این وسط فقط من دست از پا خطا کردم، آن هم به خاطر تنها بچهام. خدمتم را که تمام کردم در یک مصالحفروشی مشغول به کار شدم و خیلی زود ازدواج کردم و خدا به من و همسرم یک پسر داد. پسرم ناراحتی قلبی داشت. دریچه میترالش ایراد داشت و باید عمل میشد، اما من نه بیمه بودم و نه پول داشتم. مریضی پسرم خیلی اذیتم میکرد. نمیتوانستم دست روی دست بگذارم و ببینم پسرم جلوی چشمم آب میشود. بالاخره وسوسه شدم و شروع کردم به دزدی از انبار مصالحفروشی تا این که گیر افتادم. من فقط میخواستم خرج دوا و درمان پسرم را جور کنم.
وقتی این کار را میکردی به این فکر نبودی که اگر به زندان بیفتی اوضاع بدتر میشود؟
شکر خدا پسرم را عمل کردند، پولش را هم زنم از این طرف و آن طرف جور کرد. یک خرده خانوادههایمان کمک کردند و کمی هم وام و قرض گرفتیم و به پولی که از راه دزدی به دست آمده بود، نیاز چندانی پیدا نکردیم.
خانوادهات از این که دزدی کرده بودی از دستت عصبانی نبودند؟
چرا، ولی همه میدانستند چرا این کار را کردم. برای همین هم خیلی زود من را بخشیدند و من بعد از یک سال آزاد شدم. البته صاحبکارم هم رضایت داد چون من بخشی از پولی را که دزدیده بودم خرج دارو کرده بودم و نداشتم که پس بدهم.
بعد از یک سال از زندان آزاد شدی بدون شغل و با بدهی. چه کار کردی؟
من از کار کردن نمیترسم، از همان هفته اول آستینم را بالا زدم و شروع کردم به کارگری، کارهای ساختمانی میکردم اول از همه پول صاحب مصالحفروشی را پس دادم تا مدیونش نباشم، بعد شروع کردم به دادن بقیه قرضهایم. 3 سال سخت کار کردم تا اینکه یک حادثه برایم پیش آمد.
حادثه کاری یا اتفاقی دیگر؟
حادثه کاری. از روی داربست افتادم و پایم شکست. 6 ماه نتوانستم کار کنم. تازه دکتر گفته بود بعد از اینکه خوب شدم باز هم نباید کار سنگین بکنم، برای همین راننده شدم. با ماشین باجناقم کار میکردم. او خودش در اداره پست کار میکرد، صبحها من میرفتم دم اداره و ماشین را میگرفتم و تا بعدازظهر که میخواست به خانه برگردد ماشین دستم بود. قرار گذاشته بودیم هر چقدر کار کردم 20 درصدش را به او بدهم. گفتم که من هر کاری از دستم بربیاید، انجام میدهم و نمیگذارم خانوادهام لنگ بمانند.
تا چند وقت با ماشین باجناقت کار کردی و بعد از آن چه اتفاقی برایت افتاد؟
زندگی بالا و پایین زیاد دارد. یک روز باجناقم من را صدا زد و گفت میخواهد ماشین را بفروشد. میخواهد خانه بخرد و به پول ماشین احتیاج دارد، من هم حرفی نمیتوانستم بزنم. تا همانجا هم او به من لطف کرده بود. من خودم اگر پول داشتم پیکان میخریدم، ولی با یک پسر مریض و کلی بدهی که بخشیاش به خاطر همان 6 ماه خانهنشینی خودم بود، فقط آنقدر درمیآوردم که زن و بچهام شب گرسنه نمانند. ماشین را تحویل دادم با اینکه خیلی ناراحت بودم، میدانستم خدا کریم است و بالاخره یک راهی پیدا میشود. هنوز کار تازهای پیدا نکرده بودم که پدرم فوت شد و من به هم ریختهتر از قبل شدم. بعد از چهلم پدرم دوباره به کارهای ساختمانی برگشتم، اینبار فقط نقاشی داخل ساختمان انجام میدادم، چون پایم مشکل داشت. هنوز هم خوب خوب نشده است؛ سر بالایی که میروم یا کار سنگین میکنم درد میگیرد.
الان پسرت بزرگ شده. او که از گذشته تو خبر دارد و میداند چه سختیهایی کشیدهای چه رفتاری با تو دارد؟
شکر خدا پسرم جوان خوبی است. الان با خودم کار میکند. رفتهایم در کار نصب کاغذ دیواری، اگر مشتری بخورد پارکت و کابینت و نقاشی هم کار میکنیم. او هم مثل من نباید زیاد کار سنگین بکند، برای همین هر جا میرویم با هم هستیم تا زیاد به ما فشار نیاید. او از سربازی معاف شده و از وقتی دیپلمش را گرفته پیش خودم است. اگر اجازه بدهی میخواهم چند جمله هم درباره زنم بگویم.
بفرمایید!
زن خیلی مهربان و باگذشتی است. من هیچ وقت نتوانستم برایش شوهر خیلی خوبی باشم، اما همیشه با کم و کسری و نداری و مشکلاتم ساخته و حرف نزده است. من در تمام این سالها نشنیدم یکبار هم اعتراض کند، تازه بعضی وقتها که خودم اعصابم خراب میشود، دلداریام میدهد. خانواده خوب، بزرگترین سرمایه هر آدمی است که اگر کسی آن را داشته باشد خوشبخت میشود. حالا پولدار بود یا نه زیاد مهم نیست. خیلیها هستند که در خانهشان چند مدل ماشین پارک است، اما صاحبانش ماه تا ماه با هم شام نمیخورند و هر وقت همدیگر را میبینند خروس جنگی میشوند. آن زندگی برای آدم مثل زهر میشود، اما اگر خانواده خوبی داشته باشی آن وقت اعصابت راحت است و شبها راحت میخوابی.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم