در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
2 همکار، روز را با آرامش شروع کرده بودند، اما حدود ساعت 10 ماموریت تازهای به پستشان خورد؛ یکی از آن جنایتهای هولناک که هر شنوندهای را دگرگون میکند. پدر، مادر و دختر یک خانواده با شلیک گلوله به قتل رسیده بودند. محل جنایت طبقه دوم آپارتمانی در کوچه ششم خیابان خواجه عبدالله انصاری بود. سرگرد و دستیارش بدون معطلی راهی آنجا شدند. یکی از همسایهها، دیده بود در خانه باز است، آنها را صدا زده و وقتی جوابی نشنیده بود داخل رفته و فجیعترین منظره عمرش را دیده بود.
کارآگاه هنوز به صحنه جرم نرسیده انگیزه قاتل را حدس زده بود؛ انتقام. وقتی اعضای یک خانواده همگی کشته میشوند موضوع از سرقت یا نیتهای معمولی فراتر میرود. البته معمولا اینجور قاتلان خیلی زود دستگیر میشوند چون لحظه ارتکاب جرم خشمی چنان افسارگسیخته بر آنان مستولی میشود که یک دوجین مدرک و ردپا از خودشان برجای میگذارند و آنقدر هوشیار نیستند که بتوانند سرنخها را از بین ببرند.
با اینکه باید در آن ساعت روز خیابانها خلوت میشد تصادف زنجیرهای 8 ماشین در بزرگراه همت 2 همکار را گرفتار ترافیکی سنگین کرد. تصادف آنطور که گوینده رادیو پیام میگفت یک کشته و 3 زخمی داشت و علت اصلیاش سرعت زیاد راننده یک زانتیا بود. شهاب کلافه از گرما و ترافیک، رادیو را خاموش کرد و ترجیح داد بقیه مسیر را در سکوت مطلق بگذرانند. برای همین ظهوری هر چه سعی کرد سر صحبت را باز کند، موفق نشد.
آنها بالاخره به مقصد رسیدند. کاشف اجساد در پارکینگ ایستاده بود و با یک مامور کلانتری صحبت میکرد.او ساکن طبقه سوم بود و گفت صبح وقتی میخواسته سر کار برود متوجه ماجرا شد. کارآگاه بدون اینکه خودش را معطل گزافهگوییهای این همسایه کند از پلهها بالا رفت، البته ستوان در پارکینگ ماند تا اظهارات شاهد را گوش کند و ببیند مویی وجود دارد که بشود از ماست بیرون بکشد یا نه.
در خانه مقتولان تا نیمه باز بود، کارآگاه سعی کرد آن را کامل باز کند ولی نشد. چیزی پشت آن مانع شده بود. سرک کشید و دید یکی از اجساد درست همانجا پشت در افتاده است. جسد شبنم، دختر 24 ساله خانواده بود و گلوله زیر چشم چپش را شکافته و در جا کارش را تمام کرده بود. کارآگاه از لای در وارد آپارتمان شد.یک دسته گل مجلل و یک بسته کنار جسد افتاده بود. شهاب خم شد روی دسته گل. هیچ کاغذی وجود نداشت که بشود فهمید از طرف کیست. او کار باز کردن بسته را هم به بعد از انگشتنگاری موکول کرد. جسد دوم، جنازه مادر خانواده بود؛ جیران، 48 ساله. جسد روی کاناپه وسط هال افتاده و گلوله به سینهاش خورده بود اما جسد پدر 51 ساله خانواده در راهروی سرویس بهداشتی، جلوی حمام نقش بر زمین شده بود. قاتل 2 گلوله به حیدر شلیک کرده که یکی به قفسه سینه و دیگری به پای راست او خورده بود. حمام خون؛ این توصیفی بود که از آن آپارتمان میشد ارائه داد. همان طور که شهاب حدس میزد به نظر نمیرسید سرقتی اتفاق افتاده باشد.
کارآگاه بازدید اولیه صحنه جرم را تمام کرده بود که دستیارش هم به او ملحق شد: «ماشین شبنم در پارکینگ است؛ همان 206 آلبالویی. ظاهرا تازه تصادف کرده و جلوی ماشین بدجوری خسارت دیده».
شهاب از اینکه باز کلمه تصادف به گوشش میخورد،هیچ احساس خوبی نداشت. با اینحال دقت دستیارش را ستود و 2 نفری به بازرسی خانه ادامه دادند. بچههای تشخیصهویت هم کار نمونهبرداری از بسته کنار دسته گل را شروع کردند و البته خیلی زود گفتند روی بسته هیچ اثر انگشتی نیست. داخل آن یک سیدی بود و روی سیدی با ماژیک مشکی نوشته شده بود: «تقدیم با عشق و احترام».
کارآگاه حتم داشت قتل کار آورنده دست گل و سیدی است. او صحنه جرم را در ذهنش این طور بازسازی کرد. شبنم در را روی آقا یا خانم دسته گل به دست، باز کرده و طرف همانجا بدون مقدمه ماشه را چکانده، بعد وسایل را روی زمین پرت کرده و سراغ جیران رفته و حیدر را هم جلوی در غافلگیر کرده بود. شهاب غرق در افکار خودش بود که ظهوری کشف تازهای کرد. در سطل آشغال یک دسته گل دیگر وجود داشت البته دسته گلی سبکتر و به مراتب ارزانتر و میشد حدس زد برای 2 یا 3 روز قبل بوده. شهاب به آشپزخانه رفت و دسته گل را با دقت وارسی کرد. آن هم هیچ کاغذ و نوشتهای نداشت.
سرگرد بعد از 3 ساعت موشکافی و تفتیش خانه مقتولان بالاخره مطمئن شد از آنجا سرنخی بهدست نمیآید و بهتر است به اداره برگردند تا لااقل آن سیدی را تماشا کنند. البته او قبل از خروج از خانه از یک موضوع دیگر هم مطمئن شد.قاتل حتما فردی آشنا بوده چون خانه آیفون تصویری داشت و قطعا مقتولان فردی را که پشت در بود شناخته و بعد در را باز کرده بودند. همین موضوع، انگیزه انتقامجویی را صدچندان محتملتر میکرد. ستوان ظهوری یک احتمال دیگر را هم مطرح کرد: «شاید طرف، پیک بوده، معمولا همه در را روی پیک باز میکنند. مخصوصا اگر منتظر بستهای باشند».
ولی چه دلیلی داشت یک پیک دست به چنین جنایتی بزند؟ شهاب فرضیه دستیارش را اینطور تکمیل کرد: «اگر هم طرف به عنوان پیک وارد شده قطعا برای قتل اجیر شده بود».
2 همکار وقتی به اداره رسیدند قبل از اینکه تماشای سیدی را شروع کنند، اسم و مشخصات مقتولان را وارد سیستم هماهنگ پلیس کردند و همان موقع بود که با کشفی بزرگ متحیر شدند. هر سه مقتول سابقه کلاهبرداری داشتند. پدر از آن شیادان حرفهای با 3 سوءسابقه بود. جیران هم با 2سابقه کیفری و دختر با یک فقره سابقه، اسم بدی از خودشان به جا گذاشته بودند. معما برخلاف انتظار اولیه کارآگاه، بسیار پیچیده شده بود. یک خانواده کلاهبردار قطعا دشمنان زیادی داشتند. از طرفی اعضای این خانواده آنقدر پیچیده و مرموز بودند که براحتی نشود از کارشان سردرآورد و تشخیص داد چرا و به دست چه کسی قربانی شدهاند.
ستوان ظهوری وقتی سیدی را در دستگاه گذاشت امید چندانی نداشت که از این طریق بشود سرنخی پیدا کرد ولی سرگرد ترجیح داد فعلا اظهارنظری نکند. فیلم مربوط به سفر این خانواده به شمال بود، ویلایی در کلاردشت. مردی جوان و خوشتیپ هم در بعضی صحنهها حضور داشت. مردی به اسم محمود که البته بیشتر، مهندس صدایش میزدند و آن طور که از مکالمات برمیآمد، قرار بود با شبنم ازدواج کند.
فیلم که تمام شد، اولین احتمال، ذهن کارآگاه را مشغول کرد.این خانواده به قصد کلاهبرداری از محمود ماجرای ازدواج را پیش کشیده و بعد از رو شدن دستشان توسط خواستگار یا مزدوری از طرف او به قتل رسیده بودند. البته این فرضیه ایرادهای زیادی داشت و مهمترین مشکل این بود که چرا یک قاتل باید چنین سرنخ بزرگی را از خودش برجای بگذارد و فیلم را کنار جسد شبنم بیندازد؟ شاید کسی میخواست برای محمود پاپوش درست کند اما چه کسی و چرا؟ اصلا این محمود که بود و چطور میشد پیدایش کرد؟
بهترین راه برای شناسایی محمود پیدا کردن ویلای کلاردشت بود.خود شهاب که نمیتوانست در آن گیر و دار به سفر برود پس این ستوان بود که باید به تهران نرسیده دوباره ساکش را میبست. همه هماهنگیها انجام شد تا ظهوری صبح روز بعد به ماموریت برود.
فردای آن روز ساعت 8 صبح ظهوری به سمت کلاردشت به راه افتاد. او همینکه به مقصد رسید فهمید باید برگردد. خود محمود با پای خودش به اداره رفته و اولین گره پرونده را باز کرده بود.
محمود که وانمود میکرد هنوز نمیتواند این ماجرا را باور کند از سیر تا پیاز رابطهاش را با مقتولان توضیح داد: «من شرکت واردات تجهیزات رایانهای دارم و بیشتر کارم لپتاپ است. در شرکت شبنم را دیدم، ظاهرا برای خرید آمده بود. ما چند بار همدیگر را اتفاقی ملاقات کردیم تا اینکه باب آشنایی باز شد و بعد هم بحث ازدواج پیش آمد. همه چیز رو به راه بود اما از دیروز نه شبنم و نه پدر و مادرش تلفنهایشان را جواب نمیدادند. حقیقتش دیروز سرم شلوغ بود برای همین فیلم سفر شمالمان را پیک کردم. خودم هم آخر وقت که جلسههایم تمام شد تلفن زدم.
فکر کردم شاید چون خودم نتوانستهام حضوری سیدی را بدهم ناراحت شدهاند. شبنم دختر خیلی حساسی بود برای همین امروز صبح رفتم خانهشان و تازه فهمیدم چه شده است.
کارآگاه همان طور که به حرفهای محمود گوش میداد در این فکر بود که تا چه حد میتواند به این مرد اطلاعات بدهد و آیا بهتر است او را بازداشت کند یا اجازه بدهد تحقیقات کمی پیش برود. ضمن اینکه ماجرای دسته گل در زبالهدانی هم هنوز روشن نشده بود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: