در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تمام طول راه با دوستم درباره اعتقادات مذهبیام صحبت کردم، اینکه من چطور خدا را در وجودم حس میکنم، چطور سعی میکنم دنیا را آن گونه که او دوست دارد ببینم، تلاش میکنم تنها کلماتی از دهانم خارج شود که او دوست دارد و در کل طوری زندگی کنم که او میپسندد. من از خدایم میگفتم و او با لبخندی ناباورانه نگاهم میکرد.
همان طور که من صحبت میکردم، او با تعجب نگاهم میکرد و گاه لبخندی میزد. حس میکردم حرفهایم را باور نمیکند. پس من هم لبخندی زدم و رو به او گفتم: «امیدوارم همه آدمها در طول عمرشان یک بار هم که شده، وجود خدا را در قلبشان حس کنند.»
او فقط سرش را تکان داد، چون هیچ وقت خدا را بخشی از وجود خودش نمیدانست. خدای او همیشه موجودی جدا از او بود؛ خدایی که زیاد به او نزدیک نمیشد یا تمایلی به این نزدیک شدن نداشت. با اینکه از اول راه سکوت کرده بود، با شنیدن حرفهای من، او هم شروع به صحبت کرد و از خدایی که به او اعتقاد داشت، گفت.
ـ «همیشه فکر میکنم خدا در آسمانها زندگی میکند. او آن بالاست و ما روی زمین سرگرم کارهای روزمره؛ تنها و بدون خدا. همیشه شبها با او صحبت میکنم و از او دلیل اتفاقاتی را که نمیتوانم بفهمم میپرسم.»
از پنجره ماشین به بیرون نگاه کرد و با ناامیدی گفت: «همیشه دلم میخواست بدانم چرا زندگی من این طوری پیش میرود، چرا با این همه دعا جوابی نمیگیرم. در تمام این سالها از خداوند سوال میکردم، من چه کاری کردهام که سزاوار این زندگی و این بیاعتنایی از طرف او هستم؟ همیشه هم پس از این پرسش، اشکهایم سرازیر میشد و موج غم و اندوه وجودم را فرا میگرفت. در نهایت هم خودم را دلداری میدادم که این شیوه خداست؛ شاید برای اینکه من قویتر از قبل شوم. حتی گاهی با خودم فکر میکردم وجود من روی کره زمین زیادی است. اگر کس دیگری با تواناییها و قابلیتهای بیشتر به جای من زندگی میکرد، شاید شرایط خیلی بهتر بود.»
اما همه چیز همین طور پیش نرفت تا روز جشن؛ در آن روز توجهم به دوستم بود. حس میکردم کمی رفتارش تغییر کرده است. وقتی بعدا از او درباره آن روز پرسیدم، آنچه تعریف میکرد برایم جالب بود.
***
در روز جشن برای اولین بار احساس کردم میتوانم حضور خدا را درک و او را از نزدیک حس کنم. برای اولین بار در زندگی حس میکردم او به من نگاه میکند و من موجودی مهم هستم. با اینکه دوستان و آشنایان دور و برم بودند، اما حس میکردم با خدای خودم تنها هستم و میتوانم فقط و فقط با او حرف بزنم.
حالا که میتوانستم حضور او را درک کنم، میتوانستم جواب سوالاتم را هم بگیرم؛ جوابهایی که در دل و روحم حس میکردم؛ اینکه هر وقت غم و غصه دارم، هر وقت تنها هستم و هر وقت ناامیدی وجودم را فراگرفته است، یادم باشد کسی مراقبم است و به محض اینکه از او کمک بخواهم، به کمکم میآید.
حالا سالها از آن روز میگذرد. جشنهای دیگری آمدند و رفتند. افراد مختلفی در این جشنها شرکت کردند؛ برخی با ایمان واقعی و گروهی هم تنها از روی عادت، اما امروز بیشتر و بهتر از قبل متوجه میشوم خداوند در قلب تکتک ما جای دارد.
احساسم در روز جشن درست بود؛ هر وقت دلت سرشار از غصه است، خداوند به کمکت میآید، فقط باید بتوانی کمکهایش را درک کنی. حالا فهمیدم خدایی که در روح و جان تکتک ماست، به تمام سوالات ما پاسخ میدهد و هیچ سوالی را بیجواب نمیگذارد.
پس هر وقت ناامید شدید، هر وقت غم و غصه زندگیتان را تیره و تار کرد و هر وقت حس کردید توان ادامه این زندگی را ندارید، یادتان باشد خداوند با شماست، همراه شماست و هیچ وقت شما را تنها رها نمیکند. فقط باید بتوانید کمکهایش را درک کنید.
زهره شعاع
منبع: motivateus.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: