درددل‌های زنی که 2 بار به زندان افتاده است

همیشه از دزدی می‌ترسیدم

نام: شراره‌‌ ـ‌ الف، متاهل سن و تحصیلات: 26 سال ‌‌ـ ‌دبیرستان اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۲۰۳۱۴

خانواده نقشی اساسی در شکل‌گیری شخصیت هر فردی دارد و شاید از همین رو است که شراره حالا به اتهام سرقت در زندان به سر می‌برد.

او می‌گوید: «پدرم معتاد بود برادرم سارق و مادرم هم که من بچه بودم مرد. در خانه کسی به من کار نداشت. همین که شب‌ها یک غذا می‌گذاشتم جلوی پدر و برادرم راضی بودند تا این‌که وقتی کلاس اول دبیرستان بودم پدرم مردی را به خانه آورد و گفت این مرد از این به بعد شوهر تو است.»

شراره آن زمان نظر خاصی درباره ازدواج نداشت. او توضیح می‌دهد: «برایم فرقی نمی‌کرد چه در خانه پدرم باشم و چه در خانه شوهرم، اسمش مراد بود او هم مواد مصرف می‌کرد.

ما خیلی زود عقد کردیم و بعد از آن دیگر مدرسه نرفتم. شوهرم یک اتاق نزدیک خانه پدرم اجاره کرده بود آن موقع کار می‌کرد. نقاش ساختمان بود، اما کم‌کم که اعتیادش بیشتر شد دیگر نتوانست سر کار برود و او هم به کارهای خلاف افتاد.»

زن زندانی آهی می‌کشد و با حسرت می‌گوید: «شاید اگر مادرم زنده بود هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها برایم نمی‌افتاد.

من کسی را نداشتم که به من بگوید چه کاری درست است و چه کاری غلط، مجبور بودم هر اتفاقی که برایم می‌افتد تحمل کنم. 2 سال از ازدواج‌مان می‌گذشت که مراد را گرفتند، من هم رفتم خانه پدرم، می‌خواستم طلاق بگیرم، دیگر طاقتم تمام شده بود.

مراد هر وقت از چیزی عصبانی بود یا موادش تمام می‌شد مرا می‌زد، پیش خودم گفتم حالا که به زندان افتاده بهترین فرصت است که خودم را از شرش خلاص کنم، اما همین که اسم طلاق را آوردم پدرم عصبانی شد و با کمربند به جانم افتاد.»

پدر و برادر شراره نیز سابقه زندان داشتند و خلافکاری داماد خانواده برایشان موضوعی غیرعادی نبود. مراد بعد از یک سال آزاد شد و زن جوان بار دیگر به خانه شوهر برگشت. او می‌گوید: «آش همان آش بود و کاسه همان، منتها این بار مراد فکرهای تازه‌ای به سرش زده بود و به من می‌گفت من هم باید با او دزدی کنم. من این کاره نبودم، اصلا از دزدی می‌ترسیدم. با این‌که دور و برم پر از خلاف بود از این‌که دستگیر و زندانی شوم وحشت داشتم.»

شراره با وجود مخالفت‌های اولیه بالاخره تسلیم شوهر شد و از آن به بعد جیب‌بری‌هایش را شروع کرد. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «اوایل ناشی بودم دست و دلم می‌لرزید، ولی کم‌کم راه افتادم. در اتوبوس‌ها یا هر جای شلوغ دیگری یک زن را نشان می‌کردم و کیفش را می‌زدم.»

سرقت‌های زن جوان باعث شد او دستگیر شود و به زندان بیفتد. اولین سابقه کیفری در پرونده شراره ثبت شد و او در زندان روزهای سختی را تجربه کرد. خودش می‌گوید: «به خودم گفتم بعد از آزادی دیگر دزدی نمی‌کنم ولی باز هم وقتی به خانه مراد برگشتم دیدم چاره‌ای ندارم جز این‌که همان کارها را ادامه بدهم.»

شراره این بار با یکی از همبندی‌های سابقش به سرقت ادامه داد تا این‌که برای دومین بار دستگیر شد.

او می‌گوید: «این دفعه یک زن مچم را گرفت و داد و هوار راه انداخت. نمی‌دانم چند سال باید در زندان بمانم، اما مطمئن هستم بعد از آزادی اگر باز هم به آن خانه برگردم روزگارم بهتر نمی‌شود.

برادرم هم الان حبس است. پدرم هم حال و روز خوبی ندارد همین امروز و فرداست که تمام کند. خدا را شکر بچه ندارم وگرنه زندگی او هم مثل من سیاه می‌شد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها