در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بهرام یه دونه محکم میزنه تو سر نیما و میگه: «کاش میترکیدی راحت میشدیم؟!»
نیما یک آخ میگه و کلهشو از درد میماله و میگه: «عجب آدمی هستی، همین الان از فاصله 3 متری خوردم زمین. میزنه تو سرم؟! ».
نیما با دقت بیشتر به دیوار نگاه میکنه و کمی آروم میشه و میگه: «جون داش آخر فصل باس بذارم واسه حراج. زیادیاش مشکلسازه ها».
بهرام با یک خنده پهن رو لبش از نیما میپرسه: «به چی زل زدی تو؟!»
نیما بدون این که چشمش را از روی دستش برداره میگه: «دلم براش تنگ شده بود».
من همان طور که میخندم و به سمت آخر کوچه میرم، میگم: «نیما بیا. فردا کلی کار دارم. دیر شد».
نیما بیخیال انگشتانش میشه و دستش را داخل جیب شلوارش میکنه و با تشر و شک میگه: «چیکار داری؟!»
موهای سرمو یه کم به هم میریزم و میگم: «قراره هدیه خانمو ببرن آسایشگاه سالمندان».
نیما خیلی جدی میپرسه: «چرا آخه؟!»
لبه جدول میشینم و میگم: «مامانم میگه چون اجارهشو دیگه نمیتونه بده، صاحب خونه میخواد بندازتش بیرون. هدیه خانم هم بچههاش آمریکان و کسی رو نداره، مجبوره بره آسایشگاه سالمندان».
نیما روی کف آسفالت میشینه و به من نگاه میکنه. بهرام هم روی کاپوت یک ماشین گرون قیمت میپره و میگه: «چه صاحبخونه رذلی. به یک پیرزن 80 ساله بیچاره رحم نمیکنه».
نیما کمی مکث میکنه و انگشت اشارهاش را رو به من میگیره و ادامه میده: «نگو میخوای اون کاری و که از ذهن من گذشت انجام بدی؟!»
کمی مستقیم به چشماش نگاه میکنم.
نیما گردنشو صاف میکنه و با تشر میگه: «نه...»
از جاش بلند میشه و صداش رو بلندتر میکنه و ادامه میده: «نه حالیته. نه؟؟»
همانطور بهش نگاه میکنم. وقتی میبینه هیچ واکنشی نشون نمیدم صداشو بازم بالاتر میبره. فرهاد نه. جون داداش نه. حالیته میگم نه.
نیما وقتی میبینه هیچ واکنشی نشون نمیدم و فقط بهش نگاه میکنم یک دفعه تصمیمشو عوض میکنه و میگه: «منم هستم. نمیذارم تنهایی این کار و بکنی. تا آخرش هستم.»
لبخند میزنم. بهرام که متوجه هیچی نشده میگه: «داستان چیه؟»
نیما: «هستی یا نه؟!»
بهرام: «چی!؟»
نیما با تشر تکرار میکنه: «هستی یا نه؟!»
بهرام بلافاصله بازم با همون سر در گمیاش جواب میده: «آره هستم.»
نیما توی کوچه با سرعت میدوه و میگه: «بعدا بت میگم.»
من و بهرام هم پشت نیما راه افتادیم.
***
بهرام با ترس میگه: «آقا من بگم شکر خوردم، بیخیال میشین.»
نیما ماسک و روی صورتش میکشه و به سمت در میره و میگه: «کله قند هم بالا بندازی دیگه فایده نداره.»
نیما با کتفش در بانک رو باز میکنه و وارد میشه، منم ماسکمو میدم پایین و بدون معطلی دنبالش میرم داخل و بهرام هم دنبال ما میاد تو.
نیما با قنداق وینچستر یک ضربه محکم به صورت نگهبان دم در میزنه و یک تیر به سقف و بعد فریاد میکشه: «همه بخوابن رو زمین.»
سرباز بادهن پر خون روی زمین ولو میشه. مردم شروع میکنن به جیغ کشیدن و میخوابن روی زمین. حدود 20 نفر در بانک هستن.
منم کلاشم رو به سمت مردم میگیرم و بهرام هم کلتش رو، رو به در و دیوار. نیما بلافاصله3 تا کوله رو میده به یکی از کارمندای بانک و همراه خودش به سمت گاوصندوق بزرگ طبقه دوم بانک میرن. توی اون 2 دقیقه که نیما با 3 تا کولهپشتی پر پول که حدود 500 میلیون میشد بیاد پایین واسم مثل یک عمر گذشت.
نیما بالاخره مییاد و به هر کدوم از ماها یک کوله میده و بعد از بانک میزنیم بیرون. کل دزدیمون حدود 5 دقیقه نشد. هر کدوم از ماها به یک طرف دویدیم و چون هر سه تامون به طور حرفهای پارکور بلدیم خیلی راحتتر و با اطمینان بیشتر از موتور و ماشین فرار میکنیم.
قرار ما زیر پل زرگنده و فرشته است. من بعد از حدود 20 دقیقه که یک نفس میدویدم به زیر پل رسیدم. من اولی بودم. بعد از چند دقیقه نیما سر رسید. ما حدود 10 دقیقه منتظر بهرامیم. توی این 10 دقیقه لباسهامونو عوض کردیم و پولها رو توی یک کیف دیگه انداختیم که یک دفعه از روی بزرگراه صدر بهرام به زیر پل میپره. انگار خیلی اذیت شده است. نیما به بهرام لباس جدید و کوله عوض شده را میده و هرسه تامون به سمت خونه ما راه افتادیم.
***
سه روز بعد بهرام یک ساک در خونه هدیه خانم گذاشت. توش 400 میلیون پول نقد بود. روی ساک کاغذی گذاشتیم که این پول را از طرف پسرش میلاده که یک خونه نو بخره. بهرام زنگ زد و دوید. اومد سوار ماشین شد. من از پشت فرمون دیدم که هدیه خانم اومد دم در و ساک را دید. کاغذ روی ساک را خوند و بعد یک نگاهی به ماشین ما انداخت. هر سه تامون به طور ضایعی رفتیم پایین. ساک را برداشت و رفت داخل خانه. ما هم کلی خوشحال شدیم. ناگهان سر و ته کوچه توسط پلیس بسته شد.توی زندان شنیدم که هدیه خانم به آسایشگاه نرفته است.
هلیا قهاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: