بهاره زنی ساده و معمولی است که در خانوادهای نسبتا فقیر به دنیا آمد. اما همیشه زندگی آرامی داشت تا اینکه با یک ضربه چاقو موجب مرگ شوهرش شد. او درباره خانوادهاش میگوید: «ما روستایی بودیم و وضعمان زیاد خوب نبود، اما دور هم خوش بودیم. کسی با کسی دعوا نمیکرد و همه چیز آرام بود. حالا زیاد پول نداشتیم هم مهم نبود. من 3 برادر و یک خواهر دارم که همه آنها هم زندگی خوبی دارند.»
بهاره با وجود موانع مالی که ممکن بود سرراهش قرار گیرد تا مقطع دیپلم درس خواند و بعد از آن خیلی زود ازدواج کرد.
او ماجرای ازدواجش را اینطور توضیح میدهد: «خانواده شوهرم مرا در مراسم عروسی پسر داییام دیدند. آنها با خانواده داییام رفت و آمد داشتند و برای عروسی هم آمده بودند و همان جا هم مرا پسندیدند و بعد هم به خواستگاریام آمدند.
همه چیز خیلی ساده و معمولی برگزار شد مثل همه عروسیهای دیگر. دو خانواده با هم حرفهایشان را زدند و قرار و مدار گذاشتند. سعید را نمیشناختم که بخواهم عاشقش باشم یا از او بدم بیاید.
راستش را بخواهید نظری نداشتم و مادرم میگفت حالا باید با هم زندگی کنید کمکم به هم علاقهمند میشوید. مادرم از آن زنهایی است که به خانواده خیلی اهمیت میدهد و میگوید زن برای اینکه مشکلی پیش نیاید همیشه باید مطیع شوهرش باشد. من هم مشکلی نداشتم و حقیقتش همه مراسم خیلی زود و سریع انجام شد، اصلا نفهمیدم آن دوران چطور گذشت.»
دختر جوان و سعید عقد مختصری کردند و برگزاری جشن عروسی آنها به آینده موکول شد. البته آیندهای نزدیک.
بهاره ادامه میدهد: «در آن 3 ماهی که ما نامزد بودیم زیاد همدیگر را ندیدیم، گاهی وقتها تلفنی حرف میزدیم. مادرم میگفت در همین دوران است که باید شوهرم را بشناسم، اما من که آن موقع زیاد نفهمیدم سعید چه طور مردی است. بالاخره آدم تا با شوهرش زیر یک سقف زندگی نکند، خیلی چیزها معلوم نمیشود، بعضیها در نامزدی یک چیز میگویند و بعد از عروسی یک کار دیگر میکنند.»
شوهر بهاره اصرار داشت برای زندگی مشترک به اصفهان بروند. او معتقد بود در شهرهای بزرگ فرصت برای رشد و پیشرفت بیشتر است. زن زندانی در حالی که سرش را پایین انداخته و لحنش حزنآلود شده، ادامه میدهد: «خانوادهام با رفتن ما به اصفهان مخالفتی نداشتند. من هم نه نگفتم.
قبل از عروسی، مادرم خیلی سفارش کرده بود در شهر غریب مراقب رفتارم باشم و کاری نکنم که دردسر درست شود.
او میگفت بعضی مردها حیا ندارند و من باید مراقب باشم برایم حرف درست نشود. او آنقدر این چیزها را در گوشم خواند که ترس برم داشته بود و خیلی مواظب بودم یک دفعه ناخواسته دردسر درست نکنم. دلم نمیخواست مشکلی پیش بیاید و دوست داشتم آرام و راحت زندگی کنم.»
زن متهم به قتل مکثی کوتاه میکند و بعد ادامه میدهد: «وضع ما در اصفهان خوب نبود، سعید خانهای اجاره کرده بود که اصلا شبیه به خانه نبود. فقط یک هال 10 متری داشت و یک گوشهاش حمام و توالت و آشپزخانه بود. ولی پیش خودم گفتم این اولش است و کمکم همه چیز درست میشود. آن موقع سعید بیکار بود، برای همین هم نمیتوانست زیاد خرج کند.
خیلی دنبال کار گشت، چند جایی رفت ولی نخواستندش. بالاخره در شهرداری کار پیدا کرد، کارگر باغبان شد.
درختها را آب میداد، گلها را مواظب بود و از اینجور کارها. درآمد زیادی هم نداشت ولی آنقدر بود که کرایه خانه و خرج خورد و خوراکمان دربیاید، تازه شوهرم یک موتور هم خریده بود، البته قسطی. خیلی موتورش را دوست داشت و هر وقت بیکار بود به آن میرسید.»بهاره در شهر غریب دور از خانواده کاری برای انجام دادن نداشت و تنها دلخوشیاش رفتن به خانه برادرشوهرش بود.
او میگوید: «فقط یکی از برادرهای سعید در اصفهان بود و ما همیشه به خانه آنها میرفتیم. بعضی روزها که در خانه تنها بودم سری هم به جاریام میزدم. برادرشوهرم دوستی به اسم احسان داشت که اصلا از او خوشم نمیآمد و نمیفهمیدم چرا آنقدر به خانه آنها رفت و آمد میکند. حرف مادرم همیشه در گوشم بود که مراقب باشم کسی برایم حرف درنیاورد، همین را به جاریام هم گفتم و تذکر دادم رفت و آمدهای یک مرد غریبه دردسرساز است، اما او توجهی نکرد.
بعد از یک مدت پای احسان به خانه ما هم باز شد. او با شوهرم دوست شده بود و هر دفعه به بهانه تعمیر موتور سعید به خانهمان میآمد. اصلا دوست نداشتم با او رفت و آمد داشته باشیم، اما سعید بدجوری با احسان رفیق شده بود. آخر هم به خاطر او به این دردسر افتادم.»
زن زندانی قطره اشکی را از گوشه چشمش پاک میکند و میگوید: «آن روز موبایل شوهرم زنگ خورد. دیدم احسان است جواب ندادم به سعید هم نگفتم او زنگ زده، سعید وقتی گوشیاش رادید با من دعوا کرد که چرا خبرش نکردم. همین باعث شد با هم جر و بحث کنیم. او شروع کرد به کتک زدن من. آن موقع یک چاقو دستم بود و داشتم سالاد درست میکردم. یکدفعه شوهرم زنجیر موتورش را آورد و آن را دور گردنم پیچید.
خیلی عصبانی شده بود. داشتم خفه میشدم برای اینکه خودم را نجات بدهم با چاقو ضربه کوچکی به او زدم و سعید زخمی شد. زود او را به بیمارستان بردم، بعد هم پلیس آمد و من را دستگیر کرد. البته آن موقع شوهرم هنوز زنده بود 12ـ10 روزی در بیمارستان بود تا اینکه فوت شد. شاید اصلا مرگش تقصیر من نباشد به هر حال فعلا زندانی هستم و تکلیفم معلوم نیست. همیشه با آرامش زندگی کردم، ولی نمیدانم آن روز چرا این اتفاق افتاد.»
مریمعفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم